<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-10399996</id><updated>2011-07-28T12:49:45.086+02:00</updated><title type='text'>Battan</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://battan.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://battan.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>&lt;b&gt; H a m i d ... M i d a f &lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12725883238759566740</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>171</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10399996.post-2359327583756671219</id><published>2009-06-11T00:46:00.001+02:00</published><updated>2009-06-11T00:47:45.917+02:00</updated><title type='text'>صدای تغییر یا صدای انقلاب؟</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;صدای تغییر یا صدای انقلاب؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چهارسال پیش، در آستانه انتخابات ریاست جمهوری، دوستان از من پرسیدند آیا در انتخابات شرکت می‌کنم یا نه؟ و اگر شرکت کردم به‌ چه‌کس رأی خواهم داد؟&lt;br /&gt;در پاسخ گفتم: من چگونه می‌توانم با رأی‌ خویش قانون اساسی‌ی حکومتی را تأیید بکنم که دشمن من و آزادی‌ی ایران من است؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چگونه می‌توانم سایه آخوند ایران‌ستیزی را ‌به‌عنوان ولی مطلقه فقیه بر سر خود بپذیرم، که نه در تحصیل و نه در دانش، نه در تجربه و نه در جهان‌بینی از من برتر است و نه در عقل و شعور و درایت بر من ارجح؟ (پریدن از قطار ).&lt;br /&gt;اگر هم توصیه‌ای برای انتخاب کسی داشته باشم احمدی نژاد را توصیه می‌کنم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;باشد که گزینش وی، میخ دیگری باشد بر تابوت رژیم .&lt;br /&gt;این جملات را چهارسال پیش گفتم. هم اکنون نیز همین توصیه را می‌کنم، هر چند معتقدم ملت برای بار دوم گول رهبر را نخواهد خورد.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;شاه صدای انقلاب را خیلی دیر شنید.&lt;br /&gt;خامنه‌ای، آن‌قدر غوطه در نشئه قدرت است، که هیچ صدایی را نمی‌شنود.&lt;br /&gt;محمد علی ابطحی اما این صدا را شنیده است&lt;a href="http://www.webneveshteha.com/weblog/?id=2146310112"&gt; [ + ]&lt;/a&gt; ، هاشمی رفسنجانی حتا کمی &lt;a href="http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=893805"&gt;دقیق‌تر [ + ]. &lt;/a&gt;ولی رهبر را خواب برده‌است. آری این است سرنوشت دیکتانورها ... &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10399996-2359327583756671219?l=battan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://battan.blogspot.com/feeds/2359327583756671219/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10399996&amp;postID=2359327583756671219' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/2359327583756671219'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/2359327583756671219'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://battan.blogspot.com/2009/06/blog-post_89.html' title='صدای تغییر یا صدای انقلاب؟'/><author><name>&lt;b&gt; H a m i d ... M i d a f &lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12725883238759566740</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10399996.post-4980105207359399547</id><published>2009-04-12T23:50:00.002+02:00</published><updated>2009-04-12T23:52:48.323+02:00</updated><title type='text'>خاتمی چرا آمد؟ چرا رفت؟</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خاتمی چرا آمد؟ چرا رفت؟&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دوست‌داران و طرف‌داران سید محمد خاتمی هنوز گِلهَلو «سر در گُم» هستند؛ مفسرین و تحلیل‌گران نیز در شگفت اندر‌اند، که علت آمدن سید چه بود و دلیل رفتن‌اش کدام؟من نیز به‌ همین روال، به‌قول بهنود، در فکر غوطه‌اندرم، که چه بگویم و چه بنویسم؟ هر چند نه تفسیر‌‌پردازم و نه تحلیل‌گر.لاکن همه‌ی علائم و آثار نشان از این دارند که، با همه سنگ‌اندازی‌ها و سیخونک‌های مستقیم و غیرمستقیم رهبر عظیم‌الشأن، مسافرت‌های اُستانی/ انتخاباتی‌ی آقای خاتمی، بویژه استقبالی که مردم محنت‌زده و عاصی در شیراز و بوشهر از وی به‌عمل آورده‌اند، زنگ خطری بوده‌است برای رهبر و مستمسکی شده استد برای مقام عظیم‌الشأن که نه تنها تدارک‌چی و حاجب‌الدوله، که مطیعی مطلق و دست‌بوسی ابلق نیز در همه شؤنات بطلبد.هر چند امت همیشه در صحنه آگاه و مستحضر است که سید محمد خاتمی با بودن این سیستم متنفر و با وجود این قانون اساسی متحجّر و با حضور این رهبر مقدس متعسّر، کاری از دست‌اش ساخته نیست ولی انتخابات فرصتی‌ را فراهم خواهد آورد تا نفسی تازه کنند، تا از آن فرصت سود برده، نفرت و انزجار مجدد خویش را از مقام معظم رهبری و سیستم مستبد‌اش ابراز دارند، و با این امید زنده بمانند، که از پس امروز بود فردایی ...&lt;img height="100" src="http://thm-a03.yimg.com/image/db4f187cbf06214e" width="140" align="left" /&gt;طرفه این‌که گیریم آقای خاتمی، ذوب در ولایت مطلقه سید علی نیست، چون هم سواد و معلومات‌اش از او بیش‌تر است و هم قد و قامت‌اش از وی بلند‌تر. و به‌احترام تیتر و عنوان دکتری‌اش هم شده حاضر نیست مثل احمدی‌نژاد تا کمر دولا شود و بوسه بر دست کسی بزند، که تا دیروز، یعنی آن زمان که سید درجه‌دار و افسر ارتش شاهنشاهی بود و سرباز و سرجوخه جلو‌اش خبردار می‌ایستادند، او، یعنی رهبر، که هنوز به‌مقام ولایت و به تقدُس نرسیده بود، روضه‌ی پنج تومانی می‌خواند و بزرگ‌ترین افتخارش فرار از خدمت سربازی و در نتیجه به زندان رفتن بود، تا بعدها، پس از انقلاب، به آن افتخار کند و از مزایایش برخوردار گردد. آری سید جا و مقام دیگری دارد هر چند در مجموع او هم از قماش آخوند است و بارها اقرار کرده‌است که مصلحت نظام را بر هر مصلحتی ترجیح می‌دهد، خواه مصلحت ملی باشد خواه اقتصادی، سیاسی باشد یا اجتماعی، حقوق بشری باشد یا هر کوفت و زهر مار دیگری ... و در این راستا هیچ شوخی هم سرش نمی‌شود. می‌خواهند دانشجویی را از پنجره پرت کنند، یا زنجیره‌وار بی‌گناه و با‌گناه را سر ببرند. یا شکنجه بکنند، سنگسار، جرثقیل ... چه و چه ... نظام اسلامی آخوندی و مصلحت‌اش مهم است و بس ...طنز روزگار که همین "دکترین" عوام‌فریب بلای جان‌ سید شد و با چنان سرعتی انصراف داد که دوست و دشمن انگشت به‌دهان ماندند.ولی مگر چه بود؟ چه شد، چه گذشت که چنین شد؟منابع نیمه مخفی، نیمه رسمی خبر می‌دهند رهبر، پس از این‌که اطمینان حاصل می‌کند، مردم این بار نه بیست میلیون، بل‌ چهل میلیون!!! رأی به نفع خاتمی به صندوق‌ها خواهند ریخت و هدف از این عمل یک تو دهنی محکم به دولت و طرف‌داران پیش‌پرده و پس پرده‌اش است، بلافاصله دست به‌کار می‌شود و پس‌از آوردن «میر حسین» به‌میدان، پیغامی برای سید می‌فرستد بدین مضمون: که با توجه به حمایت‌های مکرر حضرت‌عالی از مصلحت نظام اسلامی‌ و استحضار مستمر ما از این مطلبِ خیر، که جنابعالی حتا دین و ایمان را در گرو این مصلحت قرار می‌دهید و حاضرید جان ناقابل نیز فدایش کنید، لذا تصور می‌فرماییم کنون زمان آن فرا رسیده است که این الزام را در عمل نشان دهید و مثل خانم « بی‌نظیر بتول» خلعت شهادت به‌تن کنید، که شهادت و شهادت‌طلبی شیوه فدائیان نظام ما است. رهبر اضافه کرده است شما برای قربانی شدن در راه نظام چه چیز تان از یک خانم هندی‌ی ساری‌پوش پاکستانی کم‌تر است؟و ادامه داده است: من نیز به قولی که به علمای اعلام و آیات عظام و حجج اسلام داده‌ام عمل می‌کنم و یک تشییع جنازه رسمی مفصل و یک خاکسپاری دولتی مجهز برایتان تدارک می‌ببینم و تمام رؤسای دولت‌های آفریقایی بویژه کوفی عنان سابق و هوگو چاوز، فیدل کاسترو، پرزیدنت مورالس، و صد البته بشار اسد و خالد مشعل و سید حسن لبنانی و تمام رزمندگان انتحاری کمربندی خاورمیانه را به تهران دعوت می‌کنم، ناهار و شام‌شان هم با من ... با دولت ... البته راه دیگری نیز وجود دارد ...سید طفلکی هول شده، گویا مدتها منتظر چنین پیامی بوده است تا بار سنگین کاندیداتوری را با سرعتی معادل سرعت برق از دوش‌اش بر دارد، که گفته‌اند خیری که در شتاب هست در تأخیر نیست..&lt;img height="120" src="http://tbn3.google.com/images?q=tbn:d1RvxQ-cK2A9bM:http://persiancartoon.com/site_files/hadi-heidari-75-abtahi.jpg" width="100" align="left" /&gt;در خانه، هِن هِن‌کنان، از راه نرسیده به مادر بچه‌ها می‌گوید: شوخی شوخی می‌خواهند ما را شهید کنند! نخواستیم بابا ... خّر ما از کره‌گی دُم نداشت ... من از همون اول نمی‌خواستم کاندید بشوم ولی از بس این ممدلی تو گوشم خواند...و عیال جواب داده بوده: این ممدلی را همین ‌جوری نبینش ها ... نصف دیگرش زیر زمینس ها، به‌قول ننه بزرگم فلفل نبین چه ریزه... مزه‌اش بچش چه تیزه... لابد می‌خواسته باز خودش رئیس صدا و سیما بشه ...و سید گفته بوده است: اختیار دارید خانم، امروزه اگر پستی کم‌تر از وزیر کشور یا رئیس مجلس یا رئیس قوه قضائیه به کسی پیشنهاد بکنی مثل بچه ازت قهر می‌کنه...و عیال آهسته زیر لب زمزمه کرده بوده است: منو بگو فکر می‌کردم این پست‌ها در دست رهبر مطلق است...!!!و سید جواب داده بوده: پس فکر کردی دستِ منه؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10399996-4980105207359399547?l=battan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://battan.blogspot.com/feeds/4980105207359399547/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10399996&amp;postID=4980105207359399547' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/4980105207359399547'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/4980105207359399547'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://battan.blogspot.com/2009/04/blog-post.html' title='خاتمی چرا آمد؟ چرا رفت؟'/><author><name>&lt;b&gt; H a m i d ... M i d a f &lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12725883238759566740</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10399996.post-8989813646229604916</id><published>2009-03-18T14:28:00.005+01:00</published><updated>2009-03-22T01:38:48.801+01:00</updated><title type='text'>چهارشنبه‌سوری و نوروز،  خاری در چشم آخوند؟</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چهارشنبه‌سوری و نوروز، خاری در چشم آخوند؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هم اینک, در پایان سال 1387 خورشیدی، همانند پایان و آغاز هر سال، باز هم زوزه‌ی آخوندهای ایران‌ستیز، در شماتت و تقبیح آداب و رسوم ما ایرانیان، آغاز شده است و با توهین و بد‌گویی و با نیش زبان و سرزنش، ‌بار دیگر نفرت اجدادی خویش را نسبت به ایران و ایرانی، آشکار می‌سازند. نوروز خاری در چشم‌شان می‌شود و با یاوه‌سرایی نشان می‌دهند که ریشه در این آب و خاک ندارند. هر چند &lt;a href="http://www.webneveshteha.com/weblog/?id=2146309972"&gt;ممدلی ابطحی&lt;/a&gt; ، با زدن یکی به‌نعل یکی به‌میخ، سعی دارد یاوه‌گویی‌های آخوندهای هم‌کیش‌اش را با لایه‌ای از جملات ضد و نقیض بپوشاند.&lt;br /&gt;شنیدم آخوندِ مفت‌خور و کریه‌المنظری بنام آیت‌الله‌العظمی &lt;a href="http://www.bfnews.ir/images/docs/n00026835-t.jpg"&gt;الشیخ مرتضی مقتدایی&lt;/a&gt;، مدیر محترم کفیه به‌دوش حوزه علمیه قم، به‌منبر رفته و با اقتدا به استاد و ارباب‌ و هم ‌اسم خویش آخوند &lt;em&gt;&lt;strong&gt;مرتضی &lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;مطهری، عضو انجمن سلطنتی فلسفه در پیش‌از انقلاب، فیلی‌سوف و استاد در توهین و ناسزا نسبت به ایران و ایرانی، که در &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=HHu0x1dAFLQ"&gt;ویدیوکلیپی [ + ]&lt;/a&gt; اجداد ما را احمق و خر خطاب کرده بود و من پس از شنیدن و دیدن آن ویدئو کلیپ &lt;a href="http://hamid-midaf.blogspot.com/2008/03/blog-post_26.html"&gt;یادداشتی [+]&lt;/a&gt; در نکوهش وی نوشتم، آری ... این شیخ مقتدای، در بالای منبر، در یک روضه‌خوانی مدعی شده است که چهارشنبه سوری عملی خلاف شرع است و چنین سنتی در صدر اسلام وجود نداشته است.&lt;br /&gt;از این آیت خدا و مدیر کارخانه آخوند سازی در قم باید پرسید مگر در 1400 / 1500 سال پیش، در سرزمین اجدادی‌ِ شماها، در بیابان‌های داغ و برهوت حجاز، چه چیز وجود داشته است که چهارشنبه سوری و نوروز تان کم بوده است؟&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;گیرم شیر شتر اشباع از پروتوئین بوده، پشم شتر کاربُرد جلیقه‌‌ و عبا‌دوزی را داشته، پشکل شتر وظیفه اجاق گاز برای پخت و پز و شاش شتر خاصیت شامپو را ایفا می‌کرده است، کدام هنر و تمدن و فرهنگ را به بشریت عرضه داشته‌اید، که رهبرتان نیاکان ما را جبّار می‌نامد و خودتان، که روز به روز از تاراج این مملکت ثروتمند‌تر و از نعمات‌اش شکم‌‌گنده‌تر می‌شوید، سنت‌های ما را احمقانه و طاغوتی می‌شمرید؟ آیا زنده به‌گور کردن دختران‌تان را هنر و اوج تمدن می‌نامید؟ آیا اگر اسلام ظهور نکرده بود و شما با تمدن ایرانی و رومی آشنا نشده بودید، هیچ به‌فکرتان خطور می‌کرد که با زنده به‌گور کردن دختران‌تان نسل‌ خویش را از بین می‌برید؟&lt;br /&gt;می‌گویید در صدر اسلام چهارشنبه سوری وجود نداشته‌است. مگر در صدر اسلام میکروفون و ماشین و هواپیما و کامپیوتر وجود داشت؟ مگر در صدر اسلام زنجیر‌زنی و قمه‌زنی و چاه جمکران وجود داشت؟ این چه کینه شتری‌ست که نسبت به ایران و ایرانی دارید؟ حرام‌تان باد این همه نعمت و مکنت که از این سرزمین نصیب می‌برید.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;شیخِ مقتدا می‌گوید چهار‌شنبه سوری خلاف شرع است! شما که حتا برای خلا رفتن، حتا در آداب نجاسات و کثافات و طهارات، ورد و دعا اختراع می‌کنید، کو آیه و حدیثی که چهارشنبه سوری و نوروز ایرانیان را خلاف شرع قلمداد کرده‌ باشد؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;آیا آیه‌ « اَوَلوُ کانِ آباؤهُم لایّعقِلوُنِ شَیئاٌ » که استاد تان مطهری به آن استناد می‌کند خطاب به اجداد بُت‌پرستِ خودتان نبود، که او، یعنی شیخ ِ مطهّر ، با دوز و کلک و سفسطه آخوندی، برای تسکین عقده‌ها، سعی در چسباندن‌اش به ایران و ایرانیان داشت؟&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;ما از شما می‌پرسیم: اگر از وضع ایران و آداب و رسوم و سنت‌هایش ناراضی هستید پس چه می‌کنید ای نابخردان، اینجا در سرزمین اجدادی ماا؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چرا گور تان را گُم نمی‌کنید و بر نمی‌گردید به‌ همان سرزمینی که در آن ریشه دارید؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سیاهان در آمریکا، که آفروآمریکایی نامیده می‌شوند، هر چند ریشه در آفریقا دارند، ولی همان‌ها، هم‌گام با سفیدپوستان مهاجر، آمریکا را به این توسعه عظیم و به این ابرقدرتی رسانیده‌اند که هم اکنون می‌بینیم. شما مهاجمان بی‌فرهنگ در این مدت 1400 سال، جز تحجر و واپس‌گرایی، نکبت و نفرت، خرافات و مرده‌پرستی، غارت و فساد، چه اثری در این مملکت به‌جا گذاشته‌اید؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پول و ثروت مارا یا به تروریست‌های جهان حاتم‌بخشی می‌کنید ، یا خود و مجیز‌گویان‌تان به‌غارت می‌برید. بس تان نیست؟ در صدد نابودی فرهنگ و آداب و رسوم ما هم هستید و می‌خواهید فرهنگ بیایانی  و آداب شتری جای‌گزین‌اش کنید؟ &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10399996-8989813646229604916?l=battan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://battan.blogspot.com/feeds/8989813646229604916/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10399996&amp;postID=8989813646229604916' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/8989813646229604916'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/8989813646229604916'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://battan.blogspot.com/2009/03/blog-post_18.html' title='چهارشنبه‌سوری و نوروز،  خاری در چشم آخوند؟'/><author><name>&lt;b&gt; H a m i d ... M i d a f &lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12725883238759566740</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10399996.post-6278723348294379673</id><published>2009-03-05T16:10:00.002+01:00</published><updated>2009-03-05T16:13:33.065+01:00</updated><title type='text'>اتحاد به هر قیمت؟</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;اتحاد به هر قیمت؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آقای مهندس عزت‌الله سحابی، فرزند دکتر یدالله سحابی، از ملّی مذهبی‌های معروف، که معّرف حضور تان هست!&lt;br /&gt;این پدر و پسر وطن‌دوست و فرهیخته، با خوش‌باوری و حُسن نیتی که داشتند همان‌‌طور گول آخوند‌های مکار را خوردند که مهندس مهدی بازرگان. که دکتر کریم سنجابی. که داریوش فروهر. که ... می‌خواستم بگویم که سید محمود طالقانی. ولی خُب او خودش آخوند بود و در مجموع ضرر نکرد...&lt;br /&gt;آقای مهندس عزت‌الله سحابی در یک مصاحبه فرموده‌اند، که آخوند های ایران‌‌ستیز تا ابد‌الدهر یا به‌قول خود آخوندها تا ظهور حضرت صاحب‌الزمان، باید بر سر قدرت بمانند، در غیر این‌صورت با رفتن آن‌ها و با بر داشته شدن چماقی که بر سر اقوام و ادیان مختلف ایرانی گرفته‌اند، ایران از هم خواهد پاشید و موجودیت خود را به‌عنوان یک کشور متحد و یک ملت واحد از دست خواهد داد....&lt;a href="http://www.anaretorsh.com/index.php?option=com_content&amp;amp;task=view&amp;amp;id=239&amp;amp;Itemid=49"&gt;اینجا...&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;او می‌گوید: « ما تکلیفمان را با نظام و اصل جمهوری اسلامی مشخص کرده‌ایم . من برانداز نظام نیستم نه به دلیل اینکه در نظام هیچ اشکالی نمی‌بینم، بلکه به این خاطر که اندک فتوری در اقتدار حکومتی ایران باعث آشوب و بلوا از اطراف و اکناف می‌شود. تنوع قومی موجود در ایران به گونه‌ای است که نبود یک حکومت مرکزی مقتدر باعث هرج و مرج در کشور می‌شود. فروپاشی و یا تضعیف حکومت مرکزی مساوی است با فروپاشی ایران و ما از این منظر، شدیداً مخالف تضعیف پایه‌های حکومت هستیم ».&lt;br /&gt;هیچ ایرانی وطن‌پرستی راضی به از هم‌پاشیدگی ایران و تجزیه میهن نیست، ولی اتحاد به‌ هر قیمت؟ حتا تا نابودی فیزیکی؟ حکومت آخوندی در سی سال گذشته نشان داده است که اصلاح‌پذیر نیست و تا نابودی کامل ایران به‌هیچ نحو و به‌هیچ عنوان دست از قدرت بر نمی‌دارد و دو دستی به حاکمیت مطلقه‌ا‌ش خواهد چسبید. ولی آیا ظلم و ستم و شکنجه و آدم‌کشی و حکومت ملوک‌الطوایفی و انحصار‌طالبی را باید تا کی تحمل کرد؟ مگر بشر مایل به آزادی و آسایش در زندگی نیست؟ آیا اینک اقوام و نژاد‌های مختلف ایرانی یا اقلیت‌های مذهبی، در آزادی و آسایش زندگی می‌کنند؟ آیا اتحاد کنونی ایران چه سودی برای اقوام مختلف‌اش به ار مغان آورده‌است؟ سنی حق ندارد مقام شایسته‌ای در مملکت‌اش داشته باشد. بهایی مهدورالدم و جاسوس اسراییل است. عیسوی و یهودی باید خوشحال باشند که زنده‌اند و حق نفس‌کشیدن دارند. زردشتی‌ی صاحب خانه بیگانه شده است و آخوندِ غاصبِ مهاجم شده است صاحب‌خانه!&lt;br /&gt;اقوام و ادیان متشکله ایران به‌کدام امید و با کدام دل‌خوشی مایل و راضی به اتحاد باشند؟ ثروت ایران از بالای سر ملت‌اش، یا در وطن حیف و میل می‌شود یا به تروریست‌های خاورمیانه و آدم‌کُش‌های جهان بخشیده می‌شود، زن شوهردار و دختر دانشگاهی برای امرار معاش تن‌فروشی می‌کنند. پدر دخترش را به سوداگران و قاچاق‌چیان می‌فروشد. این یکی به کلیه‌فروشی دست می‌زند و آن دیگری از سر درماندگی و استیصال بنزین و نفت روی سر خودش می‌ریزد و کبریت می‌زند. کدام وحدت؟ کدام امید؟ کدام دین؟ کدام اسلام؟&lt;br /&gt;آخوندها اگر از طریق صلح و با یک رأی گیری آزاد کنار نروند، که کنار نخواهند رفت، تجزیه ایران اجتناب ناپذیر خواهد بود و ما نیز به‌همان سرنوشت محتوم دچار خواهیم شد که یوگوسلاوی و اتحاد جماهیر شوروی دچارش شدند.&lt;br /&gt;خطر تجزیه ایران، برعکس نظر مهندس عزت‌الله سحابی، هم اینک و هنوز ... در تداوم حکومت آخوندی است و نه در فروپاشی‌اش.&lt;br /&gt;هنوز و تا زمانی که مردم همه آرزوها را از دست نداده‌اند، امیدی کور سو به ادامه اتحاد هست، اگر سریعا دست ظلم و استبداد آخوندی را به هر نحو، از سر اقوام مختلف و اقلیت‌های دینی ایرانی کوتاه کنیم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10399996-6278723348294379673?l=battan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://battan.blogspot.com/feeds/6278723348294379673/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10399996&amp;postID=6278723348294379673' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/6278723348294379673'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/6278723348294379673'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://battan.blogspot.com/2009/03/blog-post.html' title='اتحاد به هر قیمت؟'/><author><name>&lt;b&gt; H a m i d ... M i d a f &lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12725883238759566740</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10399996.post-5448582979094939283</id><published>2009-02-13T13:17:00.002+01:00</published><updated>2009-02-13T23:43:47.348+01:00</updated><title type='text'>در کنفرانس مونیخ چه گذشت؟</title><content type='html'>&lt;em&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در کنفرانس مونیخ چه گذشت؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;اجازه بفرمایید نخست به‌طور فشرده و به اختصار، برای آن گروه از هم‌وطنان، که اشراف به موضوع ندارند، عرض بکنم: کنفرانس امنیتی مونیخ، که جلسات‌اش در چند روز پیش در صدر اخبار جهان قرار داشت، اساس‌اش ازچه زمان و در کجا پایه‌ریزی شده است؟&lt;br /&gt;کنفرانس امنیتی جهانی 47 سال پیش، در سال 1962، توسط یک مؤسسه خصوصی پایه‌گذاری شد. کنفرانس در آغاز به‌ صورت محفلی بسته متشکل از کارشناسان امنیتی‌ی سازمان دفاعی غرب (ناتو)، عمل می‌کرد و به مسائلی در ارتباط با تهدید‌های اتمی اتحاد جماهیر شوروی سابق، و موشک‌های قاره‌پیمایش می‌پرداخت. این کنفرانس، پس از خاتمه دوران جنگ سرد، با گسترش‌ای فوق‌العاده‌، به یک نشست معتبر جهانی تبدیل گردید و طی سال‌های اخیر از اعتبار فزاینده‌ای برخوردار شده است. در جلسات سالانه آن در ماه فوریه، در شهر زیبای مونیخ، در جنوبِ آلمان، مسایل سیاسی و امنیتی جهان مورد بحث و تبادل نظر قرار می‌گیرند و به منظور یافتن راهکارهای مقابله با حساس‌ترین مشکلات بین‌المللی، موارد مورد پرسش، بین شرکت‌کنندگان در جلسات کنفرانس، عنوان می‌شوند و در حاشیه همان کنفرانس یا پس از آن تصمیماتی اتخاذ می‌شوند، که می‌توانند سرنوشت‌ساز باشند.&lt;br /&gt;این از این. حالا بروم سر اصل مطلب... و برداشتی که من از این کنفرانس به‌دست آوردم.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;روز افتتاح:&lt;br /&gt;« دکتر فرانک والتر اشتاین مایر» وزیر امور خارجه آلمان، میزبان کنفرانس، با خوش‌آمد گویی به حضار، با اشاره به «اوباما» رئیس جمهور تازه‌نفس آمریکا، با صدای بلند نوید می‌دهد، که کشتی‌بان را سیاستی دیگر آمده است.&lt;br /&gt;"فرانک اشتاین مایر" به‌عنوان رئیس دیپلماسی آلمان، چهره‌ای شناخته شده در جهان سیاست است. ایضا نامزدی پست صدر‌اعظمی از طرف حزب سوسیال دموکرات‌ها، برای انتخابات پارلمانی سال آینده هم یدک می‌کشد.&lt;br /&gt;وی مغرور از میزبانی 300 نفر از سیاست‌مداران معروف و غیر معروفِ جهان، مثل بچه‌ها ذوق‌ کرده است و با حرکات دست و سر و شانه و گردن ادای «گرهارد شرودر»، صدر اعظم پیشین آلمان را در می‌آورد، که هم‌او نیز ادا و اطوارش تقلیدی بود از زنده یاد «ویلی براند»، صدر اعظم اسبق.&lt;img height="130" src="http://tbn1.google.com/images?q=tbn:PNPJBjRBKsHqVM:http://pix.sueddeutsche.de/politik/299/309237/180x180_y4RglPLUAl.jpeg" width="120" align="left" /&gt;&lt;br /&gt;"فرانک" دست‌ها را گشاد گشاد، این‌وَر و آن‌وَر میکروفون، به تریبون سخنرانی تکیه می‌‌زند و با صدایی شبیه صدای «شرودر»، که اگر چشم‌ات را ببندی و گوش کنی حتما با صدای « شرودر» عوضی می‌گیری، تو دماغی می‌گوید: خانم‌ها، آقایان! آنگاه پس از چند ثانیه مکث، نفس عمیقی می‌کشد و شمرده شمرده ادامه می‌دهد: اینک نسیمی مساعد وزیدن گرفته است و ‌پنجره‌ای رو به‌سوی صلح و هم‌زیستی، آری روزنه‌ای به‌روی تاریخ گشوده شده است و رؤیای دنیای بدون سلاح‌ هسته‌ای را در دل‌های مشتاق، زنده کرده است. بیایید و فرصت را غنیمت بشمریم.&lt;br /&gt;تو دل‌ام می‌گویم: منظورش لاریجانی و دیگر نمایندگان آخوند های فرصت‌سوز جمهوری اسلامی‌‌ی حاضر در جلسه است؟ اگر چنین‌است، پس آیا ساده‌اندیش‌اند این اروپایی‌ها؟ یا این‌که استعمارگران دیروز، سیاست‌مدارانی هستند با صبر و حوصله‌ بسیار؟&lt;br /&gt;می‌دانم در یک قرن گذشته هر اتفاق گوار و ناگوار مهمی که در خاورمیانه رُخ داده است منشأ‌اش ایران بوده است. از جنبش تنباکو و کوتاه کردن دست بیگانگان از گمرک‌ کشور، تا پارلمانی شدن ایران به‌عنوان نخستین کشور در خاور میانه، و در خاور دور و در خاور نزدیک، تا ملی کردن ذخائر ملی(نفت) و سرمشق شدن برای کشورهای دیگر و کوتاه کردن دست غربی‌ها در ایران. و ... و همین اروپایی‌ها، که هر بار با پنبه سر ما را بریده‌اند.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;هنری کیسینجر وزیر امور خارجه اسبق آمریکا، که هنوز هم کلام‌اش در محافل سیاسی و در کشورهای جهان، از وزن و اعتبار خاصی برخوردار است، با خوش‌رویی و لبخند به پشت تریبون می‌رود و برای نشان دادن حسن نیّت‌ مقداری هندوانه "آریزونایی" زیر بغل ما ایرانی‌‌ها می‌گذارد و آرزو می‌کند که آخوندها، از تولید سلاح هسته‌ای دوری جویند و به استفاده از اتم، در‌ شیوه‌ی صلح‌آمیز‌اش، آن‌طور که مورد ادعای خودشان است، بسنده کنند. مشت‌های گره کرده را باز و دستِ دوستی ای که به سوی‌‌شان دراز شده است، پس نزنند!&lt;br /&gt;آهسته به‌خود می‌گویم: زهی خیال باطل... مگه خامنه‌ای مرده که لاریجانی‌ها جرأت طرح دیالوگ صلح از ذهن‌شان بگذرد؟&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;سرگی ایوانف معاون نخست وزیر روسیه، این «نی یِت » گویان ابدی، بر خلاف روزهای عادی، امروز لبخند از لبان‌اش دور نمی‌شود، ذوب در تب و تاب و محو درکاریسما و جذبه‌ی پرزیدنت اوباما، دایم قربون‌صدقه آمریکایی‌ها می‌رود، با دُمب‌اش گردو می‌شکند و انعقاد قرداد های بیش‌تری را برای خلع سلاح بین دو کشور روشکی و عِمریکی، بشارت می‌دهد. انگار نه انگار که رئیس‌اش «ولادیمیر پوتین»، در دو سال پیش، آن‌زمان که در مقام ریاست ‌جمهوری بود، درهمین کنفرانس، در همین مونیخ، پرو پاچه جورج بوش را گاز ‌نگرفت و آمریکا را به اتهام فرصت‌طلبی برای سلطه‌ بر جهان، مورد شماتت قرار نداد!&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;وزیر خارجه آلمان کف دست‌ها را از فرط ذوق به‌هم می‌‌ساید و با اطرافیان‌‌اش دل می‌‌دهد و قلوه می‌ستاند، که ناگهان چرت‌اش پاره می‌شود، یا این‌جور نشان می‌دهد که گویا غافل‌گیر شده است.&lt;br /&gt;یک مرد ریشو با کُت و شلواری چروکیده‌ای، که به‌تن‌اش داد می‌زند و فقط یک دمپایی و یک شال گردن سیاه/سفید راه راه کم دارد، با حالی نزار و رنجور، گویا باری از معاصی دنیوی و اُخروی بر دوش می‌کشد، به پشت تریبون می‌رود. نام‌اش علی ابن اردشیر ابن لاریجانی نماینده‌ی ایران، نماینده جمهوری آخوندی‌ست، که تعجب می‌کند چرا کسی پس از جلوس وی به‌منبر صلوات نمی‌فرستد! که قیافه درهم رفته و مصیبت‌بارش خنده را از لب همه می‌زداید، که از همان آغاز سخن، کنفرانس ِتبادلِ نظر برای امنیت سیاسی و اقتصادی در جهان را با تریبون دادگاه‌های آخوندی عوضی می‌گیرد و معصیت‌های صغیره و کبیره آمریکا را، از زمان وقوع توفان نوح تا بیست و هشت مرداد 32 تا ظهور حصرت صاحب‌الزمان یکی یکی بر می‌شمرد تا می‌رسد به پیروزی‌های مشعشعانه در جنگ 33 روزه حزب‌الله با اسراییل و شق‌القمر‌های گروه تروریستی حماس در نبرد 22 روزه در غزه، که به زعم ایشان هر دو جنگ به‌دستور آمریکا و به‌منظور ضربه‌زدن به جمهوری آخوندی صورت گرفته بوده است. و هرچند دم از پیروزی بر صهیونیست می‌زنند ولی آه و ناله‌شان هم از حمله‌ی‌های موشکی صهیونیست‌ها بلند است. گویا رهبر و او و امامان جمعه و شنبه توقع داشتند به‌تلافی قسام و گراد و کاتوشا، هواپیماها آب نبات بر سر حماسیون بریزند.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;جمعیت هاج و واج به لاریجانی خیره شده است و من در شگفت‌ام چرا ابوی آخوند و متعصب‌اش اسم اردشیر، یک اسم طاغوتی بر وی گذاشته است؟ لابد تا نه سیخ به‌سوزد نه کباب! &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;جمعیت از طرفی خوشحالند که یک آخوند دُِگم و پَخمه‌ی عمامه به‌سری، ذوب در ولایت مطلقه جهل و جور و فساد، به‌عنوان نماینده مملکتی که در آستانه اتمی‌شدن است به این همایش فرستاده نشده است. از طرف دیگر فکر می‌کنند فرستادن رئیس قوه مقننه یک مملکت به این کنفرانس چه ربطی به شقیقه دارد؟ مگر آدم ندارند؟ و در نهایت در شگفت اندر‌اند که چگونه این بچه آخوند، کنفرانس امنیتِ جهانی را با صحن مجلس شورای اسلامی عوضی گرفته است؟ و او هم مثل عمامه به‌سران‌شان منطق سرش نمی‌شود و مطالب تکراری را دایم &lt;img height="130" src="http://tbn0.google.com/images?q=tbn:kfMcNuHVjUjgWM:http://www.gaip.biz/xeber%2520arshiv%2520ereb/2008/new_pa1.gif" width="120" align="left" /&gt;نشخوار می‌کند؟&lt;br /&gt;البته آن‌ها شاید ندانند لاریجانی نیز از همان آبش‌خور سیراب شده‌است که یک معممی مثل جنتی و خزعلی و احمد خاتمی و گرنه در حکومت الله و در پُستِ کلیدی راه‌اش نمی‌دادند. و اینک نیز آن‌چه استاد ازل به او گفته‌است می‌گوید و گر نه از خود حرفی و سخنی ندارد.&lt;br /&gt;می‌گویند لاریجانی قبل از پرواز به اروپا، برای کسب تکلیف به دیدار رهبر رفته بوده است. رهبر به وی گفته: شاید صلاح بود ما هم مثل دیگران وزیر امور خارجه‌مان را به این کنفرانس بفرستیم ولی این آقای وزیر خارجه، اگر چه قیافه‌اش آخوند‌طلب و نشانِ مُهر و عبادت بر پیشانی دارد ولی یک کمی زیادی متکی به شخص ما است و گاهی جملات نسنجیده‌ای بر لب می‌آورد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مثلا در گعده پیشین، ما گفتیم گور بابای فلسطین و حماس! وقتی جان بچه‌هاشون برای خودشون ارزشی ندارد ما چرا بقه بدرانیم، گفتیم این نره‌غول‌ها شکم خودشان را نمی‌توانند سیر بکنند، برای سد جوع محتاج گدایی نزد ما و دیگران هستند و لی بچه پشت بچه پس می‌اندازند! خُب ... قبول، نفوس اسلام را بالا می‌برند ولی آخه این همه گشنه گدا هم حدی دارد. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خُب... سیاست ضد آمریکایی ما ایجاب می‌کند شلوغ‌اش بکنیم، پول و اسلحه به لبنان و به غزه بفرستیم. گفتیم دخالت ما در شمال و جنوب اسراییل، برای گشودن جبهه‌ای برای مقابله با آمریکا‌ست و یک نوع سرمایه گذاری‌ست؛ یک نوع پشتوانه است. برای تداوم خودمان و برای بقای حکومت خودمان و گرنه گور بابای خالد با مشعل‌اش.&lt;br /&gt;لاکن این متکی رفت و ما را رسوا کرد و گفت کمک ما به تروریست‌های حماس یک سرمایه گذاری است. گفت حماس و حزب‌الله دست دراز ما در مرزهای اسراییل است، که البته درست می‌گوید ولی چون بچه آخوند نیست سیاست هم سرش نمی شود. حالا هم اگر او را تنها به نشست مورنیخ و پورنیخ و چه و چه بفرستیم بعید نیست در عالم سادگی ما را بیش‌تر از این خیط و رسوا بکند..&lt;br /&gt;تو همراه‌اش برو و حواس‌ات به او باشد. من هم نصیحت کرده‌ام دستورات تو را اطاعت بکند، و هر چه ما گفتیم و می‌گوییم او بیش از این متکی به اوامر و دستورات ما باشد. حالا برو سر تمام این اروپایی‌ها و آمریکایی‌ها را شیره بمال! یه فکری هم برای این اسم وسطی‌ات بکن! مگه تو اردشیر دراز دستی؟!&lt;br /&gt;&lt;img height="130" src="http://tbn2.google.com/images?q=tbn:dTgyP-I3XP34zM:http://xs412.xs.to/xs412/07083/wlekfjlkwehfwebhe.jpg" width="120" align="left" /&gt;&lt;br /&gt;لاریجانی و متکی، که یک گروه از نور چشمی‌های بی‌کار و مفت‌خور نیز، به هزینه ملت ایران، با خود به اروپا آورده‌اند، اگر خداوند تبارک و تعالی یک جو عقل و شعور به این دو عنایت کرده بود و اگر رهبر جاه‌طلبِ مردم‌فریب اجازه داده بود، باید از این فرصت طلایی بیش‌ترین بهره را می‌بردند و در حاشیه این کنفرانس با آمریکایی‌ها به گفتگو می‌نشستند و آغازی برای رفع مشکلات فی‌مابین به وجود می‌آوردند، که بیش‌ترین ضربه را ما خورده‌ایم از تحریم‌ها و بیش‌ترین ضرر را ما دیده‌ایم از این های‌وهوی و از این هوچی‌گری‌ها ... و نه آمریکا.&lt;br /&gt;ولی افسوس، هیهات... که آخوند‌ها و آخوند‌صفتانِ ایران‌ستیز، بقا و تداوم حکومت خویش را در کینه و نفرت، در جنگ و خونریزی، در تنش و نا آرامی می‌بینند.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;وزیر خارجه آلمان لاریجانی را نصیحت می‌کند می‌گوید دیالوگ مستقیم را با آمریکا بپذیرید! فرصت را غنیمت بشمرید!!&lt;br /&gt;لاریجانی اما در مکتب آخوندی پرورش یافته است. خود را به نادانی می‌زند و می‌گوید: بعله بعله ... اینک یک فرصت طلایی برای آمریکا دست داده است که بیایند و از ما عذر خواهی بکنند.&lt;br /&gt;«اشتاین مایر» او را از رؤیا بیرون می‌آورد و می‌گوید: دستِ دوستی‌ی اوباما، که پس از سی سال سکوت مطلق، به سوی شما دراز شده است حمل بر گنه‌کاری و عذر‌خواهی آمریکا مپندارید. قصد آن‌ها صلح و آشتی‌ست و نه اظهار عجز و عذرخواهی! و با نگاهی شماتت‌آمیزاز خود می‌‌پرسد عذرخواهی از یک مشت آخوند بی شعور فتنه‌جو؟&lt;br /&gt;لاریجانی طفره می رود و اسراییل را مسبب همه بدبختی‌ها در جهان می‌شمرد. سپس به اتمی بودن هندوستان و پاکستان اشاره می‌کند که وقت و بی‌وقت یک بمب اتمی جدید را هوا می‌کنند و می‌گوید: چرا تا کنون به آن‌ها اعتراض نکرده‌اید و نمی‌کنید؟ آیا آن دو کشور را هم تحریم کردید؟ نصیحت کردید؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آیا بامی از بام ما کوتاه‌تر ندیده‌اید؟ ما که نمی‌خواهیم به کشور دیگری حمله اتمی بکنیم. آیا این رفتار شما یک معیار دوگانه نیست؟&lt;br /&gt;صدای اعتراض و پچ پچ حضار از گوشه و کنار جلسه بلند می‌شود. یکی از نمایندگان می‌پرسد: شما خوتان را با هندی‌های دموکرات مقایسه می‌کنید؟ می‌گویی نمی‌خواهید به کشور دیگری حمله کنید؟ پس این غلط‌ها چیست که احمدی‌نژاد می‌کند و دم از نابودی این و آن کشور می‌زند؟ مگر همین رئیس مجلس تشخیص بی‌مصلحت شما نبود که گفت پرتاب یک بمب اتم کار اسراییل را تمام می کند؟ نکنید این‌طور که نیروی جهانی یک‌دست شوند و شما ها را به زباله‌دان تاریخ یریزند. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یک نماینده محافظه‌کار پارلمان فرانسه حاضر در جلسه با لحنی تند به لاریجانی می‌گوید: معیار دوگانه؟ آیا شما شنیده‌اید که مثلا نخست وزیر هند یا رئیس جمهور پاکستان هرگز سخنی در ارتباط با محو و نابودی یک کشور مستقل و عضو سازمان جهانی را بر لب بیاورند؟&lt;br /&gt;و پشت‌اش سخنگوی سیاست خارجی پارلمان آلمان، عضو فراکسیون دموکرات مسیحی، با نگاه عاقل اندر سفیه از لاریجانی می‌پرسد: آیا می‌دانید که حماس بیش از 8000 موشک به سوی اسراییل شلیک کرده است؟ آیا می‌دانید این حماس بود که آتش‌بس موجود را لغو کرد؟ آیا می‌دانید ما به حماس اطلاع دادیم که از کمک‌های سرشار اروپا و آمریکا، برای آبادی نوار غزه برخوردار خواهند شد، اگر صلح با اسراییل و موجودیت آن کشور را بپذیرند؟ آیا می‌دانید که این فتنه‌ها همه زیر سر رهبر شما و رئیس جمهور شما است که با انکار هولوکوست و با ارسال کمک‌های مادی و نظامی و تأمین موشک و راکت به حزب‌ا‌لله و حماس، به آتش جنگ در خاورمیانه دامن می‌زند؟ آیا هیچ متوجه هستید که این اعمال، مملکتِ شما را به صورت یک خطر بالقوه برای خاورمیانه و برای جهان در آورده است؟ آقای رئیس مجلس اسلامی آیا از این اعمال خبر دارید؟&lt;br /&gt;قیافه لاریجانی مثل سنگ می‌شود و اگر تیرش می‌زدی خون‌اش نمی‌آمد.&lt;br /&gt;این فرنگی‌های ختنه نکرده‌‌ی نا مسلمان نه تنها صلوات برایش نمی‌فرستند که محاکمه‌اش هم می‌کنند. چشم حزب‌الله و ثارالله و جندالله و بسیج و پاسدار دور دیده‌اند. تو دل‌اش می‌گوید اگر در یکی از دانشگاه‌های ایران بودیم و شما هم مثل بعضی از دانشجوهای ایرانی جرأت پرسش به خود می‌دادید شما را به آن‌جایی می فرستادیم که مادرتان پشیمان از زاییدن‌تان بشود.&lt;br /&gt;&lt;img height="130" src="http://radiozamaaneh.com/pictures-new/ali-larijani.jpg" width="135" align="left" /&gt;&lt;br /&gt;سپس ناگهان می‌پُکد، می‌ترکد، منفجر می‌شود. دو قطعه عکس از جیبِ کُت مچاله‌شده‌اش بیرون می‌کشد و در حالی‌که مدعی‌ست عکس‌ها متعلق به کودکان غزه‌است و نه از کودکان زیر آوار زلزله‌ی بم، فریاد می‌زند: آخه نا مسلمان‌ها شما دل‌تان برای این کودکان معصوم نمی‌سوزد؟ مگر نمی‌دانید پشتیبانی از حماس برای ما یک افتخاراست؟ بعد تو دل‌اش می‌گوید: اگر رهبر این سخنان مرا بشنفد کیف می‌کند هی هی هی ...&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یکی از اعضای حاضر در کنفرانس از گوشه‌ای فریاد می‌زند: آیا عکسی هم از کودکان اسراییلی در جیب دارید، که توسط موشک‌های قسام و راکت‌های گراند و کاتوشاهای اهدایی شما،‌ یا بر اثر انفجار کمربند‌های انتحاری حماسیون تکه پاره شده باشد؟ و با تمسخر می پرسد مطمئنی عکس‌هایی که نشان دادی مال مملکت خوتان نیستند، که یک ملت محجوب و پر افتخار را در قفسی به بزرگی ایران زندانی کرده‌اید؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;br /&gt;لاریجانی اما می‌زند به صحرای کربلا و می‌گوید: اعتراض می‌کنید به این‌که پروفسور دکتر احمدی‌نژاد هولوکوست را انکار کرده است؟ من واقعا تعجب می‌کنم! واقعا تعجب می‌کنم!&lt;br /&gt;ناگهان یادش می‌آید اگر خودش هم هولوکوست را انکار کند طبق قانون آلمان او را می‌اندازند تو هولفدونی و اگر مصونیت سیاسی به‌دادش برسد، دستِ‌کم پس گردن‌اش را می‌گیرند و می‌فرستندش به همان‌جایی که آمده است.&lt;br /&gt;پس ادامه می‌دهد که: والله من فقط پیازم و چیزی نمی‌دانم. من تاریخ‌دان هم نیستم تا بدانم هولوکوستی وجود داشته یا نداشته است من یک سیاست‌‌مدار اسلامی هستم و تابع دستورات رهبر و می‌دانم که در ایران اسلامی، که آزادی بیان موجود است، ما می‌توانیم بی درد‌سر هولوکوست را انکار بکنیم. ما حتا می‌توانیم قوم یهود را هم انکار بکنیم. ما حتا می‌توانیم موسا و اسحاق و داود و سلیمان را هم، اگر دل‌مان بخواهد، انکار بکنیم. ما آزادی بیان داریم آقا...&lt;br /&gt;حالا شما اگر آزادی ندارید و نمی‌توانید انکار بکنید به خودتان مربوط است. البته بستگی به این دارد که آدم چه جوری با موضوع برخورد بکند. مثلا ما با آمریکا و با اسراییل مخالفیم؛ می‌گوییم هولوکوست و مولوکوستی جود نداشته است و این‌ چیزها تبلیغات صهیونیستی‌ست. شما لاکن مخالف نیستید می‌گویید و جود داشته است. خُب به من چه...؟ این به آن در...&lt;br /&gt;سپس فهر می‌کند و با بی‌حوصلگی می‌گوید: نوچ... من اصلا نمی‌خواهم دیگه در باره این موضوع صحبت بکنم، مگه زور است؟ از این گذشته شما در غرب کاریکاتور پیغمبر ما را کشیدید و این‌جوری به ما توهین کردید و ما هیچی نگفتیم... حالا ما حق نداریم دستِ‌کم هولوکوست شما را انکار بکنیم؟ وقتی می‌گوییم شما هم صهیونست هستید برای همین است.&lt;br /&gt;من هم دیگه حوصله جر و بحث با شما را ندارم. اصلا شما همه با ما مخالفید، تمام دنیا با ما مخالف‌اند.&lt;img height="132" src="http://tbn1.google.com/images?q=tbn:LbfpSTeUF77l1M:http://www.whudat.com/news/images/barack-obama-somali-elder-clothing.jpg" width="78" align="left" /&gt;&lt;br /&gt;دیالوگ بی دیالوگ! صلح بی صلح...! مذاکره بی مذاکره ... نخواستیم پدر جان نخواستیم... مگه زوره ...&lt;br /&gt;همانطور که سه سال آزگار با این دست و آن دست کردن یک کلاه نمدی سر اروپایی‌ها گذاشتیم؛ یک عمامه هم روی سر تراشیده رئیس جمهور کم‌تجربه اوبامای تان خواهیم گذاشت! خیلی هم بهش می‌آد... &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10399996-5448582979094939283?l=battan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://battan.blogspot.com/feeds/5448582979094939283/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10399996&amp;postID=5448582979094939283' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/5448582979094939283'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/5448582979094939283'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://battan.blogspot.com/2009/02/blog-post.html' title='در کنفرانس مونیخ چه گذشت؟'/><author><name>&lt;b&gt; H a m i d ... M i d a f &lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12725883238759566740</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10399996.post-7225476254824226480</id><published>2009-01-29T05:13:00.002+01:00</published><updated>2009-01-29T05:55:34.516+01:00</updated><title type='text'>آقای حماس، بس است فرصت‌سوزی!</title><content type='html'>&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;آقای حماس، بس است فرصت‌سوزی!&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;عرض‌ام به‌حضورتون، در اوج موشک‌پراکنی‌های حماس و فرو ریزی در و دیوار و سقف خانه‌ها بر سر پیر و جوان و زن و مرد و کودک اسراییلی و نصیحت زیپی لیونی وزیر امور خارجه اسراییل به حماس؛ سپس تهدید اهود اولمرت، به‌هدف متوقف ساختن عملیات تعرضی و تروریستی از جانب این گروه صلح‌ستیز؛ و پاسخ رّد اسماعیل پهلوان با پرتاب مجدد چندین موشکِ دیگر اهدایی‌ی جمهوری فتنه‌جوی اسلامی، و سرانجام واکنش و عکس‌العمل اهود بارک برای دفاع از وطن و حفظ جان شهروندان در تنبیه حماسیون، آری ... در بحبوحه همین زد و خورد ها بود که کامپیوتر من، دور از جون شما، برای چندمین بار غش کرد و دست ما را برای مدتی مدید توی حنا گذاشت.&lt;br /&gt;لاکن هر جور بود کُم سُرَک(سینه‌خز) و با ورد و دعای و جادو و جنبل، تا پیروزی مشعشعانه حماس بر صهیونیسم، دندان روی جگر گذاشتیم، بی‌کامپیوتری و گاه با کم‌کامپیوتری ساختیم و دوام آوردیم. هرچند من هم، مثل بسیاری از هموطنان بلاگ‌نویسم، سعی داشتم کودکان مظلوم وطن‌ خویش را فراموش کرده و در غم و ماتم کودکان فلسطینی شریک شوم و ذکر مصیبتی بکنم و شعرکی مدرن و بی‌قافیه در سوگ آن‌‌ مظلومین بسرایم؛ ولی چه‌کنم که نه فرصتی دست داد و نه دل و دماغی باقی بود و ، بین خودمان بماند، خود حماسیون را هم در این مصیبت عُظما بی‌تقصیر نمی‌دانستم. وَاللهُ اعلم.&lt;br /&gt;به ناچار و به مصداق ماهی را هر وقت از آب بگیرند تازه است، اینک پس از پیروزی حماس بر دشمن غّدار و با خاک یکسان شدن هزاران خانه و کاشانه و مدرسه و بیمارستان و ویران گردیدن ساختمان‌های دولتی و غیر دولتی و کشته‌شدن صدها زن و کودک و پیر و بُرنا در نوار غزه و چه و چه ... دست به‌کار می‌شوم و از هموطنان عزیز، برای این غیبت صغرا، طلب مغفرت می‌کنم و التماس دعا دارم. هرچند، همانطور که عرض کردم، وبلاگنویسان وطنی، ناخواسته جور بنده را هم کشیدند و با قلم‌فرسایی خویش، چه در نظم و چه در نثر، تا آن‌جا که در توان داشتند پنبه صهیونیست‌ بین‌الملل را زدند و استکبار جهانی و اشغالگران صهیونیست را به کارگاه نمد‌مالی بردند.&lt;br /&gt;لاکن با همه این احوال چند پرسش برای من بی‌جواب باقی ماند، که اگر اجازه بفرمایید در ذیل مطرح می‌کنم، بویژه که مشکل حماس هنوز لاینحل باقی مانده است و همه شواهد نشان از این دارند که تا سایه جمهوری اسلامی ایران بر سر جهان برقرار و حماس ستیزه‌جو در خاورمیانه بر سر کار است، کماکان لاینحل باقی خواهد ماند:&lt;br /&gt;--یکم: چرا کسی اسماعیل هنیه، رئیس دولت منتخب فلسطین را، نصیحت نکرد و نگفت عامو! این لقمه برای دهان تو خیلی گُنده است؟ گلوی‌ات را می‌گیرد ها...؟ دست از موشک‌اندازی بردار ها...! با دُم شیر بازی مکن ها...! اسراییل شوخی موخی سرش نمی‌شود ها...؟ می‌آید اونطرف مرز و...هوم هوم هوم‌ات می‌کند ها...؟&lt;br /&gt;حَسَنی مبارک مصری و محمود عباس رامُ‌ُالهی معروف به ابومازن قریشی و حتا رؤسای کشورهای دیگر اسلامی و عربی نیز همین هشدارها را دادند و افزودند: بابا ما هم گفتیم و هم نوشتیم و پیام کتبی و پیغام شفاهی به "خالد"ِ دمشق‌نشین و اسماعیل در زیر زمین فرستادیم ولی کو گوش شنوا؟ می‌گویند: گفتیم و نوشتیم! نه یک‌بار که ده‌بار ... ولی این "اسی" گویا جادو شده بود! هی می‌گفت: نوچ..، آقای خامنه‌ای‌ در طهران قول‌ام داده‌است چند میلیون دلار دیگر پاداش‌ام دهد...&lt;br /&gt;شنیدم حتا "بشار اسد" به خالد مشعل، که فرسنگها دور از صحنه نبرد، جایی در زیر زمین در دمشق پنهان شده است تلفن زده و پیغام فرستاده و گفته است: تو که ناسلامتی رئیس دفتر سیاسی حماس هستی، که توی سرت بخورد، آخه اینجا چه می‌کنی؟ برو به "اسی" بگو صهیونیست‌ها می‌ایند چوب تو آستین‌ات می کنند ها...&lt;br /&gt;خالد مشعل گویا به اسد پاسخ داده است: وُلک، خَلّی وَّلی، الَسیِد اَلخامِنه‌ای یَقولوُن اَلمُضاعِفُونِ لِنا فی اِرسالُون خَمَستُ و عَشرَ الَمیلیون الَدلارون بی‌لِسانِ اجَمعون اَو حَوالِةُ علی‌اَلبَنکِ اِلسُویسیونِ مَعَ الاُسلَحةُ‌المُسلّحوُن مِنَ‌السلامَتی اَلایرانیوُنیة اَلرافضُیون. اِّن‌الله یُحِبُ المُسَلجُون.&lt;br /&gt;( ترجمه: برو بچه پی کارت، ول‌مون کن بابا، سید علی خامنه‌‌ای قول مضاعف داده است حدود پانزده میلیون دلار بی‌زبان دیگر از جیب ایرانیان رافضی را بگیرد و به حساب ما در سویس واریز کند به انضمام اسلحه های مدرن. به‌درستیکه پروردگار اسلحه به‌دستان را دوست می‌‌دارد).&lt;br /&gt;نمی‌خواستم این جمله آخر را که الآن می‌نویسم بنویسم ولی با شما که رودروایسی ندارم! : یک‌روز قبل از آغاز جنگ، مطلع شدم "بشی" یعنی بشار اسد به "خالی" یعنی خالد مشعل، تلفن زده و گفته‌است: "خالی" جون، "اسی" قصد دارد موشک‌هایش را از پشت بام‌ها و از تو مدرسه‌ها و بیمارستانها و کتابخانه‌ها و مدارس سازمان ملل و حتا شنیده‌ام تصمیم دارد از زیر خشتک زنان مُعففّه مُحجبّه مُطهّره شلیک کند، بشار ادامه داده و گفته است: موشک‌های اسراییلی بزرگ‌سال و خُرد‌سال را از هم تمیز نمی‌دهند، بعید نیست هزاران کودک معصوم فدا بشوند! و خالد مشعل جواب داده است: خُب... که چی؟ فدا بشوند! به‌تُخم مرغ‌ام که فدا شدند، مگر ما مثل ضهیونیست‌ها کم‌بود کودک و بچه و طفل داریم که دل‌واپس باشیم؟ سال دیگر در همین ماه "جونه‌وری" دو برابرش بچه و کودک و طفل تحویل اجتماع می‌دهیم! تا کور شود هر آن‌که نتواند دید. می‌گویی نع... نُه ماه دیگر صبر کن!&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اگر مُخ جنگجویان ما کمی شُل و وِل است، در مقابل کمرشان به‌حمدالله سفتِ سفت است... پیاز هم که تا دلت بخواد از مصر، از طریق تونل‌های اسلامی وارد می‌کنیم. صهیونیست‌ها بیایند و هرقدر دل‌شان می‌خواهد بکشند! آبروی خودشان را در دنیا می‌برند. ما به‌حمدالله با اقدامات پیش‌گیرانه قرص ضد حاملگی را ممنوع کرده‌ایم و به‌یاری حکومت طهران به والدین برای هر کودک شهید شده و در ازاء هر طفل تازه تولد یافته هزار دلار می‌دهیم. مگر ما مثل صهیونیست‌ها برنامه کنترل خانواده داریم؟ که پس از تولد دو ‌تا بچه، زیپ شلوارمان را قفل بزنیم؟&lt;br /&gt;--- دویم: من نیز برای خالی نبودن عریضه آمدم و برای "اسی" پیغام فرستادم، گفتم: اگر همسایه‌ی من نَه هشت سال، که هشت روز، خانه و محل مسکونی مرا سنگ‌باران بکند، زن و بچه مرا در خطر زخمی‌شدن یا در تهدید مرگ قرار دهد... والله بالله، به‌حضرت عباس، ستون فقرات‌‌اش را می‌شکنم... فقرات‌اش نشد، گردن‌اش را خُرد می‌کنم. حالا شما پس از هشت سال موشک‌اندازی انتظار حلوای طنطنانی از اسراییلی‌ها دارید؟&lt;br /&gt;--- سیم: حماس ادعای یک دولت رسمی، مسؤل و منتخب مردم را دارد. لاکن بجای این‌که همانند یک دولت مسؤل راه مذاکره و معامله و پیروی از روش معمول دیپلماسی را پی ‌‌گیرد، بویژه که افکار عمومی جهان را نیز با خود همراه دارد، لاکن می‌آید چکار می‌کند؟ در جلد گروه‌های تروریستی فرو می‌رود، انگولک می‌کند، شهید انتحاری به اسراییل قاچاق می‌کند، اتوبوس و رستوران و صف نانوایی منفجر می‌کند! خودشان هم می‌‌دانند با پرتاب چند موشک اهدایی نمی‌توانند غلطی بکند! و با این عملیات ایذایی و تروریستی فقط عِرض خود می‌برند و زحمت دیگران می‌دارند. ولی گویا دلارهای جمهور اسلامی قدرت تفکر را از آن‌ها گرفته است. که گفته‌اند از کوزه همان برون تراود که در او ست&lt;br /&gt;--- چهارم: می‌گویند دولت غاصب و غیر قانونی اسراییل!&lt;br /&gt;آفرین به این استدلال! لابد ابراهیم خلیل‌الله، اسحاق، اسماعیل، داوود و سلیمان اجدادِ چینی‌ها و ژاپنی‌ها بوده اند! &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;می‌گویید قرن‌ها از زمان موسی می‌گذرد؟ یعنی چون این قوم قرن‌ها دوام آورده است پس حق ادامه زندگی ندارد. چه کس حکم داده است که یهودی‌‌ها اجازه بازگشت به سرزمین پدری را ندارند؟ مگر سازمان ملل حکم به تقسیم سرزمین یهود نداد؟ که فقط بخش کوچکی از سرزمین پدری نصیب یهودی‌ها شد؟ و آیا مگر یهودی‌‌ها نبودند که به داشتن همان بخش قناعت کردند و کمر همت به آبادی‌اش بستند؟ و آیا مگر این اعراب نبودند که بجای آبادی سرزمین نصیب‌شده، پنج جنگ را، به‌قصد نابودی و با هدف به‌ دریا ریختن‌ یهودیان، به آن‌ها تحمیل کردند؟&lt;br /&gt;می‌گویند: سرزمین‌های اشغالی!&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آن‌چه را اعراب اکنون سرزمین‌های اشغالی می‌نامند غنائم‌ای هستند، که اسرائیل در دفاع از خود و در ازاء کشتن شدن سربازان‌اش، از دشمن، که آمده بود آن‌ها را به دریا بریزد، به گروگان گرفته‌است. چگونه است که غنیمت جنگی در اسلام حلال تلقی می‌شود، برای غیر مسلمان اما به سرزمین اشغالی تبدیل می‌گردد؟ سرزمین اشغالی طبق کدام حدیث؟ بر حسب کدام آیه؟ کی می‌خواست چه کسی را نابود کند؟ کی پیروز و کی شکست خورد؟ مصر و اردن صلح کردند، زمین‌های‌شان را تا آخرین وجب پس گرفتند، حماس و حزب‌الله و جهاد اسلامی‌های تمامیت‌خواه، که شعارشان نابودی دیگران است، با چه رویی غنائم جنگی اسراییل را، بدون تن دادن به صلح همراه با هم‌زیستی پایدار و بدون قبول مسیر مذاکره و تفاهم و شناسایی مرز‌ها، باز ‌پس می‌طلبند؟&lt;br /&gt;حقیقت و واقعیت این‌است که ملت فلسطین، زن و بچه فلسطینی، همیشه مورد استفاده ابزاری دیگران قرار گرفته است. کسی ، جز برادران عرب‌شان، مسؤل آوارگی آن‌ها نیست. خدا نیامرزد جمال عبدالناصر را که آغازگر استفاده ایزاری از این ملت شد و پس از او لیبی، سوریه، عراق و همه دول عرب، در تداوم‌اش کوشیدند، هرکس به نوبه خود.&lt;br /&gt;و اینک این آخوندهای اسلامی ایران هستند که فلسطین را آلت دست خویش قرار می‌دهند و مشکل و دعوای آن‌ها با اسراییل را به یک مشکل ایرانی تبدیل کرده‌اند و بهانه به دست قدرت‌ها می‌دهند تا برای دفاع از خویش به میهن ما آسیب برسانند. &lt;img src="http://www.arhythmatik.com/wp-content/uploads/2008/06/hamas.jpg" align="left" width="120" height="130" /&gt;&lt;br /&gt;-- پنجم: من در کتب خوانده‌ام و در فیلم‌های تاریخی دیده‌ام که سرداران سپاه در پیشاپیش لشکر به قلب دشمن می‌زنند و برای سربازان‌ نمونه تهور و شجاعت می‌شوند. چگونه‌است که خالد مشعل صدها کیلومتر بدور از جبهه جنگ، در دمشق آرام می‌نشیند و می‌گوید لنگ‌اش کنید؟ یا اسماعیل هنیه در سوراخی پنهان می‌شود و در دوربین تلویزیون و در ویدیو فریاد می‌زند که: والله‌العظیم من تنبون از تو پای دشمن در می‌آورم؟&lt;br /&gt;هم اسماعیل می‌داند هم ما می‌دانیم، که اسراییلی ها لحظه به لحظه از محل سکونت و از پنهان‌گاه "اِسی" با خبر بوده‌اند و با خبر هستند و می‌توانستند و می‌توانند بی‌درنگ با پرتاب یک موش کوچولو، که ما ایرانی‌ها به آن «موشک» می‌گوییم! حساب‌اش را کف دست‌اش بگذارند. و اگر تا کنون چنین نکرده‌اند لابد به این دلیل است که هر کس دیگری بیاید، اگر برای خودنمایی هم شده، از وی تندرو تر می‌شود و باز روز از نو روزی از نو. درصورتیکه همین اسماعیل، هرچند باریتعالی در مقابل این همه جثه و هیکل که به او عنایت فرموده است قدرت درک و تشخیص مصلحت ملت فلسطین را از وی سلب نموده؛ ولی در مجموع یک «گود گای»، یک بچه خوبی است، و اگر خامنه‌ای و متکی و لاریجانی آرام‌اش بگذارند می‌‌شود تا حدی آدم‌اش کرد؛ او لابد در مقابل آدم‌خواران دیگری، که در حماس در انتظار بلعیدن قدرت نشسته‌اند، برای اسراییل قابل تحمل‌تر است.&lt;br /&gt;--- ششم: پس از آن‌که اسراییل آتش‌بس بر قرار کرد و "اسی" از سوراخ‌اش بیرون آمد، هرچند دو باره شروع کرد به رجز‌خوانی و به هل من مبارز طلبیدن و حتا شکست مفتضحانه‌اش را، مثل شکست آخوندها از صدام عفلقی، به یک به‌پیروزی شکوهمند تبدیل کرد، ولی حدس می‌زنم او می‌داند اگر مسبب جنگ دیگری در غزه بشود اسراییلی‌ها این بار ملاحظه ریش سفیدش را نخواهند کرد و عطای پرتاب یک موش کوچولو را به بقای وی خواهند بخشید و او را نیز به‌همان‌جا خواهند فرستاد که احمد یاسین‌ها و رنتیسی‌ها را فرستادند.&lt;br /&gt;اگر او ملاحظه می‌کند که خامنه‌ای و دیگر آیات عظام آخوند زده ایران شکست مفتضحانه از عراق را در حرف تبدیل به پیروزی مطلق کردند و آب از آب تکان نخورد و اینک نیز بجایی رسیده‌اند که با آمریکا و با بقیه جهان شاخ به‌شاخ می شوند، باید بداند که ریشه این سخن در فلسفه گفتار بنیان‌گذار انقلاب اسلامی‌ است، که جنگ و ویرانی و کشت و کشتار و خون‌ریزی را نعمت و برکت الاهی می‌پنداشت.&lt;br /&gt;--- هفتم: دیشب در تلویزیون آلمان، در مصاحبه‌ی‌ خبرنگاری با یک دولت‌مرد حماسی در نوار غزه، دیدم و شنیدم که آن برادر می‌گفت: ما به هر فلسطینی ساکن غزه چهار هزار دلار بابت خرابی مسکن‌اش و هزار دلار هم بابت خرید لوازم منزل هدیه می‌دهیم، به انضمام هزار دلار برای هر شهیدی که داده‌اند و هر طفلی که خواهند زایید. وقتی خبرنگار پرسید شما این مبلغ کلان را برای حاتم‌بخشی‌تان از کجا بدست آورده‌اید؟ مأمور با زبان بی‌زبانی ازعطوفت و هدیه‌ی آخوند های ایرانی یاد کرد، که به‌اصطلاح خودشان ،شیعه‌ی رافضی و نجس هستند، که این آخوندهای مجوس‌!  نه از جیب گشاد خود، بل از شکم کودکان ایرانی می‌گیرند و به مفت‌خوران حماس و حزب‌الله می‌بخشند. تا کی صبح دولت‌شان بدمد.&lt;br /&gt; ـــ هشتم: ایراد بسیاری از وبلاگنویسان ایرانی در "بلاگ‌شهر" بر این بود که چرا اسراییل خانه‌های شخصی، مدارس و بیمارستان‌ها را بمباران می‌کند و در نتیجه باعث کشت و کشتار کودکان فلسطینی می‌شود؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; اسراییل کشوری‌است آزاد و دموکرات و مسؤل، که به افکار عمومی جهان سخت نیاز دارد و به آن احترام می‌گذارد.اسراییلی‌ها مگر دیوانه هستند که بی‌هوده زن و کودک بی‌گناه فلسطینی را بمباران بکنند و افکار عمومی داخل و خارج را بر علیه خود بر انگیزند؟ و اصولا چه نتیجه‌ای جز انتقاد دوست و دشمن از این گونه بمباران‌ها عایدشان می‌شود؟  فلسطینی‌ها پنهان نمی‌کنند که از پشت بام خانه‌های مسکونی، از درون حیات مدارس و از بیمارستان‌های عمومی و در پناه ساکنین شهرها،  به اسراییل موشک پرتاب می‌کنند. اسراییل اگر در صدد دفاع از شهروندان خود برآید و بخواهد به این موشک‌پراکنی‌ها خاتمه دهد چه‌کار باید بکند؟ برود و بمب‌هایش را در مدیترانه بریزد؟ در صحرای سینا و یا در کویر «نگب» رها کند؟ یا دست روی دست بگذارد و تسلیم شود و بگوید بیایید ما را پس از موشک باران به‌دریا بریزید؟ آیا وبلاگ‌نویسان مخالف‌نویس راه حل  دیگری ارائه می‌دهند؟&lt;br /&gt;ـــ نهُم: منتقدین می‌گویند پاسخ‌های کوبنده اسراییل در مقابل موشک پراکنی حماس تناسب ندارد.&lt;br /&gt;یعنی چه تناسب ندارد؟ آیا اگر حماس هشتاد موشک پرتاب کرد اسراییل بیاید هفتاد و نه‌تا  یا هشتاد و یکی پرتاب کند تا تناسب بر قرار گردد؟ آیا اگر کسی در جنگ صاحب توپ و تفنگ بود باید توپ و تفنگ‌اش را در دفاع از خود کنار بگذارد؟  چون دشمنی که قصد نابودی وی را دارد با تیر و کمان با او می‌جنگد؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ـــ دهُم: ایراد می‌گیرند در هر حمله موشکی این کودکان هستند که بیش‌ترین آسیب‌ها را می‌بینند.‌&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; شما حتا اگر قلوه‌سنگی را به طرف نوار غزه پرتاب کنید، هنگام فرود آمدن بی‌تردید تو سر دوسه‌تا بچه می‌خورد. نوار غزه نه زمینی برای کشت و زراعت دارد و نه کاخانه‌ای برای تولید. مردم همه یا چریک مسلح هستند یا کارمند بی‌شمار مفت‌خور دولت! یعنی بی‌کار و علاف، که اسلحه‌‌ و پول عیاشی‌شان از جمهوری اسلامی تأمین می‌گردد و حقوق و مایحتاج‌شان از کشورهای عربی یا از اروپا یا از آمریکای جهان‌خوار یا از اسراییل. بنا براین شب‌ها کسی خسته و کوفته از کار به بستر نمی‌رود. بل ‌هر مرد با داشتن حدود چهار زن،  دست یکی از اُم‌حلیمه یا اُم سکینه‌هایش را می‌گیرد و مشغول تولید مثل می‌شود. هرعیال هم چیزی حدود هشت تا نُه تا بچه دارد، که هر پدر صاحب (چهار ضرب در نُه) حدود 36 فرزند است. این نوار 45 کیلومتری یک میلیون و نیم جمعیت، اکثرا کودک و نوجوان در خود جا داده است. در هر فیلمی که از ساکنین غزه در تلویزیون نشان داده می‌شود 90 در صدش شامل کودکان از سه‌چهار ساله تا 13/14 ساله هست. با این‌وصف اسراییلی‌ها چگونه از خود دفاع کنند و موشک‌پراکنی‌های حماس را به چه نحو پاسخ دهند تا ترکشی به تریج قبای کودکی نخورد؟  جنگ همین است دیگر. سران حماس اگر خود را در مقابل مردم شان مسؤل می‌دانستند آن‌ها را به عمد و برای مظلوم‌نمایی هدف موشک‌های دفاعی اسراییل قرار نمی‌دادند.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من در مقام دفاع از عمل‌کرد اسراییل نیستم. نه آن‌ها نیازی به دفاع من دارند و نه من دشمن مردم فلسطین هستم. من طرفدار حقیقت‌ام. هم اکنون که جورج میچل، نماینده رئیس جمهور آمریکا، برای هموار کردن راه صلح به خاورمیانه سفر کرده است، حماسی‌ها یک خودرو نظامی اسراییل را منفجر کرده‌اند چون می‌دانند اسراییل سرکشی و تعرض آن‌ها را برنمی‌تابد و بی‌پاسخ نمی‌گذارد ولی هدف بی‌نتیجه کردن تلاش‌های فرستاده آمریکاست! چون می‌دانند صلح و آرامش مترادف با نابودی تروریسم و مساوی با قلع و قمع آدم‌کشی و فتنه‌جویی  و لاجرم قطع حقوق مزدوری‌ آن‌ها توسط جمهوری اسلامی.&lt;br /&gt;من چندشم می‌شود وقتی لاریجانی و متکی و خامنه‌ای را می‌بینم که چُفیه عربی بر دوش انداخته و بجای جستجوی راه حلی برای مشکلات مملکت خویش، با عوام‌فریبی سنگِ تروریست‌‌های عرب را به‌سینه می‌زنند، که ضرر شان همیشه آشکار بوده ولی هر گز نفعی از آن‌‌ها به‌ما نرسیده است. این حضرات معتقدند حمایت از تروریست‌های حماس و حزب‌الله باعث پایداری و تداوم حکومت خودشان در ایران است. و گرنه کدام‌شان دل‌شان برای فلسطین سوخته است؟ بی‌چاره مردم فلسطین که از این حقیقت غافل‌اند!&lt;br /&gt;من می‌گویم چه بسا این حمایت‌های کورکورانه و این ماجراجویی‌های نا بخردانه، باعث و مسبب آسیب‌های جبران ناپذیر، مثلا از هم پاشی و تجزیه، مملکت خودمان بشود!&lt;br /&gt;من می‌خواهم تکرار کنم و بگویم حساب ایران و ملت ایران از حساب آخوند‌های ماجراجو و قدرت‌طلب جداست! و دریغ که احتمالا تا حکومت آخوندی در ایران برقراراست خاورمیانه نیز فرشته صلح را در آغوش نخواهد کشید و کودکان فلسطینی و اسراییلی کماکان آسیب خواهند دید.. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10399996-7225476254824226480?l=battan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://battan.blogspot.com/feeds/7225476254824226480/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10399996&amp;postID=7225476254824226480' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/7225476254824226480'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/7225476254824226480'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://battan.blogspot.com/2009/01/blog-post_29.html' title='آقای حماس، بس است فرصت‌سوزی!'/><author><name>&lt;b&gt; H a m i d ... M i d a f &lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12725883238759566740</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10399996.post-2947776730061024456</id><published>2009-01-25T03:03:00.001+01:00</published><updated>2009-01-25T03:05:31.436+01:00</updated><title type='text'>کاش ما هم دختر بودیم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;کاش ما هم دختر بودیم&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;امام‌جمعه ناکجا آباد، در بالای منبر، شکوه‌ها دارد از دست تاکسی‌رانان تهرانی و از دست رانندگان خودروهای سواری. او می‌نالد که راننده‌ها آخوند های منتظر سر خیابان را سوار نمی‌کنند ولی در عوض برای سوار کردن دخترها از هم سبقت می‌گیرند. او می‌‌گوید: راننده‌ها بجای سوار کردن روحانیون و محشور شدن با ائمه اطهار و بردن ثواب و تمتع از اجر دنیوی و اُخروی؛ دخترها را سوار می‌کنند، آن‌ها را می‌برند جاده هراز و پس از فریب و گرفتن کام، از دامنه کوه به قعر دره پرتاب‌شان می‌کنند.&lt;br /&gt;او با تأثر می‌گوید: روحانیون را سوار نمی‌کنند ولی بی‌درنگ، با ماشین‌های رنگارنگ‌شان، جلو دخترها ترمز می‌کنند.&lt;br /&gt;سپس با لبخند ملیحی می‌گوید « کاش ما هم دختر بودیم» و جمعیت می‌زنند زیر خنده!&lt;br /&gt;چون لینک ویدیوکلیپ را نیافتم ناچار سوز دل آیت‌الله را به‌شعر کشیدم:&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;لینک ویدیوکلیپ این خطبه در یوتیوب را یکی از خوانندگان برایم فرستاده است که با سپاتس فراوان از ایشان اینحا می‌گذارم:&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;a href="http://de.youtube.com/watch?v=1rsUMNspzWM"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;http://de.youtube.com/watch?v=1rsUMNspzWM&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کاش ما هم دختر بودیم&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کاش من هم دختری بودم قشنگ&lt;br /&gt;خوشگل و خوش تیپ و رند و شوخ و شنگ&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;کاش من هم داشتم دو تا ممه&lt;br /&gt;مرد شیک‌پوشی به‌من می‌زد تنه&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;نیشگونی می‌گرفت از باسن‌ام&lt;br /&gt;می ربود با بوسه‌ای جان از تن‌ام&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;لیمویم را می‌فشرد با هر دو دست&lt;br /&gt;می‌شدم غرق تمنّا، مستِ مست&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;گونه‌ام می‌سوخت و او با هر نفس&lt;br /&gt;زیرلب می‌خواند نام‌ام، با هوس&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;br /&gt;کاش من هم دختری بودم ملوس&lt;br /&gt;کاش من هم می‌شدم یک شب عروس&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;توی حجله می‌نشستم بی‌غلاف&lt;br /&gt;جامی می‌نوشیدم از شهد زفاف&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;کاش اسم‌ام بود نرگس یا پری&lt;br /&gt;مهرنوش، شبنم، ستاره یا زری&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;کاش ماشین‌های زرد و سُرخ‌فام&lt;br /&gt;نیش ترمز می‌زدند در پیش پام&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;با نگاهی، چشمکی، لبخندکی&lt;br /&gt;می‌دریدند از تن من خِشتکی&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;کاش می‌بردند مرا جاده هراز&lt;br /&gt;با فریبی می‌نمودند سرفراز&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;یک شبی در حالت مستی و شور&lt;br /&gt;قعر دره پرت می‌کردند به زور&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;با سری افراشته با موی بور&lt;br /&gt;می‌شدم در قعر دره گور به‌گور&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img height="150" src="http://www.bartcop.com/penelope-cruz24.jpg" width="115" align="right" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;img height="95" src="http://tbn0.google.com/images?q=tbn:Zc3VY8PHS4g74M:http://www.derafsh-kaviyani.com/jpg/akhond.jpg" width="85" align="center" /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10399996-2947776730061024456?l=battan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://battan.blogspot.com/feeds/2947776730061024456/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10399996&amp;postID=2947776730061024456' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/2947776730061024456'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/2947776730061024456'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://battan.blogspot.com/2009/01/blog-post.html' title='کاش ما هم دختر بودیم'/><author><name>&lt;b&gt; H a m i d ... M i d a f &lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12725883238759566740</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10399996.post-5236855767301327785</id><published>2008-12-17T14:15:00.003+01:00</published><updated>2008-12-19T00:43:02.947+01:00</updated><title type='text'>الغدیر، خزعلی، نوروز</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;الغدیر، خزعلی، نوروز&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;آیت‌الله خزعلی:&lt;br /&gt;عید بزرگ ایرانیان باید عید غدیر باشد.&lt;br /&gt;تشریفاتی که ایرانیهای(مجوس) برای نوروز قائل می‌شوند، آیا ربع آن را برای عید غدیر قائل هستند؟&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;img height="149" src="http://tbn2.google.com/images?q=tbn:ykyCZeTq60dGhM:http://www.iras.ir/News/p585.jpg" width="105" align="center" /&gt;&lt;img height="120" src="http://tbn1.google.com/images?q=tbn:pR9VhG3jyFpUIM:http://www.iranpressnews.com/images/00/karoobi_va_janati.jpg" width="140" align="center" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن شنیدستم که شیخ ِ خزعلی&lt;br /&gt;خورده‌است گویا "شکر" در محفلی&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;شیخ هشتاد و سه ساله، موش پیر&lt;br /&gt;دست اندر کار ِ بنیاد غدیر&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;مار مولک بوده است کنون افعی شده&lt;br /&gt;توی کاخ‌اش، گوشه‌ای مخفی شده&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;تاب داده از جلو تحت الحنک&lt;br /&gt;توی مغزش کرده فکری قلقلک&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;گاه تمجید کرده است از "احمدی"&lt;br /&gt;گاهی هم از رهبر مطلق، "علی"&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;گفته بنزین سهمیه‌بندی شده&lt;br /&gt;اقتصاد ما کمربندی شده&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;ذّم نوروزی نموده، آن عمو&lt;br /&gt;باز باطل کرده است از خود وضو&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;گغته نوروز، تاج جمشیدی، اَخ است&lt;br /&gt;روز نو، با فجَر فروردین، چخ است&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;عید را عید غدیر بایسته است&lt;br /&gt;مرگ بر ایرانیان شایسته است&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;با همین دستهای پیر، با قهر و خشم&lt;br /&gt;برکشیم از کاسه‌ی سر، هر دو چشم&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;هر کسی بالد به آداب، بر رسوم&lt;br /&gt;لِه نماییم تخم‌هایش، مثل موم&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;هر کسی گوید که من ایرانی‌ام&lt;br /&gt;از تبار خسرو ساسانی‌ام&lt;br /&gt;*&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یاد کرد از تخت جمشید، با درود&lt;br /&gt;مدحی در تعریف نوروزی سرود&lt;br /&gt;*&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;می‌نماییم چوب در آستین او&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;به درَک واصل کنیم آیین‌ او&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;br /&gt;می‌زنیم بر فرق‌‌شان نوروزشان&lt;br /&gt;می‌چپانیم الغدیر در ... جون‌شان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*** &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10399996-5236855767301327785?l=battan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://battan.blogspot.com/feeds/5236855767301327785/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10399996&amp;postID=5236855767301327785' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/5236855767301327785'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/5236855767301327785'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://battan.blogspot.com/2008/12/blog-post_17.html' title='الغدیر، خزعلی، نوروز'/><author><name>&lt;b&gt; H a m i d ... M i d a f &lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12725883238759566740</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10399996.post-1346843922826884058</id><published>2008-12-11T10:38:00.005+01:00</published><updated>2008-12-12T11:36:06.879+01:00</updated><title type='text'>اندر چگونگی داغ شدن خودم، بجای لینک</title><content type='html'>&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اندر چگونگی داغ شدن خودم، بجای لینک&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;عرض کنم حضورتون دوستان زیادی با پیام و ایمیل دل‌شادم کردند، عده‌ای زنگ زدند و محبت کردند و به به و چه چه گفتند در رابطه با &lt;a href="http://hmidaf.blogspot.com/2008/12/blog-post_08.html"&gt;یاد داشت پیشین‌ام&lt;/a&gt;، که لینک‌اش را در بالاترین گذاشته بودم. گفتند و نوشتند که فلانی موضوع خوب و داغی را مطرح کرده‌ بودی که همه ما واقعا داغ دلی از آن داشتیم و چه خوب که رشته سخن را گشودی &lt;a href="http://balatarin.com/permlink/2008/12/8/1470268"&gt;http://balatarin.com/permlink/2008/12/8/1470268&lt;/a&gt;.&lt;br /&gt;بویژه که گردانندگان سایت، خود نیز این جور مطالب را مطالعه نموده، حسن نظر دارند و عنایت می‌فرمایند به سخنان خوانندگانی، که در ره بهبود سایت و بالاتر بردن کیفیت‌اش پیشنهاد‌هایی ارائه می‌دهند.&lt;br /&gt;گفتند حالا بیا و لینک‌ نوشته‌ات را به "لینک‌های داغ" اضافه کن تا خوانندگان بیش‌تری بیابد و اظهار نظرهای بیش‌تری بطلبد. گفتم والله راستش را بخواهید تا کنون هرگز لینکی را "داغ" نکرده‌ام.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;و آهسته، تا که اغیار نشوند، اضافه کردم&lt;/span&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;: بلد هم نیستم&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;. از این گذشته من فکر می‌کردم هر نوشته‌ای که تعداد معینی رأی بیاورد خود بخود داغ می‌شود، هرچند، طبق معمول، دقت نکرده‌ام، آیا اصولا لینکی از من تا کنون "داغ" شده است یا کماکان، همین جوری، به سردی گراییده است؟&lt;br /&gt;با صدای بلند رسوایم کردند، گفتند: ناخدا، زشت است! این حرف‌ها را نزنید! نگویید بلد نیستم ! شما کشتی‌های غول‌پیکر را از «رایکاویک ایسلند» تا ملبورن و سیدنی در «استرالیا» و از «سی‌اتل» آمریکا تا «ولادی وُستُک» روس، و از هونولولو تا شانگهای، با چشمان بسته! هدایت کرده‌اید.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بلد نیستید یک لینک بی‌عرضه را توی بالاترین داغ کنید؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و با صدای بلندتر فریاد زدند: یک آفریقایی کنیایی می‌رود آمریکا برای تحصیل، همون‌جا زن می‌گیرد، ازدواج می‌کند، پسرش رئیس‌جمهور قدرتمند‌ترین کشور جهان می‌شود، اونوقت شما بلد نیستی یک لینک فسقلی را داغ کنی؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گفتند: دکتر محمود احمدی نژاد، بچه آرادان، هاله نور را در سازمان ملل بدنبال خود می‌کشد، می‌خواهد با نفت پنج دلار در بشکه، اقتصاد مملکت اسلامی را بهشت برین کند، شما کاپیتان، با آن یل و کوپال، بلد نیستی یک "داغ" بر پیشانی لینک‌ات بزنی؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;رهبر با ردا و عبا و نعلین و عمامه، مثل کبوتر، از پنجره قطار سریع‌السیر به بیرون می‌پرد و پس از اقامه نماز پای پیاده تا کربلا و کوفه می‌دود، شما می‌گوئید بلد نیستید یک....&lt;br /&gt;گفتم: خُب ...خوبه خوبه خوبه... بس کنید! آبرویم را تو اینترنت جلو زن و بچه و کس و ناکس بردید ... حالا بگویید چه‌کار باید بکنم!&lt;br /&gt;نفسی کشیدند و گفتند: برو فلان‌جا، دست راست، کوچه اول، یک کلیک بکن بعد برو دست چپ، کوچه دوم، یک دفعه هم اونجا کلیک کن و بعدشم یک‌بار بدور خودت بچرخ و برو فلان‌جا و با انگشت شست اون‌جوری شلیک کن! لینک خودش "داغ" می‌شود.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;هیچ...درد سر ندهم، رفتم و با هزار زحمت و بدبختی لینک را داغ کردم، سپس با لبخندی حاکی از رضا بر لب، قُلپ‌ای از فنجان کاپوچینوی سردم نوشیدم، به پشتی صندلی تکیه زدم و حالتی به‌خود گرفتم که گویا فتح قلعه خیبر کرده‌ام.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;در دل گفتم: آخ جون... چه راحت بود لینک داغ کردن در سایت بالاترین! &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نه با توفان‌های زنجیره‌ای شمال پاسیفیک، در امتداد جزایر «الیوت»، روبرو شدم، که چندین بار اشهدم را خواندم، که نزدیک بود غرقم کنند و نه با موج‌های دهشت‌زای مثلت برمودا درگیری داشتم، که چیزی نمانده بود بچه‌هایم را یتیم کنند؛ و نه مانند گذر از منتها الیه آتلانتیک شمالی در شب تاریک بود، که با یخ‌های شناور قطبی دست به گریبان بودم، که خواب از چشمم می‌ربودند و نه ... آخ ... چه بگویم... آخ جون... راحت شدم...&lt;br /&gt;خدا را شکر چند سالی‌ست دود مود را ترک کرده‌ام و گرنه فضا جون می‌داد برای یک پُک از چپق، پیپ، یا هرچی که دود کند...&lt;br /&gt;ولی خلسه و خوشی‌ام چندان طول نکشید که ناگهان سر و صدای مزاحمین و مدافعین ظاهری حقوق بشر، بلند شد و دو تا "منفی" قلُنبه به‌ناف‌ام بستند. سومین منفی هم بلافاصله پشتِ آن دو "آی دی" قرمز چسبید. همراه با پیام‌هایی که مرا شرمنده‌ی شرمنده کردند.&lt;br /&gt;یکی از آن‌‌ها بنام (اون مین د) پیام داد،&lt;br /&gt;عین پیام را کپی می‌کنم: "&lt;span style="color:#993300;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;شما چى فكر كردى اينو به موضوع داغ نسرين ستوده اضافه كردى؟&lt;/span&gt; "&lt;br /&gt;دومی بنام "ستوده" نوشت: "&lt;span style="color:#990000;"&gt; آقاي ميداف ، لينک شما چه ربطي به موضوع داغ نسرين ستوده داره؟&lt;/span&gt; "&lt;br /&gt;نمی‌دانم چرا احساس می‌کنم نویسنده‌های این دو پیام هر دو خانم هستند.&lt;br /&gt;به هر حال از ترس این‌که مبادا نفر بعدی سبیلم را دود دهد، آمدم و ُتند تُند معذرتی نوشتم و تمنا کردم بابت این اشتباه از غضب اعدامم نکنند.(&lt;a href="http://balatarin.com/permlink/2008/12/8/1470268"&gt;رجوع شود به پیام‌های رسیده&lt;/a&gt;) چند لحظه بعد دیدم یک نفر دیگر هم آمد و یک منفی دیگر داد! به این دلیل که آقا، این مطلب‌ات "تکراری" ست، هرچند، چند قدم پایین‌تر، خودش مطلبی، تکرار اندر تکرار، در رابطه با خانم وکیل دستگیر شده در تهران لینک داده بود.&lt;br /&gt;شاید منظورش از تکراری این بود که چند سال پیش، آن زمان که سایت بالاترین راه افتاده بود، یک‌نفر مؤمن متوجه این مطلب شده بوده است که اگر انسانی، ذی‌جنبنده‌ای، در انتقاد از جمهوری اسلامی نوشته‌ای منتشر کند، احتمالا با حمله "آپاچی‌" های اسلامی روبرو می‌شود که می‌آیند و با رأی منفی گروهی‌شان آن مظلوم را چنان به حفره تاریکی در یکی از کهکشان‌ها، سرنگون‌ می‌کنند که کافر نشنفد هندی نبیند. بنا بر این لازم نیست من هم مجدا به آن مطلب بپردازم. جل‌الخالق...&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;در رابطه با قاطی شدن لینک‌ام با نسرین‌خانم اما چون تو باغ نبودم و هرگز نامی از "نسرین ستوده" نشنیده بودم، بدو بدو رفتم تو گوگل، گشتم دنبال عکسی، مکسی، مطلبی تا ببینم این خانم ستوده کیست و چیست و چه جوریست، که ما ناخواسته پا توی کفش‌اش کرده‌ایم، لینک داغ‌اش را از داغی انداخته‌ایم و خود و اهل بیت را به چنین مصیبت عظیمی مبتلا ساخته‌ایم؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;از بس حواسم پرت بود که دیر متوجه شدم لازم نبود این‌همه راه را، تو این سن و سال، نفس‌زنان تا گوگل بدوم! تو همین بالاترین هم می‌توانستم در گزینه "جستجو" دنبالش بگردم.&lt;br /&gt;به هر حال این دوتا سه تا منفی عجیب زهر چشمی ازم گرفته بودند که حواسم را بن‌کل پرت کرده بودند. در آن‌جا، یعنی در گوگل بود، که متوجه شدم خانم نسرین‌خانم، وکیل دادگستری و امضا کننده طومار و برنده جایزه بین‌المللی!!!! حقوق بشردر یکی از بنیاد‌های گمنام در شمال ایتالیا هستند، که آخوندهای ضد بشر، مانع از خروج‌اش از فرودگاه بین المللی تهران شده‌اند و اینک هواداران‌اش، که از طرفداران سر سخت حقوق بشرهستند، با دوسه تا رأی منفی، تلافی‌اش را سر من بی‌خبر در آورده‌اند و با مهرورزی حقوق بشری‌، بدون این‌که به ذهن‌شان خطور کند ممکن است اشتباهی رخ داده باشد، اعتراض کرده‌اند، که سر مطلب شما به ته‌اش نمی‌خورد، آن‌گاه معنی بشر و حقوق‌اش را (با رأی قرمز) به من چشانده‌‌اند و چنان درس حقوق بشری به‌من داده‌اند تا من باشم و دیگر لینکم را با لینک نسرین‌خانم قاطی نکنم.&lt;br /&gt;وقتی علامت موش را روی رأی سرخ‌شان گرفتم این چنین خواندم: " دلیل: تیتر، توضیح، با بخش نا مناسب".&lt;br /&gt;البته تا زمانی‌که پیام‌های محبت‌آمیزشان را نخوانده بودم هنوز دوزاری‌ام نیافتاده بود و گیج و منگ بودم که چرا دُمب نوشته‌ام به سرش نمی‌خورد و خودم متوجه نشده‌ام؟.......&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;strong&gt;......&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;خانم نسرین ستوده محروم از جایزه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;-----&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*.&lt;img height="120" src="http://radiozamaaneh.com/pictures-new/nasrin-sotoode.jpg" width="140" align="left" /&gt;&lt;br /&gt;مرا بگو دل به این خوش کرده بودم که برای اولین بار نوشته‌ای را در بالاترین، بدون گرفتن رأی منفی، منتشر کرده‌ام، که تاکنون سایقه نداشته است! که حتا "منفی" دهندگان حرفه‌ای هم خجالت کشیده بودند در مقابل استدلال من و منطق خوانندگان، رأیی منفی بدهند. لاکن حقوق بشری‌‌ها بی‌خیال... معیار دیگری دارند! آخه بشر تا بشر داریم ....&lt;br /&gt;یکی از دوستان که از ماجرا مطلع شده بود می‌گفت: ناخدا، شما بی‌خودی سر آخوندها داد نزن اون‌‌ها می‌فهمند چه می‌کنند... این ایتالیایی‌های صهیونیست در پوشش تقدیم جایزه حقوق بشر به نسرین خانم، قصد داشتند ضربه‌ای کاری به اسلام و به جمهوری اسلامی وارد کنند، که با بیداری و هوشیاری سربازان گمنام امام زمان، توطئه خنثی شد.&lt;br /&gt;سه تا منفی هم شما برای تنبیه گرفتی...که اگز لینک‌ات به لینک نسرین خانم وصل نشده بود، برادران حزب‌اللهی سر از چند و چون توطئه ایتالیایی‌های صهیونیست در نمی‌آوردند و "نسرین" به‌موقع پرواز کرده بود، حالا هم این‌قدر حقوق‌بشری‌ها را عتاب و سرزنش نکن، که به همین رأی قرمز بسنده کرده‌‌اند و اَخت....&lt;br /&gt;استغفرالله... &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10399996-1346843922826884058?l=battan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://battan.blogspot.com/feeds/1346843922826884058/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10399996&amp;postID=1346843922826884058' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/1346843922826884058'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/1346843922826884058'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://battan.blogspot.com/2008/12/blog-post_6074.html' title='اندر چگونگی داغ شدن خودم، بجای لینک'/><author><name>&lt;b&gt; H a m i d ... M i d a f &lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12725883238759566740</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10399996.post-1931128865475604736</id><published>2008-12-11T10:35:00.001+01:00</published><updated>2008-12-11T10:37:14.550+01:00</updated><title type='text'>رأی منفی در" بالاترین"</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;رأی منفی در "بالاترین&lt;/strong&gt;"&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سایتِ "بالاترین" بی‌شک پیش‌تاز‌ سایت‌های خبری فارسی در پهنه اینترنت است. که دست‌اندکار اشاعه فرهنگ ما و توزیع خبر و معرفی بلاگر‌ها و نشر نوشته‌های کسانی‌ست که فکر می‌کنند حرفی برای گفتن دارند؛ با نقاط ضعف‌هایی، که امید، گردانندگان سایت در برطرف کردن‌اش‌ بکوشند.&lt;br /&gt;مشخص‌ترین نقطه ضعفِ سایت، با همه احترامی که به زحمات، به فعالیت‌ها و به نیت خیر گردانندگان‌اش هست، همانا حذف‌ نوشته‌ای پس از اخذ چهار رأی منفی‌ست! که معلوم نیست چرا و به چه دلیل گردانندگان سایت با لحاظ‌کردن فقط چهار رأی منفی، نوشته‌ای‌ را، هرچند ارزشمند، در تابوت اینترنتی گذاشته و زنده به‌گورش می‌کنند؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آن هم آرایی منفی،‌ که اغلب از سوی افرادی داده شده‌اند، که صلاحیت‌ بی‌غرض بودن‌شان در تصمیم‌گیری‌های تأثیر‌گزار و کارساز و در دادن آرایی بی‌غرض، مورد شک و تردید است.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;حذف بی‌هوده این‌گونه نوشته‌های ارزشمند موجب آه و افسوس و تأسف بسیار خوانندگان فرهیخته سایت شده است.&lt;br /&gt;بدیهی‌ست هدف گردانندگان سایت، آزادی در رأی دادن و آشنایی مردم، بویژه جوانان، با اصول دموکراسی و عادت‌دادن شهروندان به تصمیم‌گیری‌های صحیح است. ولی این امر متأسفانه بهانه‌ای شده است در دست کسانی که فاقد افق فکری روشن می‌باشند. و یا مبتلا به عدم آگاهی‌ی درست از آزادی اندیشه و آزادی بیان هستند! که نه از روی منطق و نه با اُسلوبِ بی‌نظری و بی‌طرفی، که از روی غرض و عُقده و مایه‌گرفته از تعصب‌های بی‌جا و برداشت‌های غلط از کُنهِ مطلب، نشأت‌گرفته از دُگم و تحجُر ناخواسته، رأی می‌دهند، که با همین رأی منفی‌ نوشته‌ای را هنوز پا نگرفته از نفس می‌اندازند. آری... دفن‌اش می‌کنند.&lt;br /&gt;اصولا فلسفه دادن رأی منفی خود بزرگ‌ترین « Handicap » حّد و مَرز، قفس و چارچوب، سربار، اشکال، مانع و نقص است.&lt;br /&gt;چه اشکالی داشت اگر در رأی دادن، آن‌گونه برنامه‌ریزی و آن‌چنان اِعمال می‌شد که اگر مطلبی مورد پسند خواننده‌ای قرار نگرفت، اصلا رأی ندهد، یا رأی ممتنع بدهد یا حد نصاب حذف نوشته‌ای را از چهار رأی به مثلا دَه رأی ارتقاء داد.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;من شخصا بارها لینک‌های تازه منتشر‌شده‌ای را خوانده‌ام که پخته، وزین و پرمحتوا بوده‌اند و در دل به نویسنده‌ مطلب آفرین گفته‌ام و آرزو کرده‌ام دیگران نیز امکان مطالعه همین مطلب را در پهنه اینترنت، بویژه در سایت مشهور و پُرخواننده بالاترین، بیابند. ولی دریغ و افسوس، که به یُمن رأی منفی چند هموطن نه‌چندان دور از تعصب، لینک‌ها از دور خارج و حذف شده‌اند و در حقیقت دهان‌ نویسندگان‌ مطلب را با این عمل دوخته‌اند.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;در مجموع باید گفت، که در بسیاری موارد، این خوانندگان بی‌غرض سایت نیستند که تعیین‌کننده و تصمیم‌گیرنده می‌شوند در رسیدن و نرسیدن لینکی به سقف "بالاترین" ‌ها !&lt;br /&gt;بل عده معدودی، عمدتا نا بالغ، بی‌مسؤلیت، حساس و زود رنج ، متعصب مذهبی، بدون درک عمیقی از محتوای نوشته‌‌ای که خوانده‌اند، کسانی که پس‌از مدتها هیچ‌بودن و در بی‌قدرتی‌ی مطلق به‌سر بردن ، اینک نیروی تأثیر‌گذاری پیدا کرده‌اند، که با بکاربردن گزینه منفی‌اش ارضاء و خشنودی خاطر خویش را حاصل می‌کنند. که طاعت ار دست نیاید گُنهی باید کرد.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;نگاهی به علل رأی منفی‌ی منفی‌دهندگان، خود گویای این حقیقت تلخ است: می‌گویند: "توهین‌آمیز" " خلاف واقع" " تکراری" ... هر چند در "راهنما"ی سایت در بخش «امتیاز دادن» به‌وضوح قید شده است که به چه نوع لینک‌هایی می‌شود امتیاز منفی داد.&lt;br /&gt;می‌گویند "&lt;strong&gt;&lt;em&gt;توهین‌آمیز&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;" است!&lt;br /&gt;متأسفانه هرگونه انتقادی نسبت به شیوه مملکت‌داری‌ی سیاستمداران اسلامی، که اکثرا نیز در کسوت آخوندی، امور را رتق و فتق می‌کنند، در نظر طرف‌داران‌شان توهین تلقی می‌شود. حتی اگر رهبر و مرجع تقلید، پریدن از پنجره قطار را به‌منظور انجام فریضه دینی مثال بیاورد و احتمالا باعث تقلید مقلدین و مسبب شکستگی گردن مسلمین و بتیم‌ و بی‌سرپرست شدن خانواده‌ای بشود. و توهین تلقی می‌کنند حرف ما را - اگر بیاییم و نصیحت بکنیم مردم را که مبادا تقلید بکنند این عمل خطرناک را که کار هر کس نیست پریدن از قطار.&lt;br /&gt;یا اگر بیاییم و از رئیس جمهور محترم بپرسیم: شما که با نفت بشکه‌ای 150 دلار دردی از مردم دوا نکردید چگونه می‌خواهید هزینه زندگی آن‌ها را با بشکه‌ای پنج دلار تأمین کنید؟ می‌گویند این حرف توهین است!&lt;br /&gt;ولی عمل رهبر و رئیس جمهور که نصف همین پول را تحویل گردن‌کلفت‌های مفت‌خور حماس و حزب‌الله لبنان می‌دهند، که نه بدرد این دنیا و نه بدرد آخرت‌مان می‌خورند، توهین به ملت ایران محسوب نمی‌کنند.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;"تکراری بودن&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;".&lt;br /&gt;اصولا رأی منفی دادن به علت "تکراری" بودن مطلب یعنی چه؟&lt;br /&gt;با انتخاب آقای بارک اوباما به ریاست جمهوری‌ی‌ تنها ابر قدرت جهان سرنوشت و تاریخ پانصد ساله بردگی‌ی سیاهان در آمریکا ورق خورد و برگ برگ آن تاریخ سراسر رنج و محنت را می‌شد در قطرات اشک چشمان « جسی جکسون» ، فعال حقوق بشر، دید، که دوربین هر لحظ به‌روی صورت‌اش و بر اشک‌هایش زوم می‌شد. و هر کس که با تاریخ آمریکا و با بردگی‌ی سیاهان‌اش آشنا بود، همراه با «جسی جکسون» اشک ‌ریخت.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;من به‌مقتضای شغلی از اوایل سال‌های شصت میلادی تا به امروز صدها بار در آمریکا بوده‌ام، بدون استثنا در همه بنادرش پهلو گرفته‌ام، صدها بار بدبختی سیاهان و تبعیض‌نژادی را در آن‌جا به‌چشم شاهد بوده‌ام، من با گریه‌ی " جسی جکسون" گریستم.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;آیا من سخنی در رابطه با انتخابات آمریکا نگویم و ننویسم، چون بیش‌از ده‌هزار مطلب و خبر و مقاله و نوشته و تفسیر و تحلیل در رسانه‌ها و در سایت بالاترین منتشر شده‌است؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چون به‌زعم منفی‌دهندگان نوشتن در باره انتخاباتِ تاریخ‌ساز 2008 آمریکا "تکراری" ‌ست؟ آیا این دلیلی منطقی برای دادن رأی منفی است؟&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;خداوند تبارک و تعالی همه ما ایرانیان را به راه راست هدایت فرماید و نشان مان بدهد که در رأی مثبت دادن لذتی هست که در منفی دادن نیست. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;والسلام و علیکم و رحمةالله...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10399996-1931128865475604736?l=battan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://battan.blogspot.com/feeds/1931128865475604736/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10399996&amp;postID=1931128865475604736' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/1931128865475604736'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/1931128865475604736'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://battan.blogspot.com/2008/12/blog-post_11.html' title='رأی منفی در&quot; بالاترین&quot;'/><author><name>&lt;b&gt; H a m i d ... M i d a f &lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12725883238759566740</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10399996.post-544095547312136807</id><published>2008-12-05T15:32:00.002+01:00</published><updated>2008-12-06T23:10:53.949+01:00</updated><title type='text'>آیا رهبر از قطار پرید؟</title><content type='html'>&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آیا رهبر از قطار پرید؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;گفت: مقام معظم رهبری، صلواةُالله علیه، مدعی‌ست در سفر به عتبات عالیات، در بین راه، به منظور اقامه نماز ظهر، از قطار در حال حرکت به بیرون پریده‌است و بدون تحمل آسیبی در امعاء و احشاء و حتا خراشی به‌دست یا پا، شَق و رَق، روی هر دو نعلین‌اش روی زمین فرود آمده است. ایضا سرعت قطار و شتاب ناشی از حرکت، که به پیروی از علم فیزیک برهر جسم جدا شونده وارد می‌شود، ایشان را، سوا از هر تأثیر، از هر گونه گزندی نیز مصون نگه داشته است، خدا و بندگانش را، انگشت به‌دهان، هاج و واج، در تحیّر کیش و مات فرو برده است. او با این کارش، یعنی با پریدن ازپنجره قطار، آبروی فیزیک‌دانان را برده و مشت محکمی بر دهان استکبار فیزیکی و شیمیکی جهان کوبیده است.اینک پرسش من این‌است: با توجه به‌تبحر و تخصص و تفحُص و تکشُف و تجربه‌ای که حضرتعالی در امور آخوندی و چگونگی حرکت تند و کُند با کشتی، با قطار و با هواپیما دارید، آیا به‌نظر شما "آلبرت انشتاین" صهیونیست با تئوری نسبی و سرعت نور، حرکت و شتاب الکترون به‌دور هسته و این جور چیزهایش، در تقابل با روحانیون اسلامی راه خطا رفته است؟گفتم : بسمهی تعالی ... اوّلندش در مملکتی که پرسش از رهبر، زندانی و شلاق و آوارگی از وطن در پی دارد، متکلم‌الوحده بودن ایشان همین نتیجه را هم در بر دارد، که مقام معظم‌اش هرچه دل تنگ‌اش خواست تحویل گوسفندانش می‌دهد و کس دم بر نمی‌آورَد و بی‌گانه‌ای که شاهد این ماجرا و این صحنه است در این تصور فرو می رود که ایرانیان همه، بلانسبت شما، گاو تشریف دارند و هرکس هر اراجیفی را، حتا از روی باد شکم، می‌تواند تحویل‌شان دهد.&lt;img height="143" src="http://xs221.xs.to/xs221/07460/CAVJTDN0.JPG" width="95" align="left" /&gt;&lt;br /&gt;دوّمندش: رهبر شوخی می‌کند! اگر نگوییم سفسطه و عوام‌فریبی! چون آن زمان، یعنی قبل از انقلاب، که حضرت‌شان جوان و فِرز و مِرز بودند و می‌توانستند بی‌محابا از قطار سریع‌السیر به پایین بپرند، اصولا قطاری بین ایران و عراق در تردد نبود. در خود عراق چرا... ولی تا عتبات؟ الله و اعلم... شاید از خانقین تا بصره. شاید هم تا کربلا... گیرم که رهبر در آن‌جا، در عراق، سوار بر قطار شده باشد، آیا قبل یا بعد از سوار شدن فرصت عبادت نبود؟ .............&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;strong&gt;......&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;رهبر پس از پریدن از قطار&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;---------&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;br /&gt;حد فاصل نماز ظهر از حدود ساعت دوازده تا قبل از غروب آفتاب است. در عرض جغرافیایی‌ای که ایران و عراق در آن قرار گرفته‌اند، آن‌جا که خورشید معمولا دیرتر غروب می‌کند، این مدت، یعنی فاصله ظهر تا غروب، دستِِِ‌کم هشت ساعت است، اگر نه بیش‌تر.سؤال: رهبر چگونه در این مدت هشت/ نُه ساعت نتوانست نمازش را بخواند تا مجبور نشود برای ادای آن از قطار کثیف عراقی‌ها به بیرون بپرد؟سّومندش: پس از پریدن از قطار و اقامه نماز با چه وسیله‌ای توی اون بیابان برهوت خودش را به کربلا و نجف رسانید؟ کاظمین و سامره پیش‌کشش.چهارمندش: در دین اسلام جایز است انسان نماز را در صورت لزوم قضا بجا بیاورد. رهبر، که طبق اظهار شاهدان عینی، در زمان های قبل از انقلاب، کسی نبود که برای اقامه دقیق نماز، ریسک شکستگی استخوان گردن را بکند، چگونه مدعی‌ست به منظور وقت‌‌شناسی راضی بوده قلم پای خویش را بشکند؟ و خود را خلاف میل باریتعالی چلاق بکند؟ مگر خودزنی یکی از معصیت‌های کبیره نیست؟آیا خداوند تبارک و تعالی راضی می‌شود بندگانش برای اقامه نماز از قطار یا از هواپیما یا از کشتی به بیرون بپرند و خود را برای ابد زمین‌گیر بکنند؟ یا احتمالا جان به‌جان آفرین تسلیم نمایند؟ و طعمه کرکس‌ها و کوسه‌ها بشوند؟ آیا خدا و بنده‌ی‌ دور از جان شما دیوانه‌اش، از چنین عبادتی چه چیز نصیب می‌برند؟می‌دانم این جور سؤالها از رهبر, مرگ یا دستِ‌کم زندان و شلاق در پی دارند؛ ولی ما که فعلا به‌حمدالله در خارج نشسته‌ایم و در اینجا، در دیار کفر، از آزادی اندیشه و بیان برخورداریم ... این سؤال را، هرچند نه از رهبر، بل از کل مسلمین جهان، که می‌توانیم بکنیم و بگوییم آیا این حرف مقام معظم رهبری و ولایت امر عظیم‌الشأن مسلمین جهان و کهکشان، عوام‌فریبی و دماگوژی محض نیست؟&lt;br /&gt;پنجمندش: من و تو اگر از قطار بپریم باز یه حرفی! ولی یک آخوند با دشداشه و ردا و عبا و قبا و دو کیلو عمامه, چگونه می تواند همین طوری مثل یک گنجشک از پنجره قطار به بیرون بپرد، عبا و قبای بلندش تو دست و پایش گیر نکند و عمامه‌اش را باد نبرد؟&lt;br /&gt;ششمندش: رهبر، بعد از این‌که ملتفت می‌شود حرف بی‌هوده‌ای زده است، می‌گوید آنجا که از قطار بیرون پریده، نرسیده به ایستگاه بوده است یا تازه از ایستگاه حرکت کرده بوده است. ملت سؤال می‌کند خُب... اگر ایستگاه همان نزدیکی‌ها بوده پس چرا صبر نکردی تا قطار به ایستگاه برسد و تو نمازت را بخوانی؟ و اگر تازه از ایستگاه حرکت کرده چرا نمازت را قبل از حرکت قطار نخواندی؟ مردم از خود می‌پرسند وقتی رهبری عقل‌اش به این چیزها نرسد و با پریدن از پنجره قطار متحرک جان خودش را به خطر بیاندازد چگونه صلاحیت رهبری یک امت هفتاد میلیونی را دارد؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اصولا قصد رهبر از مقایسه وضعیت قبل و بعد از انقلاب در حضور چند تا دختربچه و نیت‌اش از ذکر این داستان چه بوده‌است؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آیا می‌خواهد بگوید دستِ رژیم سابق و توطئه ساواک در کار بوده است؟ یا سیا و موساد و صهیونیسم بین الملل و استکبار جهانی تو گوش راننده خوانده‌اند قطار را نگه ندارد تا یک آخوند گمنام با پریدن از پنجره گردنش بشکند و بعدها رهبر نشود؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;طیران مرغ دیدی تو زپای‌بند شهوت&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بدرآی تا ببینی طیران آدمیت؟ &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10399996-544095547312136807?l=battan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://battan.blogspot.com/feeds/544095547312136807/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10399996&amp;postID=544095547312136807' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/544095547312136807'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/544095547312136807'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://battan.blogspot.com/2008/12/blog-post.html' title='آیا رهبر از قطار پرید؟'/><author><name>&lt;b&gt; H a m i d ... M i d a f &lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12725883238759566740</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10399996.post-7532657411651270895</id><published>2008-11-27T13:07:00.001+01:00</published><updated>2008-11-28T01:35:51.384+01:00</updated><title type='text'>دریا  و راهزنان‌اش</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;دریا و راهزنان‌اش&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;بخش دوم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بخش نخست &lt;a href="http://hamid-midaf.blogspot.com/2008/11/blog-post_21.html"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;اینجا&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;سعی شده بخش‌ها مستقل از هم باشند&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;« Sirius Star » نام ستاره درخشانی&lt;a href="http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/thumb/6/64/Position_Alpha_Cma.png/250px-Position_Alpha_Cma.png"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;[+]&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; در کهکشان خدا‌ست، که قرن‌ها رَه‌نمای ساربان‌ها در کویر و رَه‌گشای کاروان‌ها در مسیر، هادی کشتی‌ها هم‌چون فانوس و قطب‌نمای دریانورد‌ان در اقیانوس‌‌ها بوده است.&lt;br /&gt;ما ‌فارس‌ها "ستاره تیر" یا "ستاره شباهنگ"‌اش می‌نامیم. عرب‌ها "شعرای یمانی" اش خوانند، "کوکبی در کلب‌الاکبر". و فرنگی‌ها "سیریوس استار"ش گویند.&lt;br /&gt;تا زمانی‌که جی-پی-اس مد نشده و دریانوردی‌ی "فوق مدرن" امروزی باب نشده بود، ما دریانورد ها، برای هدایت کشتی‌مان در روز روشن، از آفتاب مدد می‌گرفتیم.  و برای شکافتن قلب اقیانوس‌ها در شب، از ماه و ستارگان یاری می‌طلبیدیم..&lt;br /&gt;حدود پنجاه سال پیش، زمانی که من آغاز به دریانوردی کردم، روش و سیستم هدایت کشتی‌ها در شب  تا آن‌حد پیش‌ رفته بود، که لزوما نیازی به جستجو برای ستاره‌ای درخشان و روشن، به‌منظورتعیین مکان و (پوزیشن) کشتی نبود. گیرم ‌که، هرچه شب تاریک‌تر ستاره‌ روشن‌تر، ولی این تئوری،  در عمل،  مشکل ما را حل نمی‌کرد، زیرا زاویه بین ستاره تا افق، به‌عبارت دیگر ارتفاع ستاره تا سطح آب، آن‌جا که دریا آسمان را می بلعید، برای ما مطرح بود، که در شب تاریک، افقی دیده نمی‌شود! تا دلی به ستاره‌ای روشن برای جهت‌یابی گرم شود، هرچند از فضای شاعرانه‌‌اش لذت می‌بردیم.&lt;br /&gt;هوای گرگ و میش، هنگام غروب آفتاب یا تا حدود پانزده / بیست‌دقیقه پس از غروب خورشید،  تا زمانی که هنوز افقی در آن دور‌دست ها دیده می‌شد، مناسب‌ترین زمان اندازه‌گیری زاویه‌ ستاره‌ها است و در نهایت تعیین محل جغرافیایی سفینه.&lt;img src="http://tbn3.google.com/images?q=tbn:rcufH2UfwzmV8M:http://www.doctorross.co.za/wp-content/uploads/2008/03/sextant.jpg" align="left" width="95" height="143" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;فقط نام ستاره‌ها و جهت آسمانی‌‌‌شان را که "آزیموت"‌اش می‌نامند &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Azimuth"&gt;&lt;strong&gt;(Azimuth&lt;/strong&gt;)&lt;/a&gt; [به عربی السموت، السمت] - "برای به‌طور میانگین حدود چهار تا شش ستاره" - و ارتفاع نسبی آن‌‌ها نسبت به افق، از پیش با فورمول‌های ریاضی محاسبه می‌کردیم. سپس با&lt;span style="font-weight: bold;font-size:100%;" &gt; &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Sextant"&gt;سکستانت[+]&lt;/a&gt;&lt;/span&gt; زاویه دقیق و حقیقی ستاره را نسبت به‌افق، با توجه به زمان (ساعت، دقیقه، ثانیه = کرونومتر)، اندازه می‌گرفتیم.&lt;br /&gt;من اینک اما قصد تدریس علم آسترونومی ندارم، بل می‌خواهم بگویم "سیریوس‌استار"، یا "شباهنگ"، همانطور که می‌دانید، نام کشتی نفتکش سعودی‌است، که برادران عزیز راهزن سیاه‌سوخته پاپتی‌ی کشور گرسنه و مفلوک و آسمون‌جُل سومالی، بتاریخ پانزدهم نوامبر امسال، آن را ربوده‌ و به منظور باج‌گیری و اخاذی ازغرب، به همراه چند فروند کشتی دیگر، در لنگرگاه بندر ( آیل  Eyle ) نگه داشته‌اند.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;این کشتی 330 متری، که در طول و عرض - هم‌بُعدِ - یک ناو هواپیما‌بر است &lt;a href="http://www.taz.de/uploads/hp_taz_img/full/Sirius.jpg"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;[+]&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;،&lt;/a&gt; دو میلیون یُشکه نفت خام به ارزش تقریبی یک‌صد میلیون دلار بارگیری کرده است. دزدان دریایی این کشتی را در حدود 400 مایلی سواحل کنیا ربوده‌اند و تا دیروز 25 میلیون دلار باج برای آزادی‌اش مطالبه می‌کردند. تا به حال باج‌های دو - تا سه میلیون دلاری را دیده و شنیده بودیم؛ اینک اما به‌سبب بی‌عرضه‌گی غرب، 25 میلیون و در آینده نه چندان دور انشاءالله شاهد باج‌خواهی‌های 40 - تا 50 میلیون دلاری نیز خواهیم بود. تا زمانی ‌که غرب تکانی به‌خود بدهد و قانونی به‌تصویب برساند و کاری کارستان بکند، دزد های شریف  نیز با زن و عیال و ده دوازده بچه و با پول‌های اخاذی‌شده، انشاءالله به‌ همین ممالک غرب مهاجرت کرده و در وانکوور کانادا یا در یوستون تکزاس، در برلین یا در لندن، ساکن و مقیم شده‌اند.  و فرزند یکی ازهمین‌ها در آینده رئیس جمهور آمریکا و آن دیگری صدر اعظم آلمان خواهد شد.&lt;br /&gt;بی‌هوده نیست آیت‌الله‌های ایران از جمله واعظ طبسی و رفسنجانی  متحمل مخارج سنگین شده  و عروس‌های‌شان را برای وضع حمل به آمریکا می‌فرستند! غیر قابل تصور است که نوه ونبیره واعظ طبسی، که من یادم می‌آید قبل از انقلاب برای امرار معاش روضه پنج تومانی  یا حد اکثر ده تومانی می‌خواند، رئیس جمهور آمریکا بشود. یک‌بار زمانی که همین واعظ طبسی برای خود‌نمایی جرأت کرد و درانتقاد از دولت وقت نیمه روضه‌ای در لفافه خواند، ساواک کت‌بسته او را به‌تهران فرستاد و همین زندان رفتن‌اش بعدها راه‌گشا و کلیدی برای «شاه خراسان» شدن‌اش شد. همانطور که زندانی شدن عوضعلی کردان به‌جرم ازاله بکارت در بحبوحه انقلاب و فرارش از زندان، به‌دکتری از آکسفورد و پست وزارت در دولت ناب اسلامی ختم شد&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چند روز پیش، همین جا تو آلمان،‌ حزب معروف " سبز‌ها"  یک ترک(از اهالی ترکیه) متولد آلمان را به مدیر کلی خویش برگزید و او در یکی از نخستین گفتگوی رسانه‌ای‌اش تأکید کرد که زبان ترکی نیز باید درکنار زبان انگلیسی و فرانسوی در مدارس آلمان تدریس اجباری شود. خدا را شکر من در صد سال دیگر زنده نیستم! چون با این شتابی که ترک‌ها و عرب‌های بی‌دغدغه، در آلمان خوش آب و هوا و ثروتمند، در راستای  زاد و ولد اسلامی و تولیدمثل انبوه اِعمال می‌کنند، تا آن زمان  زبان آلمانی، تمدن و فرهنگ‌اش، انشاءالله بکلی برچیده شده است و به‌جای شنیدن نوای خوش سنفونی‌های بتهوون و موتزارت و ریچارد واگنر از تالارهای فرهنگ و هنر، صوت مؤذن و فریاد‌های الله و اکبر و نوحه و عزای حسینی از مناره‌های مساجد، که از هم‌اکنون مثل قارچ از زمین می رویند، گوش‌ها را، نوازش که چه عرض کنم، خراش خواهند داد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اگر در صدر اسلام فقط بخشی از اروپا، با چماق و شمشیر، توسط مسلمین فتح شد، اینک فرزندان خلف‌شان تمام  کشورهای اروپایی را یکی پس از دیگری با "دول‌" شان  تسخیر می‌کنند.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;هم‌کار و هم‌قطار نادیده و معروف‌ام، دریاسالار مایک مولن، فرمانده ستاد نیروهای مسلح آمریکا، از مهارت بالای دزدان دریایی شرکت کننده در حمله به نفتکش سعودی خبر داده است. او گفته است: دزدان دریایی کاری را انجام داده‌اند که (فن‌اش) را خوب بلد بوده‌اند‍! گویا این دریا سالار آمریکایی، مدرک دریا سالاری خویش را در جمهوری اسلامی از آقای عوض‌علی کردان یا از دلال آکسفورد خریداری کرده است! &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شخص بنده، که &lt;img src="http://www.voanews.com/persian/images/voa_chinese_mullencover_10Feb06_195.jpg" align="left" width="100" height="123" /&gt;بارها ناخواسته با راهزنان دریایی در چهار گوشه جهان تماس و درگیری داشته‌ام، به‌ این برادر دریاسالار متعهد می‌‌گویم: برارجان، یا بقول ما بوشهری‌ها: کُکا... برای ربودن یک کشتی غیر مسلح در آب‌های بین‌المللی، به‌یُمن حضور کشتی‌های جنگی بی‌بخارو بی‌کفایت شماها و دوستان‌تان، نه نیازی به مهارت بالا و نه احتیاجی به مهارت پایین است و نه ضرورتی به تخصص و تبحر و تمرین در جنگ‌های چریکی‌ست. و نه حاجتی به کاردانی و کار‌کشتگی و آگاه‌بودن از فن و فنون علوم دریایی و زمینی و هوایی و آسترونومی‌ست!&lt;br /&gt;یک قایق تُند رو می‌خواهد و یکی دوتا تفنگ ساچمه‌ای. یا تفنگ "&lt;a href="http://www.aariaboom.com/content/view/673/197"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;حسن موسی [+]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;. به‌انضمام مقدار زیادی ترس و دلهره انداختن تو شکم ناخدای کشتی و پرسنل‌اش، مثلا با بستن یک لچک به‌ سرطاس و انداختن یک چشم‌بند سیاه به چشم. خصوصا اگر ناخدا از نسل زردنبوی رنگ‌پریده‌ی اروپایی‌ باشد. و نه از جنس ایرانی‌ها‌ی زبل سرد و گرم چشیده‌ی آخوند دیده‌ی ضد ضربه، که به برکت دروغ‌گویی و حقه‌بازی و آدم‌کشی‌‌ی پیشوایان مذهبی‌اش از جن و پری که هیچ، ازغول بی‌شاخ و دُم  و ازعفریته هفت‌سر هم نمی‌‌هراسد، چه رسد به چند تا دزد لِجمار و لعّوُض!&lt;img src="http://tbn2.google.com/images?q=tbn:VBma1Xdj1ydviM:http://www.yokki.de/images/Serviette_Pirat_Totenkopf.jpg" align="left" width="80" height="80" /&gt;&lt;br /&gt;آری ... دریاسالار می‌داند قایق‌ها و شناورهای تُندرو و سبک، که به‌علت آبخور کم و عمق ناچیز‌شان روی آب پرواز می‌کنند، همیشه سریع‌تر از کشتی‌های بازرگانی یا نفتکش‌های سنگین هستند. ضمنا هر دریانوردی می‌داند وقتی دو شناور، در دریای صاف و بدون موج، یا با امواج خفیف، با سرعتی مساوی و یک اندازه، عرشه به عرشه، چسبیده به‌هم حرکت ‌کنند، مثل این می‌ماند که هر دو بی‌حرکت ایستاده‌اند. در این حالت می‌توانند، جهت نیاز، کالایی را بارگیری یا تخلیه کنند، تردد انسان‌ها را از یک کشتی به کشتی دیگر، به سهل‌ترین ‌وجه، ممکن سازند. نفتکش‌هایی که تا خرخره بارگیری کرده و ازعرشه‌ ( Main Deck) تا سطح آب فقط  یک‌متر یا کمتر ارتفاع دارند، سهل‌ترین طعمه برای دزدان دریایی هستند.&lt;br /&gt;بله... دزدیدن یک‌ کشتی آسان است، بویژه اگر نفتکشی حامل نفت خام یا حامل گاز یا حامل بنزین هم باشد، که با یک جرقه، پوف ....&lt;img src="http://www.ftd.de/asset/Image/Migration/2005/1tanker_t.jpg" align="left" width="100" height="100" /&gt;این نکته را نیز باید یاد آور شد که: در مدارس و در کالج‌های دریایی‌ی اروپا، آنجا که شهید‌شدن و شهادت‌طلبی مشتری و خریداری ندارد، به تک تکِ دانشجویان دریانوردی یاد می‌دهند و تأکید می‌کنند در برخورد با دزدان دریایی از هر گونه خود‌نمایی و پهلوان‌بازی و ریسک بی‌جا و تمایل به نوشیدن شربت شهادت پرهیز کنند. علاوه بر این دریانوردان روی کشتی‌های بازرگانی خدا را شکر مسلح نیستند(به هزار و یک دلیل)؛ ایضا ملوانان در چند و چون جنگ تن به تن و درگیری فیزیکی با افراد مسلح یا غیر مسلح، آن‌هم دزدان دریایی یا زمینی جان بر‌کف، که خدا را هم تحویل نمی‌گیرند چه رسد به ناخدای‌اش، تمرین و تبحر و تخصصی ندارند. مضاف بر این دزدان دریایی در واقع با کسی دشمنی خصوصی ندارند و در پی آزار دریانوردانِ از وطن آواره نیستند، آن‌ها به‌اصطلاح خودشان پینکه پینکه می‌خواهند، پول می‌خواهند، و برای این منظور به حریم خصوصی هر کس که امکان‌ حمله به آن را به‌دست بیاورند تجاوز می‌کنند. اگر فردی، انسانی یا حیوانی، در دست‌یابی به هدف مقدس‌شان سّد راه‌شان شد، خیلی راحت و بدون مکث یک گلوله تو مغزش خالی می‌کنند، حال می‌خواهد سفید باشد خواه سیاه، چینووی باشد یا جاپنی، آمریکایی باشد یا روسی، که گفته‌اند:&lt;br /&gt;در ره منزل لیلی که خطرهاست تو را / شرط اول قدم آنست که راهزن باشی...&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;در کشتی بیش‌ از هر جای دیگر زاویه و گوشه و سوراخ و سُنبه برای پنهان‌کردن‌ پول و اجناس قیمتی وجود دارد، که هیچ دزد دریایی‌ و زمینی نا آشنا به کشتی، پیدایش نمی‌کند. حالا اگر دریانوردی پول‌‌اش را تو کشوی میز یا توی بالش و توی رختخواب یا تو اتاق یا کابین‌ جا‌گذاری کند تقصیر خودش است. کابین اولین جایی‌ست که آن‌ها طبق عادت و وظیفه در آن دنبال پول می‌گردند! از همه چیز که بگذریم دریانوردها در کشتی از مبلغ ناچیزی پول نقد برخوردارند، آن‌ها در طول خدمتِ نُه ماهه یا یکساله‌شان در کشتی، طبق قراردادی با شرکت کشتیرانی، 80 درصد از حقوق و مواجب ماهیانه را از طریق شرکت به حساب خویش، یا به حساب زن و فرزند، یا به حساب زن بدون فرزند، در بانکی در کشور محل اقامت، واریز می‌کنند&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;شنیده‌ام راهزنان باج را از 25 میلیون دلار به 15 میلیون کاهش داده‌اند، ضمنا چون با سرزنش و تهدید برادران دزد اسلامی شان در محل مواجه شده‌اند، که گفته‌اند: ما اجازه نمی‌دهیم نفتکش یک کشور برادر و مسلمان دزدیده شود، لنگر کشیده و لنگرگاه را ترک کرده‌اند&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;لاکن اگر از من بپرسید؟ می‌گویم همه این‌ تئوری‌ها به کنار؛  فراموش نکنیم این لقمه‌ی گلوگیر برای دهان برادران راهزن خیلی خیلی گُنده است! اگر در صورت عدم پرداخت باج،  کشتی را منفجر یا غرق‌ بکنند، ساحل مملکت خودشان را به‌شدت آلوده کرده‌اند  و فاتحه هر‌چه آب‌زی  در آن نواحی‌ست خوانده‌اند و صد البته بهانه به‌دست کشورهای غربی می‌‌‌دهند، تا با تطمیع یا با تهدید دولت پرزیدنت عبدالله یوسف احمد، کماندوهای ضد خراب‌کاری خویش را برای قلع و قمع راهزنان وارد ماجرا کنند. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آیا راهزنان هوشیارند؟ آیا می‌دانند کارشان بازی با دُم شیر است؟ آیا ملتفت اوضاع جهانی هستند؟  من می‌دانم گرسنه و بدبخت‌اند ولی آیا راهزنی به شیوه آخوندی راه درست و مطلوبی در جهان امروزی است؟&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بازهم مطلب تمام نشد و ادامه دارد... &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10399996-7532657411651270895?l=battan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://battan.blogspot.com/feeds/7532657411651270895/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10399996&amp;postID=7532657411651270895' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/7532657411651270895'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/7532657411651270895'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://battan.blogspot.com/2008/11/blog-post_27.html' title='دریا  و راهزنان‌اش'/><author><name>&lt;b&gt; H a m i d ... M i d a f &lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12725883238759566740</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10399996.post-8958127407043440545</id><published>2008-11-21T14:01:00.001+01:00</published><updated>2008-11-24T14:41:59.511+01:00</updated><title type='text'>برخورد من با دزدان دریایی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;برخورد من با دزدان دریایی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در چند روز گذشته ربوده‌شدن نفت‌کش سعودی "سیریوس استار"، که در راه عبور از دماغه امید به مقصد آمریکا، طعمه دزدان دریایی شده است، سر خط اخبار رسانه‌های گروهی جهان شد و هر مفسر و تحلیل‌گری را به تفسیر و تحلیلی واداشت! مردم از خود می‌پرسند چگونه چند تا آفریقایی‌ی آسمون‌جُل ِپاپتی می‌توانند چنین ابر‌شناوری را در روز روشن، یا در تاریکی، جلو دوربین‌ها و رادار ها و چی پی اس‌ها و جلو چشم کاپیتان‌ها و دریادارها و دریاسالارها و کوفت و زهرمارها و ناو شکن‌ها و موج‌شکن‌ها و اژدر‌افکن‌ها و دشمن‌‌شکن‌های ابرقدرت‌های جهان بدزدند؟ و کشورهای پیشرفته و تا خرخره مسلح دنیا چنین ناتوان به تماشا به‌نشینند؟ و با سرافکندگی باج‌های چند میلیونی بپردازند؟ مگر شهر هرت‌است؟ مگر در عهد دقیانوس زندگی می‌کنیم که هیچ شناور کوچک و بزرگی از شّر حمله دزدان دریایی‌ي چلاق و کور و یک‌چشم در امان نباشد؟&lt;img height="150" src="http://www.nzz.ch/images/sirius_lead_1.1288062.jpg" width="120" align="left" /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در این‌جا فرصت را مغتنم می‌شمرم و یک بار دیگر درود می‌فرستم به ارتش سلحشور اسراییل، که هلی‌کوپترهایش حرکت هر جنبنده‌ای را تا شعاع چند صد کیلومتری زیر نظر و در مگسک تفنگ دارند، آرامش نسبی به منطقه ناآرام خاورمیانه بخشیده‌اند. نیت و قصد در برنامه‌ی خراب‌کاری‌ی هر خراب‌کاری را با پرتاب موشی کوچولو "موشک" در نطفه خفه می‌کنند. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شیخ حسن نصرالله چرا ماه‌هاست از سوراخ‌اش بیرون نیامده‌است؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;img height="80" src="http://wissen.spiegel.de/wissen/image/30/26/show.html?did=54313299&amp;amp;aref=image036/2008/04/30/BERTEL_SPW_13846203.jpg&amp;amp;thumb=true" width="80" align="left" /&gt;کدام دزد دریایی‌ی از جان گذشته‌ای جرأت می‌کند در حواشی تنگه تیران، یا در ناحیه خلیج عقبه یا اصولا در کناره بخش شمالی دریای سرخ چهره نشان دهد. من مطمئنم اگر مجوز برقراری آرامش در شاخ آفریقا و پاک‌سازی آن خطه را به نیروی دریایی و هوایی اسراییل واگذار کنند، جهان در مدت کوتاهی از شر حمله دزدان دریایی، در این منطقه‌ی دزد‌زده، آسوده می‌شود. آن‌گونه که نه انگار دزدی از بطن مادر زاییده شده بوده است!&lt;br /&gt;دزدان دریایی؛ بلا و آفتی هستند نازل شده از آسمان کشورهای تروریسم‌پرور و زاییده از بطن حکومت‌های توتالیتر و طفل حرامزاده کشورهای هردنبیل و بی‌بند و بار. بیگانه با بشر و حقوق‌اش، نظیر جیم الف، که تروریست‌ها و دزدان را تغذیه روحی می‌کنند و از رساندن هر گونه یاری به آن‌ها خوداری نمی‌کنند. همچنین حاصل قوانین دست ‌و پا گیر کشورهای متمدن در رویارویی با این پدیده منحوس است.&lt;br /&gt;&lt;img height="150" src="http://www.zoomer.de/news/bild/entfuehrter-tanker/@@processed?remote.adjust.rotate=0&amp;amp;remote.size.w=512&amp;amp;remote.size.h=333&amp;amp;local.crop.h=271&amp;amp;local.crop.w=180&amp;amp;local.crop.x=332&amp;amp;local.crop.y=51&amp;amp;after.size.w=155" width="120" align="left" /&gt;این دزدان در وطن خویش به‌عنوان قهرمان روی دست گرفته می‌شوند، و به‌مصداق مو از خرس کشیدن کشتی هر مملکت ثروتمندی را می‌دزدند و چون بی‌عرضه‌گی کشورهای متمدن در رویارویی با ربایندگان زبانزد خاص و عام است، گروه گروه داوطلب پیوستن به جرگه دزدان می‌شود. با توجه به این‌که سیستم قضایی و عمل‌کرد دادگاه‌‌ها در کشور سومالی از بیخ و بُن به‌هم ریخته شده‌است، اینک قرار است دزدان را با هواپیما به آلمان پرواز دهند تا در هتل‌های آلمانی(نام زندان‌ها در آلمان) منتظر رأی دادگاه بنشینند و تله‌ویزیون تماشا کنند و در صورت محکومیت، یک عمر مفت و مجانی در هوای خوب آلمان و زندانهای تمیز و مرفه‌شان، آب خنک بخورند و فخر بفروشند به هموطنانی، که در محیط گند و کثیف و فقیر سومالی از هرگونه امکانات زندگی، غذا، دارو، بهداشت، مدرسه، حقوق انسانی، احترام به شخصیت و ...و ... محروم هستند.&lt;br /&gt;رسانه‌های آلمانی گزارش می‌دهند آفریقایی‌ها از هم‌اکنون برای تسلیم‌شدن به‌کشتی‌های جنگی، به‌قصد ترانسپورت به زندان‌های آلمان صف کشیده‌اند، حتا از کشورهای هم‌جوار، که عمرا دریا ندیده‌اند، به‌منظور دست‌گیر شدن به‌‌اتهام دزد دریایی و زندان رفتن در آلمان، به ساحل سومالی کوچ می‌کنند.&lt;img height="120" src="http://www.lr-online.de/storage/pic/dpa/infoline/thema/story/1117251_1_pirat2_19583562_original.large-4-3-800-0-0-2003-15" width="150" align="left" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من درگیری با دزدان دریایی را در سال‌های آخر خدمت‌ام در دریا چندین بار تجربه کردم، هرچند تا آن زمان شانس با من و با کشتی من یار بود و کسی از پرسنل کشتی‌ام آسیب جانی ندید. در مقابل ملوانان و کارکنان کشتی‌ام، چند دزد دریایی مسلح را، قبل از اینکه موفق به تسخیر کشتی بشوند، به قعر دریا فرستادند و روح‌شان را قرین رحمت فرمودند.&lt;br /&gt;من در مقام فرمانده کشتی ازهیچ فردی در کشتی از این رویداد ایراد نگرفتم و کسی را سرزنش نکردم، چه اگر می‌کردم این‌‌‌چنین تفسیر می‌شد: دزدان مسلحی که قصد تصرف خانه ما، حمله به محیط کار و تصمیم به تجاوز به حریم خصوصی ما را داشتند، مجازند نیت‌شان را تحقق بخشند و ما بدون دفاع گوسفند قربانی بشویم.&lt;br /&gt;دستور من روشن بود: یا آن‌ها یا ما. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;صحبت بین مرگ و زندگی‌ست. تصرف مسلحانه کشتی، شوخی و مزاح نیست! کما این‌که پرسنل تعدادی از کشتی‌های دوست، که دستورات ربایندگان را نعل به نعل اجرا نکرده بودند، با تیر زدند.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;تسخیر یک کشتی توسط دزدان دریایی می‌تواند به طرق مختلف صورت گیرد. در اصل "پیرات‌ها" با قایق‌های سریع‌السیر خود را به کشتی می‌رسانند، چنگک یا قلابی را که به طنابی وصل است به درون کشتی پرت می‌کنند، سپس، با توجه به کم‌وزنی و لاغری، فرزی و چابکی و چالاکی و جوانی‌شان از طناب بالا می‌آیند و با اسلحه پرسنل غیر مسلح را تسلیم می‌کنند. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اما یک روش خاص وجود دارد که امروزه بیش‌تر از آن پیروی می‌‌کنند، به‌این‌صورت: دو قایق سریع‌السیر (بیش‌تر از جنس فیبر) با چراغ‌های خاموش، در حالی‌که کابل یا طنابی آن دو را به‌هم وصل کرده است، یکی در سمت راست و دیگری در سمت چپ مسیر کشتی، آهسته حرکت می‌کنند و سعی می‌کنند کابل یا طناب را در سطح آب یا کمی بالاتر از آن نگه دارند. کشتی با سرعت تمام با این کابل برخورد می‌کند و کابل را، که اینک به‌دور دماغه کشتی پیچیده شده است با خود به جلو می‌برد. با این عمل، ناخواسته دو قایق متصل به کابل را یکی در سمت راست و دیگری در سمت چپ به بدنه خویش پهلو می‌دهد. و چون طناب یا کابل هنوز به هر دو قایق وصل است، شناور‌های‌ دزدان نیز، تا زمانی‌که کشتی توقف نکرده است، بدون نیاز به فعالیتی بخصوص، چسبیده به کشتی باقی می‌مانند.&lt;br /&gt;انداختن چنگک و بالا آمدن افراد مسلخ از طناب دیگر عمل ساده‌ای‌ست.&lt;br /&gt;&lt;img height="70" src="http://www.zoomer.de/news/bild/piraten-somalia-7/@@processed?remote.adjust.rotate=0&amp;amp;remote.size.w=903&amp;amp;remote.size.h=741&amp;amp;local.crop.h=319&amp;amp;local.crop.w=903&amp;amp;local.crop.x=0&amp;amp;local.crop.y=286&amp;amp;after.size.w=205" width="180" align="left" /&gt;&lt;br /&gt;من می‌دانستم تصرف دایمی سهل و ساده کشتی توسط دزدان، به‌مقدار زیادی ناشی از ترس و واهمه‌ای بود که نام دزدان و عمل دزدان در دل دریانوردان انداخته بودند. آن‌ها در مرحله نخست با خیال آسوده به کشتی‌ها حمله می‌کردند و چون انتظار مقاومت نداشتند جانب احتیاط را هم از دست می‌دادند. آن‌ها هرگز تصور نمی‌کردند بوشهری کله‌شقی مثل من، با دوز و کلک آخوندی، به‌فکر مقاومت بیافتد. آخوندها هر بلایی سر مملکت‌مان آورده باشند؛ دستِ‌کم دوز و کلک و حقه را هم یادمان داده‌اند.&lt;br /&gt;من محل خطر و مکان‌های حمله را، مثل بسیاری از همکارانم، از پیش، از روی نقشه، می‌شناختم و اگر چاره‌ای جز عبور از آن منطقه نداشتم تمام پرسنل عرشه و گاه ماشین را بسیج می‌کردم. همه مسلح به لوله‌های آب آتش‌نشانی و پروژکتورهای قوی منتظر آمدن دزدها می‌شدیم و برای این‌که در نور نورافکن‌های خودمان دیده نشویم بچه‌ها همه سیاه‌پوش در پشت پروزکتورها یا در پشت قایق‌ها یا در پناه انبوه طنابها پنهان می‌شدند. من و افسر کشیک با یک سکانی برای مانور لازم، مانوری که از طریق "اتوپیلوت" دستگاه اتوماتیک ناویگاسیون کشتی، امکان انجام سریع‌اش نبود، در پل فرماندهی در تاریکی، کشتی را با سرعت به‌جلو می‌راندیم. قایق‌های تند رو دزدان اما سریع‌تر از ما بودند و به‌ما می‌رسیدند. ما نزدیک شدن آن‌ها را از روی پل و با دوربین‌های قوی و گاهی نیز از طریق رادار، می‌دیدیم و آلارم می‌دادیم و اعلام خطر می‌کردیم و محلی را که دزدان قصد داشتند بالا بیایند از طریق واکی‌تاکی با افسر کشیک، روی عرشه، در میان می‌گذاشتیم و هماهنگ می‌کردیم. دزدان اکثرا با دو یا سه قایق حمله می‌کردند. بجه‌ها تقسیم می‌شدند و با میله‌های آهنی، یا با چماق‌هایی که قبلا آماده کرده بودند، منتظر بالا آمدن دزدانِ مسلسل به‌دوش می‌شدند. آن‌ها هرگز تصور نمی‌کردند کسانی در کشتی در تاریکی منتظر پذیرایی از آن‌ها باشند. قلاب یا چنگک را که اکثرا به‌طنابی وصل بود بالا می‌انداختند. ارتفاع قایق تا لبه عرشه، بسته به آبخور کشتی، بین 10 تا 15 متر بود. قلاب را باید چند بار می‌انداختند تا به عرشه برسد و یا به‌لبه‌ای گیر کند، بویژه که لوله‌های آب آتش‌نشانی کشتی که با تمام فشار آب را به‌اطراف پراکنده می‌ساختند مانع از این می شدند که سرنشینان قایق با خیال راحت هدف‌گیری کنند. بچه‌ها دستور داشتند تا آن زمان هیچ حرکت مشکوکی انجام ندهند. اما به محض این‌که دزدان بالا آمده به‌انتهای طناب می‌رسیدند و با دست لبه بالایی کشتی را برای بالا کشیدن بدن می‌گرفتند، بچه‌ها با تبر یا با میله آهنی یا با چماق، بدون مکث، ولی بی سر و صدا، آن چنان بر دست و برسر آن بی‌چاره می‌کوبیدند که اکثرا بی‌هوش یا با انگشتان قطع شده، روی قایق، بر سر دوستان خویش می‌افتادند یا به لبه قایق خورده و در آب غلت می‌خوردند. با توجه به حرکت سریع کشتی و پرتاب آب و موج به عقب، دسترسی به لاشه رفیق شان کار آسانی نبود. همزمان ملوان دیگری طنابی را که به چنگک وصل بود با تبر قطع می‌کرد. کسانی که هنوز در قایق بودند فرصت تیر اندازی داشتند ولی بچه ها دستور داشتند به‌محض اتمام عملیات، که باید بسیار سریع صورت می‌گرفت، از تیر رس دزدان دور شوند و روی عرشه دراز بکشند یا در پشت دیوارهای آهنی کشتی پنهان شوند، من در تاریکی‌ی پل فرماندهی، در ارتفاق 50/60 متری، مدام با واکی تاکی با افسر کشیک روی عرشه در تماس بودم، صدای موتور‌خانه و فوران آب حاصل از چرخش پروانه غول‌پیکر کشتی نمی‌گذاشت صدای ما از واکی تاکی، که آهسته صحبت می‌کردیم، به گوش دزدان برسد و اصولا نمی‌فهمیدند چی شد؟ شاید تصور کردند طناب خود بخود پاره شده! شاید تصور کردند قلاب یا چنگک درست به لبه گیر نداشته و رها شده است! نمی‌دانم، ولی می‌دانم غافل‌گیری ما ابتکار عمل را از آن‌ها گرفته بود. به هر حال سرنشینان قایق برای نجات همکارشان، که اغلب هم یکی از اعضاء فامیل بود، در تاریکی شب گم می‌شدند.&lt;br /&gt;چند بار هم اتفاق افتاد که با تیر اندازی نور‌افکن‌های ما را هدف قرار دادند و چون با دست خالی حریف آتش آنها نمی‌شدیم دستور عقب‌گرد داده می‌شد و همه سریع وارد ساختمان کشتی بنام(superstructur ) می‌شدند. درب‌های ساختمان، به‌منظور جلوگیری از نفوذ آب، هنگام توفان، همه آهنی بودند و بدون کلید، از بیرون، غیر قابل گشایش.&lt;img height="200" src="http://www.reflektion.info/assets/images/3002_061006_1_con-schlepp_17-480.jpg" width="250" align="left" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;وقت برای دزدان بسیار گران‌بها بود و هست، بویژه در تنگه مالاکا بین مالزی و جزیره سوماترا و یا در خلیج سنگاپور، گاهی نیز در آفریقا و سواحل برزیل، که ناوچه‌های پلیس در پی در خواست کمک کشتی‌ها، آژیر کشان و با چراغ آبی‌رنگ چشمک‌زن به‌ یاری کشتی می شتافتند و یا چنین وانمود می‌کردند. شاید هم با دزدان همدست بودند. به هر حال خود پلیس هم می‌دانست که دزدها با دیدن چراغ آبی و یا با شنیدن آژیر فرار را بر قرار ترجیح می‌دهند که البته ما هم همین را می‌خواستیم. اگر پلیس در آمدن تأخیر می‌کرد، که اکثرا هم چنین بود، دزدها به‌ناچار از خیر گشودن درب‌های آهنین کشتی، که بی‌نتیجه بود، می‌گذشتند و به سراغ کالاها می‌رفتند و پس از گشودن کانتینرها با چکش و منتیل، ویدیو و رادیوو تله‌ویزیون، دوربین‌های عکاسی و فیلم‌برداری یا هر کالای قیمتی‌ای که به‌دست‌شان می‌رسید با خود می‌بردند. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من روی پل فرماندهی همه این تحرکاتِ روی عرشه را شاهد بودم و مخصوصا همه نور افکن‌ها را روشن می‌کردم. بیش‌تر بدین دلیل تا دزدان محتوای کانتیرها را به‌چشم ببینند؛ تا اگر در کانتینری کیسه‌های قهوه یا کاکائو و امثالهم وجود داشت، دزدان بدون این‌که آسیبی به آن‌ها وارد کنند، سراغ کانتینر بعدی بروند، و در اثر عصبانبت، بی‌هوده به کالاهایی که بدردشان نمی‌خورد آسیبی نرسانند...&lt;br /&gt;ادامه دارد... &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10399996-8958127407043440545?l=battan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://battan.blogspot.com/feeds/8958127407043440545/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10399996&amp;postID=8958127407043440545' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/8958127407043440545'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/8958127407043440545'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://battan.blogspot.com/2008/11/blog-post_21.html' title='برخورد من با دزدان دریایی'/><author><name>&lt;b&gt; H a m i d ... M i d a f &lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12725883238759566740</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10399996.post-3132563803237709297</id><published>2008-11-16T16:00:00.010+01:00</published><updated>2008-11-18T00:52:08.756+01:00</updated><title type='text'>رهبر، مدیر و مدّبر در فرصت‌سوزی!‌</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;رهبر, مدیر و مدَبر در فرصت سوزی!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;وقت‌کُشی و فرصت‌سوزی‌هایی که سیدعلی خامنه‌ای در مقام رهبر مذهبی و سیاسی کشور، در ضدیت و در تقابل با منافع ملی ما انجام داده است غیر قابل چشم‌پوشی و گذشت است، و در تئوری هیچ عفو و بخششی نمی‌گنجد. او با ندانم‌کاری‌ها و با دُگم مذهبی، یکه‌تاز و مست از می قدرت، چنان عزت و اعتبار، پیشرفت و توسعه ما را ملعبه خواسته‌های خویش قرار داده و با حیف و میل ذخایر و ثروت مملکت بازی کرده‌ است، که در چارچوب هیچ عقل و خرد و منطقی نمی‌گنجد. او سزاوار همان سخن و عمل؛ و مصداق همان تعاریفی‌ست که آقای خمینی در دفاع از عمل بی‌دادگاه‌های اسلامی‌اش نسبت به اجرای حکم اعدام ارتشیان و سیاستمداران رژیم پیشین بر زبان جاری ساخت، که گفت: «لاکن اینها محکمه و دادگاه لازم ندارند، هویت‌شان معلوم بشود کافی‌ست، تعیین و اثبات هویت‌شان اثبات جرم این‌هاست».&lt;br /&gt;چه در زمان ریاست جمهوری خاتمی و چه در زمان احمدی‌نژاد، بار‌ها فرصت آشتی با آمریکا و پیش‌گیری از ور&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_Fzwvt5E52ds/SSAz3DdLiOI/AAAAAAAAAFE/3saJjFP05pg/s1600-h/images.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5269268584936999138" style="FLOAT: left; MARGIN: 0pt 10px 10px 0pt; WIDTH: 100px; CURSOR: pointer; HEIGHT: 150px" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_Fzwvt5E52ds/SSAz3DdLiOI/AAAAAAAAAFE/3saJjFP05pg/s200/images.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;ود خسارت‌های کلان و امکان لغو تحریم‌ها دست داده است. ولی همین رهبر بی‌داهیه، خاتمی را چنان ذله کرد که فریاد: "من یک تدارکچی بیش نیستم" او را در آورد و مجبور به اقرارش کرد که بگوید مصلحت نظام را بر مصلحت ملت و مملکت ترجیح می‌دهد. احمدی‌نژاد، که هرگز باور نمی‌کرد از هیچ به‌ همه چیز برسد، هر گز دم بر نیاورد و کماکان بوسه بر دست رهبر می زند.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;دوران جورج بوش سپری شده است؛ در دو سال آخر زمامداری وی و کابینه‌اش و حزب جمهوری‌خواه‌اش، فراوان فرصت‌های طلایی‌ به‌نفع ایران ‌دست دادند، که فقط یک عقل سلیم می‌توانست به به‌ترین نحو و با حد اکثر بهره‌‌وری به آن دست یازد. تنها کسی که قلب‌اش برای ایران و برای سرافرازی ایران می‌طپید، قادر به تشخیص‌ و استفاده از این فرصت‌های طلایی بود. ولی کو عقل سلیم در مغز مستبدان تمامیت‌خواه؟&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;غول آمریکا گاو شیردهی است که همه، از کره شمالی و جنوبی تا اندونزی، از پاکستان تا مالزی، از هند تا کشورهای آفریقایی، از ترکیه تا اروپا، هر کس به نحوی او را به‌نفع خویش می‌دوشد، بویژه کشور‌های بلوک شرق سابق. این تنها آخوندهای بی‌هنر دزد جاعل و رهبر ذوب شده در ولایت مطلقه جهل و قدرت است که دو دستی شاخ‌ گاو را چسبیده‌ و هل من مبارز می‌طلبند. سالها‌ست روضه نابود گردد می‌خوانند و هیچ غلطی نکرده‌ اند. بل صدمات جبران ناپذیر بیش و بیش‌تری به‌وطن زده‌اند. آیا این‌ها، به‌پیروی از گفته خمینی، دادگاه و محکمه لازم دارند؟ &lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;سیاست، عقل سلیم؛ اقتصاد، تخصص و تبحر و تحصیل و علم و منطق را می‌طلبد. آیا آخوند متحجر، دست و پا بسته در تفکر‌های دُگم و گم‌گشته در اصول پیش‌نوشته‌های مداربسته مذهبی، قادر است در مسیر منطق، که آزادی بیان بخش مهمی از آن است، فکر بکند؟ قدم بردارد؟ تصمیم بگیرد؟ آن‌هم به نفع وطن؟ آن هم آخوندی که می گوید وطن ندارد؟ و به گفته خودش جهان‌وطنی‌ست؟&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;در یکی دو سال آخر ریاست جمهوری جورج بوش دولت‌اش با مشکلات عدیده‌ای هم در داخل و هم در خارج روبرو شد. در داخل، هر دو حزب عرصه را بر او تنگ کرده بودند، بیکاری و بحران مالی جامعه درونی آمریکا را به‌لرزه در آورده بود، در سیاست خارجی تنها تأیید‌های لفظی توأم با اکراه از کشورهای اروپایی می‌شنید. نا آرامی‌ها و نا امنی‌ها در عراق و افغانستان به اوج رسیده بودند، کشورهای متعدد هم‌پیمان، نیروهای خود را از مرداب عراق بیرون می‌کشیدند، عملیات ایذایی تروریست‌های خاور میانه در لبنان وساحل غزه، مذاکرات صلح بین فلسطین و اسراییل را با کندی مواجه ساخته بودند، قیمت نفت به بالاترین حد در تاریخ‌ صعودش رسیده بود، بوش در آرزوی یک پیروزی دیپلماتیک و نجات، در اواخر حکومت‌اش آماده سازش بود، جمهوری اسلامی در به‌ترین موقعیت قرار داشت و فرصتی طلایی نصیب‌اش شده بود؛ که با دستِ پُر با آمریکا و با بوش زخم‌خورده وارد مذاکره شود. این اولین بار نبود که عقل رهبرمدیر و مدّبر به این مسایل قد نمی‌داد. جلو و عقب رفتن لچک زنان محجبه برایش، در تقابل با منافع سیاسی و اقتصادی وطن، او لویت داشتند.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;عدم پاسخ به تبریک تهنیت و تسلیت عاجزانه احمدی‌نژاد از طرف " پرزیدنت اوباما" در عُرف دیپلماسی به چه معنا است و نشانه چیست؟ "اوبا" پس از ادای سوگند در بیستم ژانویه، هر دو مجلس کنگره و سنا را همراه خواهد داشت، محبوبیت شگفت‌انگیزی در آمریکا، در اروپا و اصولا در جهان کسب کرده است، قیمت نفت سقوط کرده و جمهوری اسلامی با مشکلات مالی و اقتصادی روبروست ، تحریم بیش‌تر مشکلات را بیش‌تر می‌کند، در عراق امنیت نسبی به‌وجود آمده است. با میانجی‌گری فرانسه توافقی بین روسیه و آمریکا بر سر مسئله استقرار سپر موشکی در لهستان و چک، به‌وجود خواهد آمد. اینک این آمریکا است که با دست پُر در صدر نشسته و برگ برنده را در دست دارد. و علاوه بر توقف غنی‌سازی برنامه‌رعایت حقوق بشر را هم پیش خواهد کشید. آمریکا اینک دست‌اش برای تحریم‌های بیش‌تر باز‌تر است و "اوباما" آمادگی حمله نظامی به ایران را، در صورت اد امه مضحکه‌بازی‌های احمدی‌نزاد و خواب اصحاب کهف رهبر، خیلی بیش‌تر از بوش دارا می‌باشد، آیا رهبر که حتا اندیشه را در مملکت قبضه کرده است از خواب خرگوشی و ندانم‌کاری بیدار خواهد شد؟&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;* &lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;خود می‌گویند: الملک یبقی مع‌الکفر و لا یبقی مع‌الظلم. سی‌سال است که با تار و مار مجاهد و فدایی یکه‌تاز میدان‌اند، ولی سی‌هزاز نیروی پلیس برای مقابله با دشمن و مانور رزم‌آزمایشی به خیابان می‌فرستند. جز از مردم عاصی از چه کسی می‌ترسند این نابخردان عبا بر دوش؟ &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10399996-3132563803237709297?l=battan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://battan.blogspot.com/feeds/3132563803237709297/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10399996&amp;postID=3132563803237709297' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/3132563803237709297'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/3132563803237709297'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://battan.blogspot.com/2008/11/blog-post.html' title='رهبر، مدیر و مدّبر در فرصت‌سوزی!‌'/><author><name>&lt;b&gt; H a m i d ... M i d a f &lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12725883238759566740</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_Fzwvt5E52ds/SSAz3DdLiOI/AAAAAAAAAFE/3saJjFP05pg/s72-c/images.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10399996.post-6283298881152339874</id><published>2008-10-27T21:03:00.000+01:00</published><updated>2008-10-27T21:04:07.751+01:00</updated><title type='text'>«سارا پیلین» مسبب باخت «مک‌کین»؟</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;«سارا پیلین» مسبب باخت «مک‌کین»؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها...&lt;br /&gt;مک‌کین ِپیر و فرسوده، سارا پیلین جوان و زیبا را برای مقابله با «اوباما»ی فرز و پر تحرک، به‌میدان ‌آورد. ولی این ضعیفه وراج، کک تو تنبون، تنور در سینه و آتشفشان در کله دارد! علیا مخدره گویا اینک، به‌جای قاتق نان، قاتل جانِِ کمپین انتخابی مک‌کین شده است و بیش و بیش‌تر به‌فکرتبلیغ برای خویش و شهرت در جهان است تا رئیس‌جمهور شدن رئیس‌اش..&lt;img height="135" src="http://tbn0.google.com/images?q=tbn:-l3Ek3zFNwJ0CM:http://www.millionface.com/l/wp-content/uploads/2008/08/sarah-palin-as-vice-president2.jpg" width="101" align="left" /&gt;او با بی‌تجربگی، خیره‌سری و دهن‌لقی‌اش، به‌احتمال باید آرزوی معاونت و احیانا احساس شیرین تکیه بر صندلی ریاست جمهوری رادر رؤیا و در خواب ببیند؟ گویا امید‌ها همه برباد شده‌اند و تند باد‌ پاییزی برگی بر شاخه درخت آرزوهای وی باقی نگذاشته‌ است؟ هرچند این به‌ظاهر ملوس و باطن شورشی، هنوز مثل موج خروشان خود را به صخره و ساحل می‌زند!&lt;br /&gt;رفقا و رقبای جمهوری‌خواهش بدجور چنگ و دندان تیز کرده‌اند تا در صورت باخت در انتخابات همه کاسه کوزه‌ها را سر او بشکنند.&lt;br /&gt;آن‌ها می‌گویند: اوائل‌اش خوب آمدی، اواخرش اما ...؟ می‌گویند: توصیه و راهنمایی‌های مشاورین حزبی را به‌تخمدان چپ‌ات هم حساب نمی‌کنی!&lt;br /&gt;می‌گویند: قطار تو هم مثل قطار احمدی‌نژاد بی‌ترمز شده است، فقط گاز، فقط دنده...!&lt;br /&gt;می‌گویند: اگر مک‌کین در انتخابات به‌بازد و ما همه بی‌کار و بی‌عار و یتیم و علّاف بشویم، تنها مقصر و گنهکار تویی، تو! و نه مک‌کین زردنبو و لجمار و نه کس ِ دیگر!&lt;br /&gt;و چنین می‌شمرند اشتباه‌ها و فرصت‌سوزی‌هایش را :&lt;br /&gt;یک – شوهر خواهرت، آن پلیس بدبخت آلاسکایی را، که تصمیم به‌طلاق از زن‌اش گرفته بود، بی‌جهت از کار برکنار کردی! آخه آدم شوهر خواهر خودش را بی‌کار می‌کند؟ فکر کردی تو جمهوری اسلامی هستی، که هر غلطی دلت خواست بکنی؟ وانگهی حتا آنجا هم این‌جور غلط‌ها را نمی‌کنند و برادران متعهد قوم و خویش و فامیل‌شان را بی‌کار نمی‌کنند و رفیق‌شان را بی‌مزد و بی‌نصیب رها نمی‌کنند! نمونه‌اش آیت‌الله رفسنجانی و فرزندان‌اش، نمونه‌اش عوض‌علی کردان و آمحمودش! نمونه‌اش رهبر و حداد عادل و سعید مرتضوی‌اش! باز هم نمونه بیاوریم؟&lt;br /&gt;دو – ادعا کردی که «اوباما» در سن هشت سالگی، ندانسته با یک مسلمان تندرو، هم نشین شده و گپ زده است. گیریم که مسلمانها، بویژه پس از سپتامبر ایلِِه‌ون، مظنون به تروریسم هستند. ولی زن! این هم شد دلیل؟ این هم شد مدرک؟ آیا آخوندها حق ندارند امثال تو را ضعیفه خطاب می‌کنند؟&lt;br /&gt;سه – رفته‌ای و با پول‌های کمپین انتخاباتی حزب شاپینگ کرده و لباس‌های جورواجور خریده‌ای. تنها یک "کت" تنگ و کوتاه‌ات 2500 دلار هزینه برداشته است!&lt;br /&gt;رفقای حزبی می‌گویند: مبارزه انتخاباتی را برو از پرزیدنت احمدی‌نژاد یاد بگیر که از بس لباسش کهنه و مندرس شده به‌هنگام در آغوش گرفتن هوگو چاوز زیر بغل‌اش جر می‌خورد.&lt;br /&gt;چهارم – بیشتر اوقات حرف دهن‌ات را نمی‌فهمی و همین‌طوری دیمی و شکمی حرف می‌زنی و فکر می‌کنی امت همیشه در صحنه بلانسبت خر است و چیزی نمی‌فهمد! این چرندیاتی که تو تحویل‌شان می‌دهی ناشی از بی‌تجربگی و دهن‌لقی و کند‌ذهنی توست؟&lt;br /&gt;مردم می‌گویند: این مک‌کین‌ای که ما می‌بینیم، آن‌که در اثر سقوط هواپیما و حبس پنج‌ساله‌اش در زندان‌های ویت‌کنگ، با اعمال شاقه، کج و معوج شده است، آن‌‌که با پای چلاق و با بازوی شکسته، خودش را بزور سر پا نگه‌می‌دارد و هر بار که به پایان سخنرانی انتخاباتی در یک شهر یا در یک ایالت می‌رسد، نفس راحتی می‌کشد و با سر انگشت عکس صلیب روی سینه‌اش می‌کشد، آری همین مک‌کین، اگر رئیس‌جمهور بشود، با این وضع جسمی و روحی، دریغ که یک‌سال یا حد اکثر دو سال، بیش دوام بیاورد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;وانگاه که اجل سراغ‌اش گرفت و ریق‌اش در آمد، تو حاج‌خانم، نا سلامتی می‌شوی رئیس جمهور آمریکای ابر قدرت!&lt;br /&gt;با تأکید: خدا نیاورد آن روز را اگر بخواهی در اثر غرور جوانی و به‌سبب نادانی و به‌علت بی‌تجربگی و خلط مبحث و شلوغ پلوغی و آخوندبازی و چه و چه ... باز همین الم‌شنگه را راه بیاندازی که تا کنون راه انداخته‌ای! آن‌گاه فاتحه ابرقدرتی خوانده می شود.!&lt;br /&gt;می‌گویند تو که اوبامای بی‌چاره را یتیم گیر آورده و او را تبدیل به یک پول سیاه کردی! فکر نکردی که نصف جمعیت آمریکا هم‌رنگ او هستند و اگر متحد بشوند زیر پای همه ما را خالی می‌کنند؟ تازه جواب نلسون ماندلا را چه بدهیم؟&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;زهرا به یکی‌ از منتقدین، به‌نمایندگی از دیگر منتقدان، گفته‌است: پیش پیش‌ش‌ش! ایکی‌بیری‌ها ( Ikibiriha )! من که می‌خواهم برای تبلیغ حزب و برای انتخاب «جانی مک‌کین » در جلو سیصد میلیون آمریکایی به‌ایستم و روبروی چند صد میلیارد نفوس جهان، ظاهر بشوم، سخنرانی بکنم، انتظار دارید از پول تو جیبی خودم هزینه‌ی کُت و دامن‌ام و میک‌آپ‌ام را پرداخت کنم؟ توقع دارید مثل دکتر اخمطی‌نجات با زیر بغل پاره در مجامع حاضر بشوم، هوگو چاوز و اوفو مرالس را تو بغل بگیرم و با آنها خوش و بش کنم؟ مگه من مسلمونم؟ مگر من درویش‌ام؟ خجالت نمی‌کشید همچین حرفهایی به‌من می‌زنید؟&lt;br /&gt;وانگهی دکتر اخمطی نژاد قدش از هوگو کوتاه‌تر‌است، هنگام بغل کردن هوگو زیر بغل‌اش که هیچ، تنبونش هم جر می‌خورد. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;وانگهی خیاط‌های من نه از قُم، که از انکوریج هستند.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10399996-6283298881152339874?l=battan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://battan.blogspot.com/feeds/6283298881152339874/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10399996&amp;postID=6283298881152339874' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/6283298881152339874'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/6283298881152339874'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://battan.blogspot.com/2008/10/blog-post_27.html' title='«سارا پیلین» مسبب باخت «مک‌کین»؟'/><author><name>&lt;b&gt; H a m i d ... M i d a f &lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12725883238759566740</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10399996.post-3388432371267763676</id><published>2008-10-20T16:48:00.003+02:00</published><updated>2008-10-22T16:13:39.757+02:00</updated><title type='text'>ما بُز آوردیم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ما بُز آوردیم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اینک که بحث داغ و شیرین فوتبال وِرد زبان‌هاست، بد نیست این مطلب را نیز به‌عنوان مکمّل بخوانید.&lt;/div&gt;*&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;تیم فوتبال یکی از"لیگ" های معروف وطن، از تیم فوتبال یکی از" لیگ"های کم‌تر ‌معروف آلمان، برای برگزاری یک بازی دوستانه در تهران، به‌ایران دعوت می‌کند. آلمان‌ها ساک‌‌ و بُقچه‌ می‌بندند و به تهران پرواز می‌کنند. از آنجا که مذهبیون شیعه در ایرانِ آخوند‌زده، امور سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، ورزشی و مذهبی‌ی مملکت را در قبضه دارند ایضا آیات عظام و حجج اسلام و علمای اعلام حضور زنان و دختران را، به‌منظور پرهیز از فرود و ورود ضربه به اسلام عزیز، در استادیوم‌های ورزشی برنمی‌تابند، لذا به بازی‌کنان آلمانی و گروه همراه توصیه می‌‌شود از همراه‌آوردن اهل و عیال و زن و بچه و ضعیفه‌جات به ایران، جِّدا خود‌داری فرمایند و اگر علی‌رغم توصیه‌ها و هشدارها، باز هم تن‌شان برای کتک خارید و قصد آمدن داشتند، پس اندام کشیده، ورزیده، موزون و زیبای‌ خویش را در گونی و چادر و چاقچور اسلامی پنهان سازند. ایضا برای این‌که کیان اسلام ناب، به‌رعشه و به‌لرزه نیافتد، مادینه‌گان حق ورود به استادیوم‌ها را نخواهند داشت. ارجح آن‌که در هتل به‌نشینند و سماق بمکند...&lt;br /&gt;دلیل عدم صدور مجوز برای ورود به استادیوم را نیز چنین توجیه کردند که: مرد‌ها ترجیحا با شلوار کوتاه و با ران لخت دنبال توپ می‌دوند، لذا ران‌های عریان و پاهای پر پشم و موی جوانان ایرانی، ممکن است توجه بانوان مکّرمه‌ی معّطمه‌ی معّففه‌ی محجبه‌ی محّصنه‌ی مو ندیده آلمانی را جلب و اذهان‌شان را از مسیر و از روند بازی‌ منحرف نموده و به افکار ضاله و باطله و موذیانه‌ و غیر سالم، توأم با هیجانات شیطانی‌ی روزه باطل‌کن، هدایت و سوق دهد. پس اَحوَط آن‌است که از همراه‌ آوردن ضعیفه‌گان به استادیوم، امتناع ورزند.&lt;br /&gt;بانوان آلمانی، همان‌گونه که در خصلت‌شان است، رفتند روی "باریکاد Barricades " و زبان به‌اعتراض گشودند که: ای بابا ما از این ران‌ها، چه لخت و پتی و چه غیر لخت ‌و نا پتی‌اش، چه پشم‌آلود و چه صاف و صوف‌اش، فراوان دیده‌ایم و از دیدن مجددش کک‌مان نمی‌گزد و بیدی نیستیم که با این‌جور باد‌ها به‌لرزه در آییم....&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;لاکن حُجج اسلام و علمای اعلام توپیدند که: فضولی موقوف! چه غلطا... ضعیفه و زبان‌درازی؟ تصور کردید تو مملکت خودتون هستید که این‌جوری زبون‌بازی می‌کنید؟ و رو حرف ما حرف می‌آورید؟ زن و حاضر‌جوابی؟ زن و صدایش را جلو نامحرم بلند بکند؟ زن باید تمکین کند! خفه شید همه‌تون...!...&lt;br /&gt;بعد که همه خفه خون گرفتند گفتند: البته ممکن است چنین باشد و شما بیدی نباشید که با بادهای ما بلرزید ولی کیان اسلام را که ما پاسدارش هستیم چه بکنیم؟ اگر لرزه به‌ستون‌هایش او فتاد ما چه خاکی بر سر بریزیم؟ اگر دنیا کن فیکون شد ما شکایت به کجا ببریم؟ جواب نسل آینده را چه بدهیم؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خلاصه غرو لند ضعیفه‌‌جات آلمانی به جایی نرسید که شاعر گفته‌است: کار زنان آلمانی گر داد است // آن‌چه به‌جایی نرسد فریاد است.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;القصه، بازی در هوای آلوده از گرد و غبار و دود گازوئیل و مملو از انیدریک کربنیکِ تهران شروع می‌شود و چون هر شروعی پایانی دارد؛ "گیم Game " نیز، بدون این‌که کسی از تنگی‌ی نفس غش کند، سر انجام به‌پایان می‌رسد. نتیجه: سه بر هیچ به ضرر ایران.&lt;br /&gt;مربی تیم ایران بر حسب اتفاق یک شهروند سرخ و سفید و موبور آلمانی‌ست، که چند سالی از اقامت‌اش در ایران می‌گذرد و با چند و چون‌ها در ایران آشناست. در مصاحبه‌ای که خبرنگار تلویزیون آلمان، در پایان بازی، با وی به‌عمل می‌آورد، مربی تا دل‌تان بخواهد از ایران و ایرانی، بویژه از محبت‌ها و میهمان‌نوازی‌های‌‌شان، از فرش‌های دست‌باف اعلا و از چلو مرغ و تاس‌کباب و ته‌چین روح‌پرور‌شان، داد سخن ‌می‌دهد و تا دل‌تان بخواهد هندونه‌های به این گندگی زیر بغل ایرانی‌ها می‌گذارد. من از همان ایتدای مصاحبه پی می‌برم که کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه است و طرف احتمالا جاسوس "سیا" یا "موساد" یا ب.ان. د (سازمان جاسوسی آلمان) یا مأمور هر دو دستگاه و بنگاه معاملات جاسوسی هست. نشان به این نشان که وقتی ازش پرسیدند فارسی هم بلدی؟ گفت: "باله ... عغاب ... عغاب". (ترجمه: بله ... عقب... عقب...) آلمان‌ها " ق" ندارند. حالا کدام ایرانی ورزشکار این را یادش داده خدا داند...&lt;br /&gt;می‌گفت: همان اوایل که آمده بودم یکی دو تا خبرنگار زبل ایرانی به‌سراغم آمدند و پیشنهاد کردند در ازاء پرداخت مبلغ پانصد دلار به هر یک، آن‌‌ها در عوض در روزنامه‌های‌شان آن‌قدر تعریف و تمجید ازم بکنند و آن‌‌چنان از محصنات و محسناتم از آموزه‌ها و از تجارب عالم‌گیرم در رشته‌های مختلف ورزشی، علی‌الخصوص فوتبال اسلامی، داد قلم بدهند، یعنی بنویسند، که مادرم هم انگشت تحّیر به دهان، خشک‌اش بزند که چه اُعجوبه‌ای زاییده‌است و خود خبر ندارد؟ که مسؤلین قراردادم را بی‌محابا، و هر ساله، بدون چون و چرا و بدون برو برگرد و با چشمان ‌بسته، تمدید نمایند. و چنین ادامه داد:&lt;br /&gt;من گفتم: آخه من فارسی مارسی بیلمیرم ... یوخ مَسَن ...&lt;br /&gt;از کجا بدانم شما تو روزنامه‌هاتون چی نوشته‌اید؟ به‌من گفتند: تو ناسلامتی مترجم داری، او برایت ترجمه می‌کند! گفتم: ولی مترجم من یک ایرانی‌ست. نمی‌گویم همه ایرانی‌ها رشوه‌خوارند! ولی عمل رشوه‌دهی و رشوه‌گیری در این‌جا عمل قبیحی نیست، عمل مذمومی نیست و آشکارا و در روز روشن صورت می‌گیرد! تازه به آن افتخار هم می‌کنند و دلیلی بر زرنگی و مرد رندی خویش می‌‌شمرند. از پول تقلبی و داروی تقلبی گرفته تا مدرک تقلبی. همه چیز اینجا یافت می‌شود. از دکترای افتخاری و غیر افتخاری بگیر تا لیسانس و فوق لیسانس‌ و پروفسوری‌، خودشان می‌گویند نه تنها اقتصاد که مدرک درست و حسابی هم مال خر است! می‌گویند وقتی تیتر "دکتری" را می‌شود با چند هزار دلار تو بازار سیاه خرید مگر ما دیوانه هستیم برویم چندین سال پشت نیم‌کت مدرسه بنشینیم و دود چراغ بخوریم تا دکتر مُکتری بگیرم؟ که چی بشود؟ می‌گویند این‌ها که مدرک درست و حسابی تو جیب‌شون هست و رئیس‌جمهور و رئیس مجلس و قاضی دادگاه و استاد دانشگاه و چه و چه و چه می‌شوند مگه چه چیز بیش‌تر و به‌تر از ما "بار"شان هست که "بار" ما، بدون مدرک دکتری نیست؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گفتم: حتا دروغ و دروغ‌گویی هم اینجا عمل ناشایسته‌ای نیست و ایرانی‌ها کلاه شرعی برایش دوخته‌اند و خود به آن می‌گویند: تکی‌یه (تقیه)؛ یعنی دروغ حلال، یعنی دروغ مصلجتی... بنا بر این من از کجا بدانم مترجم من مثلا با مبلغ یکصد دلار خریداری نشده است؟ تا آن‌چه را من می‌پسندم و مایل به شنیدن‌اش هستم برایم ترجمه کند؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;می‌گفت: ایرانی‌ها، با همه مهربانی و با همه مهمان‌نوازی‌شان، چون موجوداتی قابل اعتماد نیستند، پیشنهاد‌شان را رد کردم و از خیر تعریف و تمجید‌شان گذشتم.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;خبر‌نگار رادیو تلویزیون آلمان از مربّی پرسید: تو خودت تو آلمان، هم بازی‌کن خوبی بودی و هم مربی‌‌ی نسبتا معروفی! چطور شد نتوانستی بازی‌کنان ایرانی‌ را آن‌جور تعلیم دهی و تربیت کنی که دستِ‌کم با تیم ما مساوی بکنند یا مثلا یک بر سه به‌بازند؟ تا بگوییم: خُب ... آن‌ها هم سعی خودشان را کردند و یک گل زدند...&lt;br /&gt;گفت: آقا... تو هم گویا نفس‌ات از جای گرم بلند می‌شه‌ها. مگر می‌شود به این ایرانی‌ها چیزی گفت؟ یا حرفی زد؟ یا آموزشی داد؟ مگه گوش شنوا دارند؟ هر کس خر خودش را می‌راند! هر کار که خودشان دل‌شان خواست می‌کنند. به‌محض این‌که توپ تو پای یکی از بازی‌کن‌ها رسید تک و تنها توپ را می‌گیرد و دِ بدو، گاز می‌دهد و به‌طرف دروازه دشمن دریپ می‌کند. یک جایی وسط راه یا نزدیکی‌های دروازه، همانطور که انتظار می‌رود، توپ را از چنگ‌اش در می‌آورند و او دست از پا دراز تر به عقب بر می‌گردد. ایرانی‌‌ها می‌خواهند خود به تنهایی قهرمان‌بازی در بیاورند و به تنهایی گل بزنند! همکاری و پاس‌دادن سرشان نمی‌شود. چندین و چند بار ویدیوی بازی تیم‌های آلمان، هلند، فرانسه، برزیل و کی و کی را نشان‌شان داده‌ام پرسیده‌‌ام چی می‌بینید؟ می‌گویند ما می‌بینیم که بیست نفر دنبال یک توپ می‌دوند. می‌گویم بابام جان خوب نگاه کنید ببینید چگونه گُل می‌زنند؟ فقط با پاس، پاس، پاس آقاجان پاس بدهید با همکاری همدیگر و با پاس دادن فقط می‌توانید گُل بزنید! ولی انگار نه انگار که نگاری داشتم / مثل تو یار بی‌وفایی داشتم.&lt;br /&gt;کار به‌جایی رسیده‌است که وقتی یک بازی‌کن به‌طرف دروازه دشمن دریپ می‌کند دیگران تنهایش می‌گذارند، ولش می‌کنند بدود تا جونش بالا بیاد. چون می‌دانند او هم مثل خودشان به کسی پاس نمی‌دهد. پس چرا خودشان را خسته کنند و دنبالش بدوند؟&lt;br /&gt;تو این حیص و بیص و وسطای مصاحبه کاپیتان تیم ایران به مربی نزدیک شد. مربی به فارسی به او گفت: « آلیغضا بیا بیا (ترجمه: علیرضا بیا بیا) سپس رو کرد به فیلمبردارها و به خبرنگار آلمانی گفت: این کاپیتان تیم ایرانی‌هاست می‌خوای خودت باهاش مصاحبه کن! خبرنگار مترجم را صدا زد ولی علیرضا، کاپیتان تیم، به انگلیسی فصیح به وی گفت: ترانس‌لیتر می‌خوای چی کار؟ من خودم انگلیسی فول فول هستم!&lt;br /&gt;خبر نگار ازش پرسید: شما قبل از شروع بازی گفتید ما دروازه آلمان‌ها را سوراخ سوراخ می‌کنیم گفتید تنبون از تو پای بازی‌کن‌های آلمانی در می‌آوریم و روی سرشان می‌کشیم. گفتید آنقدر گل به آن‌ها می زنیم که خجالت بکشند برگردند به‌وطن‌شان و از زور خجالتی مجبور بشوند همین‌جا پناهندگی بگیرند و بمانند... خُب... حالا چی شد که سه بر هیچ باختید؟&lt;br /&gt;علیرضا سینه‌اش را صاف کرد و گفت: اولندش پسم‌الله الرحمان الرحیم. و الصلاة والسلام علی عبادالله الصالحین و بهی نستعین فسبّح بسمه ربک العظیم و ....&lt;br /&gt;خبر نگار آلمانی حرف علیرضا را قطع کرد و گفت: شما گفتید انگلیسی بلدید ولی این انگلیسی نیست که شما بلغور می‌کنید! بازم با استفاده از مترجم مخالفید؟&lt;br /&gt;علیرضا به انگلیسی جواب‌اش داد: فادر... بابا من اول باید دعای مفتاح‌الفرج بخوانم! شما فرنگی‌های زبون‌نفهم ختنه نکرده که این چیزا را بلد نیستید! &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سپس شروع کرد به انگلیسی صحبت کردن. من ترجمه صحبت‌های ایشان را در زیر می‌آورم ولی اگر انگلیسی بلدید خودتان فرمایشات ایشان را بخوانید و حظ بکنید: لطفا نخست سؤال خبرنگار را دوباره بخوانید سپس به پاسخ علیرضا برگردید.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#003333;"&gt;We have brought Goat, one of ouer Player has eaten the Earth and his leg was running away. This is the reason way we have eaten three Flowers&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ترجمه: ما بُز آوردیم. یکی از بازی‌کنان ما زمین خورد و پایش در رفت. به همین دلیل ما سه تا گل خوردیم.&lt;br /&gt;خبرنگار دستی به‌ریش‌اش کشید و مترجم را صدا زد....&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10399996-3388432371267763676?l=battan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://battan.blogspot.com/feeds/3388432371267763676/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10399996&amp;postID=3388432371267763676' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/3388432371267763676'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/3388432371267763676'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://battan.blogspot.com/2008/10/blog-post_20.html' title='ما بُز آوردیم'/><author><name>&lt;b&gt; H a m i d ... M i d a f &lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12725883238759566740</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10399996.post-1940513732818923220</id><published>2008-10-17T15:17:00.004+02:00</published><updated>2008-11-18T00:50:59.748+01:00</updated><title type='text'>درد که یکی- دو تا نیست!</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;درد که یکی- دوتا نیست!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;درگذشته‌ای نه چندان دور، به‌افتخار ایرانی بودن، با سرافرازی و با فخر، سر بر آسمان می‌سودم. تاریخ زادگاه پُر افتخارم پشتوانه‌ی غرورم بود. اینک به‌یُمن حکومت ایران‌ستیزی که بر وطن‌ام مستولی‌ست و در پرتو اعمال دولت‌مردان بی‌سواد و حقیری که ناروا بر میهنم حکم می‌رانند‌، نه تنها مغرور نیستم، که احساس حقارت می‌کنم. در مقابل‌ پرسش بیگانگان، که شهروند کدام دیارم؟ با درنگی آمیخته به تردید، برای پرهیز از زخم ‌زبان، نجوا می‌کنم ایرانی‌ام ... مسلمان‌ام ... شیعه‌ام.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شیعه که می‌گویم تکان می‌خورند، رَم می‌کنند. عقب عقب می روند... ایرانی بودنم کم بود؛ مسلمان هم هستم... آن‌هم از نوع شیعه‌اش!&lt;br /&gt;در نگاه حیرت‌زده مرد کنجکاو و در چشمان جستجوگر زن پرسش‌کننده، ترس می‌بینم. هر چند فرسنگ‌ها با مملکت آدم‌خواران فاصله دارند. رنگ چهره‌شان نشان از هراسی مجهول و نا آشنا دارد. ترس از زندان، از شلاق، از خفقان، شکنجه‌، کشتار، هراس از حزب‌الله، از کمربند انتحاری، از بانگ اذان، از تروریسم، از احمدی‌نژاد... بیم از بمب اتم و از هالوکوستی دیگر... &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دیروز نزد چشم‌پزشک‌ام بودم، آلمانی‌ست، هم‌سن و سال خودم است، دوست‌ام است. علی‌رغم میل من، از وقت بیماران دیگرش می‌‌زند و قبل از این‌که چشم‌ام را معاینه کند یک ربع تا بیست دقیقه از سیاست جهان، از ایران، از نابسامانی‌ها در دیار کورش، با من سخن می‌راند و چون دیشب، در تلویزیون، باز تفسیری در باره آخوند‌های نا آرام و بی‌پرنسیپ دیده و شنیده است، بحثی کوتاه با من پیش می‌کشد. به‌ناچار سرزنش‌های دوستانه‌اش را تحمل می‌کنم، گویا من مقصر نابسامانی‌های آن دیارم. ولی خُب ... چه می شود کرد در مجموع حق با اوست، تاوان ایرانی بودن را باید پس بدهم. دیگر به ایرانی بودنم افتخار نمی‌کنم ، دیگر سر بر آسمان نمی‌سایم ...&lt;br /&gt;دکتر با ‌تاریخ جهان، بویژه با تاریخ وطن‌ من آشناست. می‌گوید: زمانی، از حلب تا کاشغر، زمین زیر سُم ستوران شما ایرانیان می‌لرزید. پادشاهان بلاد شرق و غرب، سر تعظیم در مقابل شما و فرهنگ شما فرود می‌آوردند. یونانیان، اعراب، مغولان، تسلیم فرهنگ پارسیان شدند. می‌گوید: آن‌گاه که ما اروپایی‌ها سرپناهی با بوریا و حصیر و برگ درختان در بیشه‌ها و جنگل‌ها می‌ساختیم، شما وطن داشتید، دولت داشتید، مهد فرهنگ و گهواره تمدن بودید! &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;می‌پرسد: شما را چه شد؟ یک قوم انحصار‌طلبِ تمامیت‌خواه، بیگانه با فرهنگ و تمدن‌‌تان، سی‌سال است با تعرّض به‌اندوخته‌های علمی و فرهنگی و با زیر پا گذاشتن ارزش‌های گذشته پُرغرورتان، بر گرده‌تان سوار شده و مهمیز بر تهی‌گاه‌تان می‌زند؟ افسار به‌گردن‌تان انداخته و به هر طرف می‌کشدتان؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;کجا رفتند آن‌غرورها؟ آن سلحشوری‌ها؟ چه شد آن تمدن‌ شکوفا و آن فرهنگ پویا؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;می‌گوید: جوانان ایران بودند که در رؤیای آزادی‌طلبی، حکومت مستبد پیشین را سرنگون کردند. آن جوان‌ها اکنون پیر شده‌اند، خسته شده‌اند، ولی کجا هستند فرزندان‌شان؟ کجا هستند جوانان امروز ایران؟ چه می‌کنند دانشجویان شما؟ کو آزادی‌یی که در پی‌اش بودید؟ زندگی عمومی و خصوصی‌تان را سانسور کرده‌اند؛ حتا اندیشه‌‌تان را هم سانسورمی‌کنند، نفس‌تان را گرفته‌اند و شما تماشاگر این خفت‌اید؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گویا از افکاری که در ذهنم می‌چرخ‌اند خبر دارد. می‌گوید ما اگر دنبال هیتلر دویدیم! او اوایل به ما غرور و افتخار گذشته را پس داد، چرخ‌های اقتصاد زمین‌خورده و ویران شده مملکت را راه ‌انداخت، بی‌کاری را محو کرد، گرسنگی و بدبختی را از بین برد، آسایش و امنیت در جامعه بر قرار کرد. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;با این همه ثروتی که شما از منابع طبیعی‌تان دارید، آخوند‌ها کدام یک از احتیاجات شما را بر طرف کرده‌اند؟ جز بدنامی و انگ تروریستی و چپاول ثروت و به‌باد دادن اندوخته‌های خودتان و آینده فرزندان‌تان، چه چیز برای شما به ارمغان آورده‌اند؟ ادعای ایرانی‌بودن دارند ولی همانند یک قوم اشغالگر با شما رفتا می‌کنند؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;با نگاهی تلخ و مملو از پرسش به‌من خیره می شود، گویا جواب سؤال‌هایی که سی‌سال است رنج‌اش می‌دهند و خود پاسخی برای آن‌ها نیافته است، از من می‌طلبد...&lt;br /&gt;می‌گویم: ثروت‌مان به‌درک، فرهنگ‌مان، غرورمان، شخصیت‌مان را نابود کردند. هم پول مان و هم ایمان مان را بردند. جوانان ما را مسخ کردند. از وطن خبر دارم که بی‌شمار به مواد مخدره معتادند. مردم می‌گویند: خط هوایی بین ونزوئلا و ایران برقرار شده است ولی می‌‌پرسند: کدام ایرانی هر هفته یا هر ماه به ونزوئلا پرواز می‌کند؟ بروند آنجا چه‌ بکنند؟ مردم می‌گویند: این پروازهای پرهزینه اگر برای ورود مواد مخدر به ایران نیست پس برای چیست؟ مذهبیون واقف‌اند که حکومت‌شان به ریسمانی بسته‌است، رهبر می‌فهمد از چه سخن می‌گوید! آن‌گاه که پس‌از گذشت سی‌سال اقتدار مطلق، هنوز در خم هر کوچه و در سایه هر برزن، در هرگفتار و در هر سخن، در هر نوشتار و در هر بیان، دشمنی نهان می‌بیند و ذوب شدگانش را از خشم و خیزش آنان برحذر می‌دارد. دشمن اما در پوست و گوشت و روح خودشان حلول کرده و زندگی را برای مردم غیر قابل تحمل ساخته‌است. تا کی رسد که این فنر از جا کنده شود؟ آتشی شعله‌ور گردد و تر و خشک را با هم بسوزاند؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;همین دانشجویان، همین جوانان می‌توانند با یک خیزش هر حکومتی را سرنگون‌‌ کنند!&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ولی کو نای حرکت؟ کو جرأت قیام؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;به‌قول هادی خرسندی:&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;رفت از طرف چمن باد صبا&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;وز خرابات مغان نور خدا&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دوره‌ی سرو گل و لاله گذشت &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آتش و دود شده دامن دشت&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;باغبان رفته و گل پژمرده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گرگ آهوی ختن را خورده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اجنبی ریشه گل را چیده &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مزرع سبز فلک خشکیده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آرزوها همه بر باد شده &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دست یغماگری آزاد شده &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بوستان رفت به‌تاراج خزان&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خفه شد نای نی، از بانگ اذن&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نوبه زُهد فروشان آمد &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سیل تزویر خروشان آمد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در ره کعبه بیابان هم نیست&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پای را خار مغیلان هم نیست&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نیست در دیر مغان شیدایی &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دفتری در گرو صهبایی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یار خوی‌کرده و خندان‌لب نیست&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اهل آن صحبت و آن مطلب نیست&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;قُدسیان مانده پریشان و خموش&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;برنیاید دگر از عرش خروش&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نه زمیخانه و می نام و نشان &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نه کسی در طلب پیر مغان&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;رفته در پوشش چادر ساقی &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نیست چیزی دگر از او باقی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نیست دیگر زملائک خبری &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;که بکوبند زمیخانه دری&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;باغ فردوس درش بسته شده &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آدم از دست خدا خسته شده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;br /&gt;در منزل، در خلوت خویش نشسته‌ام و به حرف‌های دکتر می‌اندیشم.&lt;br /&gt;به اعمال رئیس جمهور مملکت‌ام فکر می‌کنم، که تریبون مجمع عمومی سازمان ملل را با منبر مسجد محله «شنبدی‌ها» اشتباه گرفته است و به زبان عربی، با لهجه آرادانی، دعای فرج و مرثیه گشایش و اوراد المفتاح را می‌خواند و موجب پوزخند اعراب و ریشخند نمایندگان کشورهای مسلمان می‌شود. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خود در استبداد و آزادی‌کشی بیداد می‌کنند، به ملت‌های جهان درس آزادی و اخلاق می‌دهند. بشر و حقوق‌اش را لگد مال می‌کنند، برای مردم دنیا از قسط و مساوات سخن می‌‌گویند! اقتصاد مملکت را ویران کرده‌اند، به ساکنین قاره‌ها، درس اقتصاد اسلامی و سیستم بانکداری به‌سبک قرض‌الحسنه یاد می‌دهند. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;محمود احمدیی‌نژاد، دکتر محمود احمدی‌نژاد، گفته است: بحرانی که گریبانگیر بازارهای مالی جهان شده‌ است نتیجه کم‌بود دین‌داری در دنیای غرب است! او توضیح نمی‌دهد: چرا بحران اقتصادی/ مالی در دنیای متدین و ثروتمند اسلام، بویژه در ام‌القرای اسلام، میلیون‌ها شهروند را زیر خط فقر برده‌است؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گله می‌کنیم، تو سر خومان می زنیم، که مدارک دکترا و مهندسی دولت‌مردان‌مان قلابی‌ست! و این در حالی‌ست که دکتر‌ رئیس‌جمهورمان، که گویا مدرک‌اش حقیقی‌ست، نه از علم اقتصاد و نه از شیوه مملکت‌داری، هیچ در چنته ندارد و بالا و پایین رفتن شاخص اقتصادی را معرف بی دینی می‌پندارد. و آقای لاریجانی، دکتر لاریجانی رئیس پارلمان‌مان؟ وی ‌ در مقابل پرسش روزنامه‌نگاران که انتظار پاسخی‌ معقول دارند، قدم‌هایش را تند می‌کند و می‌غُرد که: "من هنگام راه رفتن مصاحبه نمی‌کنم". &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خدا رحمت کند محمدرضاشاه را، که درعین مستبدی، هم هنگام راه رفتن مصاحبه می‌کرد، هم ایستاده هم نشسته. نخوت و غروری نیز اگر می‌داشت می‌گفتیم حق‌اش است، شاه است و در ناز و نعمت بزرگ شده است. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مردم می‌گویند آخوند شپشوی حلوای نذری‌خورده اما اگر نخوت پیشه‌کند، تُفی‌ست سر بالا، حرکتی‌ست بی‌ریشه ... &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;br /&gt;در منزل، در خلوت خویش تنها نشسته‌ام و به تئاترو به خیمه شب‌بازی کاندید شدن یا نشدن تعدادی آخوند با عبا و بی‌عبا، در انتخابات ریاست جمهوری آینده، می‌اندیشم. من حرف‌ها، سرزنش‌ها و پرسش‌های &lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_Fzwvt5E52ds/SPiMKddcqYI/AAAAAAAAAEU/UTqIbPq59jY/s1600-h/images[26].jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5258106676289776002" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Fzwvt5E52ds/SPiMKddcqYI/AAAAAAAAAEU/UTqIbPq59jY/s200/images%5B26%5D.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;دوست دکترم را در ذهن خود ادامه می‌دهم:&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هفتاد میلیون ایرانی هستیم، بی‌شک صدها هزار مدیر فرهیخته، سیاست‌مدار زُبده، اقتصاد‌دان عالِم، در میان‌شان یافت می شوند. کسانی که شایستگی اداره مملکتِ غنی و ثروتمند ایران را دارند. چگونه است که کاندید شدن برای ریاست جمهوری کشور فقط منحصر به انتخاب تعدادی انگشت‌شمار معلوم‌الحال شده‌ است؟ که امتحان بی‌لیاقتی در مملکت‌داری و عدم بلوغ سیاسی‌ی خویش را بارها به منصّه ظهور رسانیده‌اند؟ چگونه‌است که صحبت در انتخاب فقط بر محور چند آخوند معمم و مکلا دور می‌زند؟ آیا در ایران با پدیده قحط‌الرجال روبرو شده‌ایم؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;br /&gt;هم اینک، باز همه به‌دور محمد خاتمی حلقه زده‌اند. کسی که در اوج قدرت و با بیست میلیون رأی پشتوانه، اقرار می‌کرد در مقابل استبداد رهبر، یک «تدارکچی» بیش نیست. چه شده است که تنور گرم‌کن‌ها این‌بار تصور می‌کنند آقای خاتمی از آزادی بیش‌تری در عمل برخوردار خواهد بود؟ مگر نمی دانند مساوات و آزادی با فطرت و خمیره رژیم اسلامی در تعارض و در تضاد هست؟ مگر نمی‌فهمند آزادی سخن، آزادی عمل، آزادی تفکر، در مملکتِ آخوندزده ما مترادف است با نابودی رژیم غاصب. مگر خود آقای خاتمی بارها در مقابل اخم و تخم رهبر کوتاه نیامد؟ نگفت که مصلحت نظام اطاعت محض از رهبررا می طلبد؟ یا به‌قول خودش « مصلحت نظام چنین اقتضا می‌کند» که او در نادیده‌گرفتن حقوق مردم با رهبر هم‌زبان شود؟ هم‌راه شود؟ هم‌فکر شود؟ مگر هم او مصلحت وطن و مصلحت مردم را فدای مصلحت نظام نکرد؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مصلحت نظام یعنی چه؟ مردم اگر مصلحت نظام را طالب بودند کاندید رهبر، ناطق نوری را، به ریاست جمهوری انتخاب می‌کردند. مگر آقای خاتمی نمی‌داند مصلحت نظام در خفقان، سانسور، زندان، شکنجه و آدمکشی ست؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مصلحت نظام یعنی به‌عنوان میهمان وارد ‌خانه شاپور بختیار شدن، نان و نمک‌اش را خوردن و گلویش را گوش تا گوش بریدن. مصلحت نظام وعده کمک به فریدون فرخزاد برای صدور مجوز سفر به مادر پیربه خارج است، سپس به‌عنوان میهمان وارد منزل‌ وی شدن و کارد به قلب‌اش فرو کردن است. مصلحت نظام فتوای قتل صادر کردن، وضو گرفتن و پاره کردن شکم فروهرهاست. مصلحت نظام پرت کردن نویسندگان و فرهیختگان مملکت به ته دره است. مصلحت نظام کشتن سعیدی سیرجانی‌ است، مبادا در آزاداندیشی سرمشقی شود برای دیگران. مصلحت نظام فراری دادن نخبگان وطن و به زندان انداختن فامیل بی‌گناه آن‌ها به‌عنوان گروگان است.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آقای خاتمی، از کدام نظام ومصلحت‌اش سخن می‌گویید؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مصلحت نظام و مصلحت ملت، هر گز با هم در تعامل نبوده‌اند. با بیست میلیون رأی حریف رهبر نشدید؛ با نصف آن چگونه می‌خواهید به رهبر تفهیم کنید حرف دل مردم را می زنید؟ اصولا رهبر، رهبری که فقط مصلحت نظام را پیش‌رو دارد، گوش‌اش به حرف اصلاح‌طلبی مثل جنابعالی بدهکار است؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آقای خاتمی برای کاندید شدن شرط و شروط قایل می شود. فردی را به دِه راه نمی‌دادند...&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;روی سخن‌ آقای خاتمی ملت ایران نیست، رهبراست! ولی رهبر چه نیازی به پذیرش و تأیید شرایط خاتمی دارد؟ آقای خاتمی خوب می‌داند اگر رهبر نخواهد او از فیلتر شورای نگهبان نخواهد گذشت، و اگر با ریاست‌اش موافقت کند باز "یک تدارکچی" بیش نخواهد بود. آیا احمدی نژاد، لاریجانی، حداد عادل و قالیبافِ دست‌بوس و دست به‌سینه مقبول‌تر و پذیرفته‌تر از خاتمی نق نقو و رفسنجانی‌ی مرد رند و چموش نیستند؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آقای خاتمی، تو را به‌جدت قسم! ته‌مانده احترامی که برایت باقی مانده است حفظ بفرما و خودت را خراب نکن!&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10399996-1940513732818923220?l=battan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://battan.blogspot.com/feeds/1940513732818923220/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10399996&amp;postID=1940513732818923220' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/1940513732818923220'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/1940513732818923220'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://battan.blogspot.com/2008/10/blog-post_17.html' title='درد که یکی- دو تا نیست!'/><author><name>&lt;b&gt; H a m i d ... M i d a f &lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12725883238759566740</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_Fzwvt5E52ds/SPiMKddcqYI/AAAAAAAAAEU/UTqIbPq59jY/s72-c/images%5B26%5D.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10399996.post-6406985272902658299</id><published>2008-10-12T17:51:00.004+02:00</published><updated>2008-10-13T07:54:43.414+02:00</updated><title type='text'>معامله با دزدان دریایی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;معامله با دزدان دریایی&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پس از آتش‌بسی که پس از جنگ 33 روزه بین حزب‌الله و ارتش اسراییل برقرار شد، اروپایی‌ها تعهد کردند کنترل سواحل لبنان و سوریه را برای جلوگیری از تردد قایق‌ها و کشتی‌های حامل اسلحه به‌دست گیرند و این چنین از رسیدن جنگ‌افزار به حزب‌الله جلو گیرند. این مهم به‌عهده نیروی دریایی آلمان گذاشته شد. اگر نقشه خاورمیانه را پیش‌رو بگذارید و یا سواحل کشورهای شرق مدیترانه را در نظر مجسم کنید ملاحظه می‌‌فرمایید، که سوریه در شمال و در شرق چنان مرز طولانی‌یی با لبنان دارد که نیازی به اسلحه‌رسانی توسط قایق‌های فسقلی از طریق دریا نیست. ما هم همین را می‌گوییم: استقرار چندین فروند ناوشکن و اژدرافکن، و مانورهای محیرالعقول و بی‌هوده قایق‌های عظیم تندرو و کندرو در ساحل لبنان و سوریه و در نتیجه به‌دور ریختن ثروت مملکت(آلمان) برای چیست؟ و آیا این بیش‌تر به یک شوخی‌ی تلخ و گران و پرهزینه، شبیه نیست؟ ما می‌گوییم: حزب حاکم پول مالیاتی را که ما با خون دل پرداخت می‌کنیم، بی‌هوده در مدیترانه هزینه می‌کند و درست می‌گوییم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;فیلم برخورد دو ناوچه آلمانی در ساحل بیروت هنگام مانور &lt;a href="http://de.youtube.com/watch?v=Ib43gpKTxjs&amp;amp;feature=related"&gt;[ &lt;strong&gt;اینجا&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; ]&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;br /&gt;با توجه به این‌که آلمان وطن دوم من شده است و من در این کشور بیش‌تر و طولانی‌تر اقامت داشته‌ام تا در وطن اصلی‌ام ایران، این را می‌دانم که شهروند معمولی آلمانی ( Otto Normalverbraucher )، هیچ از سیاست‌های جهانی و از کشمکش‌های بین‌المللی سر درنمی‌آورد. و خیلی‌ها اصولا نمی‌دانند که دولت پول مالیات آن‌ها را در مدیترانه، در شاخ آفریقا و یا در افغانستان، دردامنه کوه‌های هندوکش، هدر می‌دهد؛ یا با دادن باج سبیل به روس‌ها، در راستای همگامی با آمریکا، مانع از دست‌یابی جمهوری اسلامی به تکنولوژی اتمی می‌شود؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ولی آن‌چه آلمانی‌ها را این چنین پیشرفتگی‌ی صنعتی‌یی و توسعه‌ی اقتصادی‌یی ارزانی داشته و نصیب کرده است: نظم، دیسپلین و اطاعت محض از کارفرما و گوش به‌فرمان از مافوق و اعتماد به دولتِ منتخب است. چون می‌دانند کسانی در مصدر کار قرار دارند که مثل خودشان وظیفه‌شناس و مسلط به کار هستند. که می‌دانند کار به‌کاردان سپرده شده است. که اگر مصدرین امورمهندس و دکتر هستند، مدرک‌ مهندسی و دکتری را از یک نماینده حقیقی یا مجازی کلاه‌بردار فلان آموزشگاه خرید نکرده‌اند. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;همچنین، علاوه بر نظم و دیسیپلین مادر زاد، این ابتکار و قدرت خلاقه نخبگان‌شان است که چنین به پیش تاخته‌اند. اگر دولتی خطا کند و سیاست‌مداری به‌بیراهه رود در انتخابات بعدی حسابش را کف دستش می‌گذارند، و یا رسانه‌های آزاد تکلیف‌اش را تعیین می‌کنند، قبل از این‌که به انتخابی دوباره برسد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;br /&gt;با این حال بسیاری از شهروندان آلمانی نمی‌‌دانند مدیترانه کجاست و نیروی دریایی‌شان در آن‌جا چه می‌کند؟ و اصولا چه‌چیز در شاخ آفریقا گُم کرده‌اند؟ از افغانستان همین را می‌دانند که گه‌گاهی هواپیماهای ارتشی لاشه فرزندان‌شان را از آن دیار به وطن بازمی‌گرداند. از دیاری، که لولو خور خوره‌ای بنام (الکایدا - القاعده) و (بین لادین) لانه کرده‌است &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;از همه مسخره‌تر اما استقرار ناوگان در یایی‌شان در شاخ آفریقاست.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;br /&gt;من شخصا بی‌شمار از خلیج عدن، از شاخ آفریقا، از آن‌جا که اعراب «باب المندب» اش می‌نامند گذشته‌ام نقشه&lt;strong&gt;:&lt;/strong&gt;&lt;a href="http://unosat.web.cern.ch/unosat/freeproducts/east_and_horn_of_africa/UNOSAT_horn_piracy28mar06_small.jpg"&gt;&lt;strong&gt;[++]&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دریای سرخ دو قاره آسیا و آفریقا را از هم جدا می‌کند. در یک طرف‌اش جزیرةالعرب قرار گرفته‌است، که ساحل‌نشینان‌اش: امان، یمن، سعودی، اردن، دست در دست آمریکا و غرب دارند؛ و در طرف دیگرش کشورهای مصر، سودان، اتیوپی، جیبوتی و سومالی هستند، که به‌غیر از جیبوتی، که تحت‌الحمایه فرانسه است، آن دو دیگر، اتیوپی، بویژه سومالی که تشکیل دهنده شاخ است، آه ندارند که با ناله سودا کنند، قحطی و گرسنگی و انواع و اقسام امراض واگیر و عدم بهداشت و مرگ و میر، بنیادشان را به‌باد داده است..&lt;br /&gt;من از دولت‌های غربی ، بویژه از دولت آلمان می‌پرسم چه کسی در آن‌جا، در شاخ آفریقا، قاچاق اسلحه می‌کند؟ کی به کی اسلحه می‌فروشد؟ کدام اسلحه؟ با کدام پول؟ چه کس گفته است چهار تا کاکا سیاه گرسنه با یکی دوتا قایق کند رو و چند تا مسلسل فرسوده یا مدرن، قادرند امنیت جهان غرب را در شاخ آفریقا یا در نقطه‌ای دیگر از جهان به‌خطر بیاندازند؟&lt;br /&gt;تا «&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Patrolling"&gt;&lt;strong&gt;پاترول&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;»اش این چنین «&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Spanish_Armada"&gt;&lt;strong&gt;آرمادا&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;»یی را توجیه کند؟&lt;br /&gt;کی قرار است به کی اسلحه قاچاق کند؟ بفروشد؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;کشورهای طرفدار غرب در جزیرةالعرب به آفریقا؟ یا کشورهای &lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Fzwvt5E52ds/SPIHEOOmazI/AAAAAAAAAEE/6HMIjT2Z7bc/s1600-h/images[22].jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5256271484214995762" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Fzwvt5E52ds/SPIHEOOmazI/AAAAAAAAAEE/6HMIjT2Z7bc/s200/images%5B22%5D.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;گرسنه و علف‌خوار حاشیه بحر احمر به یمن و عربستان سعودی؟&lt;br /&gt;آن‌چه معلوم است این‌است که دزدان دریایی با چند تفنگ و چند کلاشنیکف و یکی دوتا آر- پی- جی، هر بار یک کشتی بدون اسلحه را می‌دزدند و با &lt;a href="http://www.salam-democrat.com/spip.php?article17623"&gt;&lt;strong&gt;باج‌گیری&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; کلان از صاحبان کشتی، یا از دولت‌های متبوع، پرسنل کشتی و خود کشتی را با محمولاتش آزاد می‌کنند. پس چه میکند «آرمادای» سوپرمدرن آلمانی؟ آن‌جا در شاخ آفریقا؟&lt;br /&gt;می‌گویند ما اجازه شلیک نداریم! پس اجازه چه چیز دارید؟ پس چه می‌کنید در آن‌جا.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_Fzwvt5E52ds/SPIGfVBGK8I/AAAAAAAAAD8/vZQlr-Hr_S8/s1600-h/5301_137930_600138ce[1].jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5256270850382244802" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Fzwvt5E52ds/SPIGfVBGK8I/AAAAAAAAAD8/vZQlr-Hr_S8/s200/5301_137930_600138ce%5B1%5D.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;br /&gt;چند روز پیش همین &lt;a href="http://www.aftabnews.ir/vdci3yat1zavy.html"&gt;&lt;strong&gt;دزدان دریایی‌‌ی&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; مسلمان شهروند سومالی، که هرچه فتنه است از مسلمانان برمی‌خیزد، کشتی « &lt;a href="http://www.aftabnews.ir/vdcc0eq2b4qx4.html"&gt;&lt;strong&gt;ایران دیانت&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;» جمهوری اسلامی، که ادعای حمایت از مسلمانان جهان را دارد، به گروگان گرفتند و دیروز معلوم شد که دولت ایران در مقابل پرداخت رشوه کلان به این آدم‌ربایان و به این دزدان دریایی، آن کشتی را پس گرفته‌است. نجات سر نشینان کشتی، اهل هر جا که باشند، کار درستی است.&lt;br /&gt;ولی آیا جان پاسداران و مرز داران و سربازان ایرانی که در دست جندالله در بلوچستان اسیر بودند و جندالله تعویض آن‌ها با اسرای خویش را از جمهوری اسلامی طلب می‌کرد، ارزش معامله نداشتند؟ آیا جان این هموطنان از جان سرنشینان فیلیپینی و هندی‌ی، کشتی «ایران دیانت» کم ارزش‌تر بود. سربازانی که برای دفاع از مرزهای کشور خدمت می‌کردند و به ناحق و بی‌گناه به دست جندالله به جوخه اعدام سپرده شدند، لایق یک گفتگو، از جانب شما، با اسیر کنندگان‌شان نبودند؟ درست است که جمهوری اسلامی در مقابل سؤال‌های مردم هرگز پاسخگو نبوده‌است و در مجلس شورای اسلامی دعوا بر سر 100 میلیون تومان کمک اعطایی و اهدایی در جریان ا‌ست، تا پرسش از دولت مهرورز، که چرا برای نجات جان پاسداران اسیر با جندالله مذاکره نکردند؟ آن‌گونه که با دزدان دریایی سومالی بر سر میز مذاکره نشستند و &lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_Fzwvt5E52ds/SPIcFa-_vqI/AAAAAAAAAEM/flJce-JoO7w/s1600-h/CAAQSDRU.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5256294594563260066" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Fzwvt5E52ds/SPIcFa-_vqI/AAAAAAAAAEM/flJce-JoO7w/s200/CAAQSDRU.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;باجی بس‌ کلان پرداختند؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ارزشی&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آقای رئیس جمهور! آقای رهبر! چرا با جندالله برای آزادی پاسدارانی که جان‌شان را برای در قدرت ماندن شما در طبق اخلاص گذاشته‌اند، مذاکره و معامله نکردید؟ وقتی شما خود برای جان پاسداران‌تان قایل نیستید، چه انتظار &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دارید از جندالله و از شرالله و از خیرالله؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10399996-6406985272902658299?l=battan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://battan.blogspot.com/feeds/6406985272902658299/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10399996&amp;postID=6406985272902658299' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/6406985272902658299'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/6406985272902658299'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://battan.blogspot.com/2008/10/blog-post_12.html' title='معامله با دزدان دریایی'/><author><name>&lt;b&gt; H a m i d ... M i d a f &lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12725883238759566740</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_Fzwvt5E52ds/SPIHEOOmazI/AAAAAAAAAEE/6HMIjT2Z7bc/s72-c/images%5B22%5D.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10399996.post-849089287456948257</id><published>2008-10-04T14:19:00.000+02:00</published><updated>2008-10-04T14:20:55.787+02:00</updated><title type='text'>جهان و انتخابات آمریکا</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;جهان و انتخابات آمریکا&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;این آمریکایی‌های مستکبر، این مستکبران آمریکایی، این ثروتمندان خوش‌اخلاق و خوش‌برخورد، عجیب مردم جهان را با کارناوال انتخاباتی‌‌شان مشغول و سرگرم نگه‌داشته‌اند! هیچ جای دنیا انتخابات و رأی‌گیری این چنین هیجان‌انگیز، جالب و با تفریح و تفنن همراه نیست، که در آمریکای جهان‌خوار هست، هم فال است و هم تماشا!&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;گفتم آمریکای «مستکبر» !&lt;/strong&gt; چون نا سلامتی ایرانی هستم، مسلمان هستم، شیعه هستم و مقلد بی‌چون و چرای ولی‌امر مطلق، همان عظیم‌الشأن‌ای که دین و ایمان را در گرو عشق قدرت خانم گذاشته و خود را خسرالدنیا والآخره کرده است، و هنوز پس از گذشت سی‌سال از انقلابِ شکوهمند زیر هر پاره سنگ یک‌دوجین دشمن می‌بیند. هستم مقلد رهبرمطلق‌ و طرفدار رئیس جمهور بی‌غل و غش و ابلق. همان رئیس‌جمهور محبوب و فهمیده و با شعور و مردِ ‌رند، نگهبان و حافظ عوض‌علی کردان. کردانی که معتقد است یک‌نفر دلال زُبده وطنی، در رابطه با خرید و فروش عنوان دکتری، کلاه سرش گذاشته‌است و اقرار می‌کند گول خورده‌است. ولی هم او، قادر است در پست وزارت کشور، در انتخابات آینده، رئیس جمهور را مجددا از صندوق، بیرون آورد. رئیس‌جمهوری‌ای که حتا سَر لاری‌کینگِ حقه‌باز هم کلاه نمدی گذاشت. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تقی از نقی پرسید: چرا رهبر، که حتا در محل اعزام دانش‌جویان جهت تفریح و اردوزنی هم دخالت می‌کند و مُهر سکوت بر دهان طرفداران مشایی می‌زند، چیزی نمی‌گوید؟ حرفی نمی‌زند؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نقی جواب داد: بابام جان، او که خودش یک‌شبه به همّت رفسنجانی آیت‌الله شده است، چه بگوید؟؟؟.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;گفتم آمریکایی‌های «عزیز» !&lt;/strong&gt; چون نا سلامتی از طریق عیال، که مثل بسیاری از آلمانی‌ها از سی‌‌اتل تا بوستون و از نیویورک تا میامی و از لاس و گاز تا ممفیس تنه‌سی، قوم و خویش دارند، من نیز قوم و خویش‌ هستم. و به تبع آن از جانب فرزندان‌، که ده‌ها خالو و عمه و خاله و پسر‌خاله و دختر عمه و دختر خاله و چه و چه ... در ینگی دنیا دارند، چه بخواهم چه نخواهم، با استکبار جهانی فامیل‌ام، که اگر من ول‌کن باشم آن‌‌ها ول‌کن نیستند.&lt;br /&gt;حالا رهبر و رئیس‌جمهور بیایند هی زور بزنند، که آمریکا دشمن من ایرانی است. والله بالله به حضرت عباس، دشمن من یکی نیستند، که‌هیچ، حتا فامیل هم هستیم. حالا کاری ندارم که خود آمریکا و مردم‌اش را، با توجه به سفر‌های مکرر، به‌قول آلمان‌ها، مثل جیب جلیقه‌ام می‌شناسم.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;پس به‌عنوان کسی که آمریکا و آمریکایی‌ها را می‌شناسد می‌توانم بگویم در هیچ مملکتی تو دنیا این‌‌ چنین بابت انتخابات‌ و رأی‌گیری گرد و خاک بپا نمی‌کنند، حتا در کشورهای آزاد اروپایی! حتا در کشور آزاد و دموکرات اسراییل! &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;در کشور پهناور "چین" مردم رأی می‌دهند، رؤسای مملکت عوض می‌شوند، اما تقریبا هیچ بنی‌بشری در خارج از چین، درست و حسابی از آن سر در نمی‌آورد، کسی نمی‌فهمد کی رفت و کی آمد؟... چند نفر تو دنیا می‌دانند اسم رئیس جمهور چین چیست؟ یا نخست‌وزیرش کی‌ست؟ و اصولا کی به کی‌ست؟ در شوروی نیز همین بساط را داشتیم و هم اینک در روسیه نیز داریم. خروش‌چوف می‌رود اندروپوف می‌آید، اندروپوف می‌رود، خُروپوف می‌آید، چخه‌توف می‌رود گوربابا‌چوف می‌آید؛ پوتین می‌رود چکمه می‌آید. یلتسین پوتین را رئیس‌جمهور می‌کند و پوتین "مد وه دی‌یف" را .&lt;br /&gt;در ژاپن: ناکازاکی می‌رود "دل‌نا‌پاکی" می‌آید، "یاسو فوکودا" می‌رود "تارو آسودا" می‌آید. آدم حتا نمی‌تواند اسم‌شان را هم به‌درستی تلفظ کند! چه رسد به این‌که به انتخابات‌شان توجهی مبذول دارد! در آفریقا : "پتریس‌لومومبا" می‌رود "گوریل واویلا" می‌آید و قس علیهذا...&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;در آمریکا وقتی می‌گویند « باروخ اوباما» در مجمع یهودیان صحبت کرد، ناگهان 10 در صد از «مک کین» جلو می‌زند؛ هفته بعدش مک‌کین سیبی لیونی، وزیر خارجه اسراییل را بابت انتخابش به‌عنوان رئیس حزب «قدیمه»، تبریک می‌گوید، یک‌دفعه در نظرسنجی "گالوپ" اسب‌اش گالوپ می‌زند، یعنی چهار نعل می‌تازد و رأی‌اش با اوباما مساوی می‌شود. اوباما می گوید: احمدی نژاد هم بلانسبت آدم است و باید با او صحبت کرد تا از خر شیطان پایین بیاید! سناتور مک‌کین اما، پس از مشورت با مشاورین‌اش، می‌گوید اخمطی‌نژات کسی نیست که تصمیم بگیرد سیاست مملکت آیران در دست آیت‌اولا کامنه‌ای‌ست! و او زیر هر آجر‌پاره دشمن می‌بیند، چه رسد به آمریکای به این بزرگی؟ مک کین می‌گوید: من اگر رئیس جمهور بشوم چنان تیپایی به آخوند‌ها می‌زنم که فیل‌شان یاد هندوستان کند...&lt;br /&gt;یک‌دفعه مؤسسات آمارگیری خبر می‌دهند در همه‌پرسی دیروز رأی‌اش از جمع آرای روبرت موگابه در حراره هم بالاتر رفته‌است.&lt;br /&gt;با توجه به دعوایی که بر سر بانکهای آمریکایی راه افتاده و نظم اقتصادی آمریکا را به‌هم زده است و دموکرات‌ها کاسه‌کوزه‌ها را بر سر دبلیو بوش و سیاست‌های غلط دوستان جمهوری‌خواه‌اش می‌شکنند، ناگهان اوباما هشت درصد جلو می‌‌زند. شب بعدش در دعوای تلویزونی‌ی "یوسف بی‌دین" و " زهرا پی‌لین" هیأت مشورتی به یوسف بی‌دین توصیه می‌کنند مبادا با زهرا خانم دعوا بکنی‌ها... اوقاتش تلخ بکنی‌ها... چون رأی میلیون‌ها زن و مرد آمریکایی را از دست می‌دهی ها..! به یوسف می‌گویند: اینجا جمهوری آخوندی نیست که تو توی سر زن‌ها بزنی و تو خیابون آن‌ها را کشان کشان روی زمین بکشی و به‌زور سوار پاترول جندالله و ثارلله و حزب‌الله و زهرمار الله بکنی ها... و او، با آن همه ابهُت و با آن‌همه تبحُر و تخصص، در مقابل زهرا موش می شود. زهرا خانم هم بُل می‌گیرد و با « اتک» هایش رأی جمهوری‌خواهان را سه ممیز دو دهم درصد بالا می‌برد.&lt;br /&gt;عرض کردم من مردم آمریکا را می‌شناسم. هیچ‌کس در جهان به اندازه رأی دهنده‌ی آمریکایی دهن‌بین، دمدمی‌مزاج و ساده به‌معنای naïve , simple نیست.&lt;br /&gt;اگر مک‌کین هنگام صحبت عطسه یا سرفه بکند یا دندان مصنوعی‌اش از دهانش بیرون بزند فورا رأی اوباما بالا می‌رود! اگر اوباما بگوید: آخوند‌ها همه‌شان مثل فلاحیان و پور‌محمدی و کلکالی آدم‌کش نیستند و همه مثل کامنه‌ای دشمن دشمن نمی‌کنند و همه مثل اخمکی‌نجات هولوکوستی نیستند، ناگهان مک‌کین &lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_Fzwvt5E52ds/SOZhFZj2W_I/AAAAAAAAAD0/ItQlI9Nfsyc/s1600-h/images[15].jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5252992760762751986" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Fzwvt5E52ds/SOZhFZj2W_I/AAAAAAAAAD0/ItQlI9Nfsyc/s200/images%5B15%5D.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;جلو می‌‌زند... پناه بر خدا.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;انتخاب رئیس جمهور در آمریکا نه تنها به خود آمریکایی‌ها، بل‌ به جهان و به سیاست‌های جهانی مربوط می‌شود، کما این‌که هم اکنون مذاکرات صلح بین اسراییل و فلسطینی‌ها تا انتخاب رئیس‌جمهور جدید متوقف شده‌است. مردم جهان چشم به دهان زن و مرد آمریکایی‌ دوحته‌اند تا ببینند چه می‌گویند و سر‌انجام به چه کسی رأی می‌دهند؟&lt;br /&gt;حالا هی رهبر بیاید و از قول امام خمینی بگوید: آمریکا هیچ غلطی نمی‌کند... &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10399996-849089287456948257?l=battan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://battan.blogspot.com/feeds/849089287456948257/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10399996&amp;postID=849089287456948257' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/849089287456948257'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/849089287456948257'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://battan.blogspot.com/2008/10/blog-post_7513.html' title='جهان و انتخابات آمریکا'/><author><name>&lt;b&gt; H a m i d ... M i d a f &lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12725883238759566740</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_Fzwvt5E52ds/SOZhFZj2W_I/AAAAAAAAAD0/ItQlI9Nfsyc/s72-c/images%5B15%5D.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10399996.post-6984795774319595705</id><published>2008-10-04T14:17:00.000+02:00</published><updated>2008-10-04T14:18:54.910+02:00</updated><title type='text'>جنگ ادیان در خیابان‌های آلمان</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;جنگ ادیان در خیابان‌های آلمان&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;جنایاتی که نازی‌های رایش سوم در حق ابناء بشر، بویژه در برخورد با یهودی‌ها روا داشته‌اند از کُنهِ تاریخ و از صفحه روزگار محو‌شدنی نیست. گروه‌های چپ و کمونیست‌ها نیز از خشم آن‌‌ها بی‌نصیب نمانده‌اند، به‌همین سبب آب‌ این دو گروه نیز هرگز در یک جوب نمی‌رود.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;هفته گذشته راست افراط‌گرا و چپ‌های افراطی‌تر، در خیابان‌های شهر «کلن» آلمان به‌جان هم افتادند. این‌جور که من بر صفحه تلویزیون دیدم راست‌گرا‌ها «پاسیو»، فرار می‌کردند و چپ‌های گُر‌گرفته در تعقیب آن‌ها از پرتاب سنگ و آجر، حتا به‌ پلیس و به مأمورین انتظامی، ابایی نداشتند و همراه با عربده‌جویی، آن‌ها را، در به در و کو به‌ کو، تعقیب می‌کردند. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;موضوع چه بود؟&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;مسلمان‌ها قصد ساختن مسجدی در شهر کلن دارند. این رویداد به تنهایی مسأله‌ای نیست تا ساکنان شهری به جان هم بیافتند و زد و خورد و جنگ مذهبی با پلیس راه بیاندازندد! درد اما عمیق‌تر از آن‌است که دیده و شنیده می‌شود.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;آلمانی‌های وطن‌دوست و دور‌اندیش، دل‌واپس از آینده‌ی خویش و از سرنوشتِ فرزندان‌شان، می‌گویند: هجوم اسلامیون به اروپا در سال‌های اخیر باور کردنی نیست. دست‌درازی‌شان به فرهنگ غرب، امروز در پوشش ساختن مساجد و لچک‌به‌سری دختران‌شان در مدارس و دانشگاه‌های ما‌ست، هدف این متعصبین پرخاش‌گر و ناشکیبا و تنبل و بی کاره و حّراف اما، در نهایت، بهره‌‌مندی از نتایج دست‌رنجی‌ست که ما در طول قرون متمادی با عرق جبین و کد یمین و با دوری از دُگم و تعصب و با بکار‌گیری از عقل و شعور و منطق، در یک جامعه‌ی آزاد و لائیک، به‌دست‌آورده‌ایم. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;می‌گویند هدف مسلمانان راحت‌طلبِ مفت‌خور، زندگی در صلح و آرامش با ما نیست. آن‌ها اصولا ما را به‌عنوان انسان غیر مسلمان قبول ندارند، هر چند در پوشش تقیه، حرف دیگری می‌زنند. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آلمانی‌ها می‌گویند و درست می‌گویند، هدف در اصل کودتایی خزنده است و تسلطی‌ست که مسلمان‌ها با دین و مذهب‌شان به مرور بر ما اعمال خواهند کرد، به‌قصد تحمیل و جایگزین کردن فرهنگ واپس‌مانده و انتحاری و لچک‌به‌سری و زن‌ستیزی خویش بر فرهنگ متمدن و مبتکر ما. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;امروز نشد، پنجاه تا صد سال دیگر... بیدار شوید و گرنه خداحافظ آلمان...&lt;br /&gt;می‌گویند این‌ها می‌خواهند از مملکت آباد ما لجن‌زاری بسازند همانند همان بیغوله‌هایی که خود از آن برخاسته‌اند و هنوز در آن می‌زی‌اند .&lt;br /&gt;* &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آلمانی‌ها یا اروپایی‌ها همچنین می‌گویند: ما ندیدیم یک بودایی یک یهودی، یک عیسوی، با بستن کمربند انتحاری به شکم‌ ، زن و کودک بی‌گناه مردم را لت و پار کند، ندیدیم نارنجکی در اتوبوسی، در رستورانی، در سینمایی بیاندازد، ندیدیم قطاری، تراموایی، اتوبوسی، با مسافرین‌اش بی‌جهت منفجر کند! ندیدیم ساختمانی، آسمانخراشی، خانه‌ای با بمب بر سر ساکنین‌اش ویران کند و هزاران مرد و زن و کودک را به‌کشتن دهد... در اسلام اما دیدیم و می‌بینیم، کشتن و کشته‌شدن را که بخشی‌ست از فرهنگ اسلام و محتوای آمال و آرزوی اسلامیون. می‌گویند ما انسان‌ستیزی و بشر‌ستیزی را فقط در اسلام می‌بینیم، جتا قبایل وحشی در بیشه‌های آفریقا و در اعماق جنگل‌های آمازون نیز این چنین حون‌خوار و وحشی نیتند که اسلامیون، بویژه از نوع شیع‌اش هستند و ما در رسانه‌ها، تلویزیون‌ها می‌بینیم چگونه زنان را تا سینه در جاله فرو می‌کنند و جوانان کم سن و سال را به جرثقیل حلق آویز می‌کنند. می‌گویند کاری که مسلمانان خصوصا از نوع شیعه‌اش می‌کنند حتا اقوام وحشی مغول هم نکردن.می‌گویند هر جنایت و هر خیانتی و اصولا هر ناهنجاری که در جهان رُخ می‌دهد اسلام و اسلامیون به نحوی، آشکار یا پنهان در آن دست دارند... می‌گویند دور کنید این اسلام خون‌طلب را از مملکت ما. می‌گویند ما مسجد و محراب اسلامی نمی‌خواهیم... ما ریشوهای کریه‌المنظر و بدبو و بد جنس نمی‌خواهیم! همانجا که هستند بمانند...&lt;br /&gt;می‌گویند صحبت از گفتگوی تمدن‌ها و گفتگوی ادیان که می‌کنند همه حرف است. می‌گویند مسلمان‌ها جز خراب‌کاری آتش‌سوزی کشتار، زندان، شکنجه کار دیگری از دست‌شان بر نمی‌آید. می‌گویند وحشیگری‌ای که اجداد ما در سیصد چهارصد سال پیش در اروپا انجام می‌دادند هم اکنون و امروزه اسلامیون، در قرن بیست و یکم یاد گرفته‌اند و انچجام می‌دهند. می‌گویند این‌ها یک دمل چرکین هستند برای اجتماع متمدن و تمیز ما. می‌گویند در هیچ‌یک از کشورهای اسلامی پیشرفت در تمدن و در نوسازی ظهور نکرده‌است، حتا یک جایزه نوبل هم در فیزیک، ریاضی، پزشکی، علمی نصیب نبرده‌اند. اگر کشوری در آسیا به‌مرزهای تمدن نزدیک شده است، مثل ژاپن، کره، چین، هند و یکی دو کشور دیگر، کشورهایی بوده‌اند نا مسلمان یا از مسلمانی گریزان. بشریت از اسلام جز ویرانی و خراب‌کاتری نصیبی نبرده است، هرچند خود مسلمان‌ها با سفسطه و حقه‌بازی ادعای دیگری دارند.&lt;br /&gt;آدم چه بگوید وقتی کردار و رفتار آخوند‌های اسلامی را، که در همین راستا عمل می‌کنند، عیان به چشم مشاهده می‌کند؟ وقتی به آقای خمینی گفتند اجازه بدهید دادگاه برای هویدا و دولتمردان شاه تشکیل بدهیم به‌گوش خود شنیدم که گفت: این‌ها دادگاه لازم ندارند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;br /&gt;مردم می‌خواستند در نشستی برای مقابله با دُگم و تسلط مذهبی و کودتای خزنده اسلامیون و انتحاریون شرکت کنند، راست‌‌گراها فرصت را مغتنم شمردند و سعی کردند هسته اصلی نشست و تظاهرات را تشکیل دهند. ترک و عرب و دیگر مسلمانان متعصب و آباچی‌های اسلامی، با بسیج یک‌مشت مردم ساده‌لوح، بویژه کمونیست‌های همیشه دیروزی، با فریاد و هیاهو و با لگد و مشت و با سنگ و آجر مانع از این‌کار شدند... و یک جنگ تمام عیار مذهبی، کمونیستی، نازی، فاشیستی، راستی و چپی به‌راه انداختند و پلیس آب پاکی روی دست همه ریخت و مانع از تشکیل آن نشست و آن تظاهرات شد.&lt;br /&gt;&lt;img height="130" src="http://www.wdr.de/themen/politik/nrw02/integration/moscheebau/_img/demo_koeln3_400q.jpg" width="250" align="left" /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10399996-6984795774319595705?l=battan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://battan.blogspot.com/feeds/6984795774319595705/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10399996&amp;postID=6984795774319595705' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/6984795774319595705'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/6984795774319595705'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://battan.blogspot.com/2008/10/blog-post_5988.html' title='جنگ ادیان در خیابان‌های آلمان'/><author><name>&lt;b&gt; H a m i d ... M i d a f &lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12725883238759566740</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10399996.post-7051125135855548775</id><published>2008-10-04T14:15:00.000+02:00</published><updated>2008-10-04T14:16:53.568+02:00</updated><title type='text'>فرضیه پیدایش جهان</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;فرضیه پیدایش جهان&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دارنده چو ترکیب طبایع آراست&lt;br /&gt;از بهر چه او فکندش اندر کم و کاست&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;بعد از این روی من و آینه وصف جمال&lt;br /&gt;که در آنجا خبر از جلوه‌ی ذاتم دادند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سیصد سال پیش (1689) اسحاق نیوتون نیروی جاذبه زمین را کشف کرد؛ ولی نفهمید یا نتوانست توضیح بدهد نیروی جاذبه در حقیقت چیست و چگونه به وجود می‌آید؟&lt;br /&gt;دویست سال پس از مرگ‌ نیوتون، آلبرت انشتاین با تئوری نسبی‌اش توضیح داد که زمین، خورشید و اصولا هر ستاره و سیاره‌ای، فشاری بر فضا و بر زمان وارد می‌کنند. این فشار انحنا و فرورفتگی‌یی در فضا ایجاد می‌کند. نیرویی را که ما به صورت قوه جاذبه می‌بینیم در حقیقت نیرویی‌ست که از انحنای فضا و زمان (فضازمان) بر اثر فشار اجرام، ناشی گردیده است.&lt;br /&gt;این تئوری یک ایراد کوچک دارد: در سیاه‌چال‌ها black hole چه می‌گذرد؟ و یک ایراد دیگر: در آغاز پیدایش جهان و هنگام انفجار بزرگ یا (بیگ بنگ) فضا و زمان در چه وضعیت‌ای بودند؟ در وضعیت کنونی نمی‌توانستند باشند، چون هنوز وجود نداشتند! و سؤال مهم‌تر: جهان چگونه و چرا شروع شد؟ چرا شروع شد؟ چرا؟ چه اتفاقی افتاد؟ دلیل و علت‌ و جودش چه بود؟ جرم، فضا، زمان در قبل از وچود، در چه حالتی بودند؟&lt;br /&gt;*.&lt;img height="90" src="http://news.bbc.co.uk/nol/shared/spl/hi/pop_ups/05/sci_nat_the_large_hadron_collider/img/laun.jpg" width="140" align="left" /&gt;&lt;br /&gt;زیر زمین، در عمق صد متری، در مرز بین فرانسه و سوئیس، دانشمندان تونل‌ای حلقه‌ای یا دایره‌شکل، به‌طول بیست و هفت کیلومتر ساخته‌اند تا به این سوال، که حافظ و خیام در جواب‌اش در ماندند، پاسخ دهند. این پروژه علمی عظیم در تاریخ دهم سپتامبر (بیستم شهریور) آغاز به‌کار کرد، که یک روز بعدش جهان یادآور خاطره تلخ و جان‌گداز یازدهم سپتامبر شد و جشن و سر و صدای شروع‌ به‌کارش در برگزاری مراسم سوگ از دست دادن جان سه‌هزار انسان بی‌گناه، تقریبا رنگ باخت.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;در آن‌جا، در آن تونل، متخصصان، پرتو های پر انرژی پروتونی را با سرعتی نزدیک به‌سرعت حرکت نور، از روبرو به هم می کوبند. در نتیجه این برخورد سریع و عظیم، پروتون‌ها از هم پاشیده شده و به بارانی از ذرات کوچک‌تر تبدیل خواهند شد. نتیجه‌گیری از آزمایشات به عمل آمده از این ذرات، در شش ماه تا یکسال دیگر معلوم و منتشرخواهد شد. قبل از شروع کار تعدادی واهمه داشتند مبادا black hole یا سیاه‌چال‌هایی با انجام این آزمایش ها به وجود آیند و زمین و زمان و ابنا‌ء بشر را در خود به‌بلعند. ولی این‌جور برخوردهای اشعه‌ای/ ذره‌ای روزانه ملیون‌ها بار با تابش خورشید بر روی زمین رخ می‌دهد و راستش بخواهید ما تا کنون سوراخ موراخی ندیدیم.&lt;br /&gt;**.&lt;img height="105" src="http://newsimg.bbc.co.uk/media/images/41143000/jpg/_41143054_higgs_cern_203.jpg" width="140" align="left" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نگاهی به رسانه‌های خبری وطنی انداختم ببینم آن‌ها در رابطه با این آزمایش بزرگ چی نوشته‌اند؟ همان به‌تر که چیزی ننویسم و گر نه داغ دل‌ همه‌تان را تازه می‌کنم... &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10399996-7051125135855548775?l=battan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://battan.blogspot.com/feeds/7051125135855548775/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10399996&amp;postID=7051125135855548775' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/7051125135855548775'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/7051125135855548775'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://battan.blogspot.com/2008/10/blog-post_360.html' title='فرضیه پیدایش جهان'/><author><name>&lt;b&gt; H a m i d ... M i d a f &lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12725883238759566740</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10399996.post-5394508834927887603</id><published>2008-10-04T14:13:00.001+02:00</published><updated>2008-10-04T14:14:57.710+02:00</updated><title type='text'>سارا پیلین و قضیه آلودگی هوا</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سارا پیلین و قضیه آلودگی هوا&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آن‌ها که با مطبوعات و اصولا با رسانه‌های گروهی ایالات متحده آشنا هستند و با سیستم و با کارکرد آن‌ها اُنس و اُلفتی دارند می‌دانند این آمریکایی‌ها، که صاحب یکی از قدرتمند‌ترین و آزاد‌ترین رسانه‌ی گروهی جهان هستند؛ چگونه با زرنگی و تردستی مو را از ماست بیرون می‌کشند. نشان به این نشان که روزی روزگاری پرزیدنت ریچارد نیکسون را با رسوایی واترگیت‌اش مجبور به استعفا کردند و کم مانده بود " بیل کلینتون" را مار‌پیچ و پیچ تو پیچ و impeach بکنند.&lt;br /&gt;اینک دو سه هفته است که همین مطبوعاتِ بلا و آنتن‌های خبری‌ی ناقولا؛ در به‌در به‌دنبال و در تعقیب زهرا پالینی، یا به‌قول فرنگی‌ها «سارا پیلین» برای یک مصاحبه خصوصی هستند ولی حاج خانم غیب‌اش زده است! انگار نه انگار قرار است در صورت سکته قلبی مک‌‌کین 72 ساله و پیوستن‌اش به رحمت ایزدی، ایشان رئیس جمهور ابرقدرت جهان بشود!&lt;br /&gt;گویا سران حزب به حاج خانم هشدار داده‌اند حالا حالاها آفتابی نشود و مصاحبه رو در رو نکند. حضرات بیم دارند مبادا زهرا خانم در اثر غرور جوانی و بی‌تجربه‌گی سیاسی در پاسخ به‌سؤال‌های کنایه‌‌آمیز و موذی‌گرایانه‌ی خبرنگاران، در بماند و بی‌گدار به آب بزند و آبرو بریزد و آنچه را حزب تاکنون، با رو کردن کارت وی، رشته است، پنبه کند و آتو به‌دست دموکرات‌های فرصت طلب بدهد و چه و چه .. و چه...&lt;br /&gt;تو این شلوغی خبرنگاری موفق شده است از وی به‌پرسد نظرش در باره محیط زیست و آلودگی‌ی هوا &lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Fzwvt5E52ds/SMjoesQuLWI/AAAAAAAAADE/3rydpRO-rzY/s1600-h/images[58].jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5244697380047957346" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Fzwvt5E52ds/SMjoesQuLWI/AAAAAAAAADE/3rydpRO-rzY/s320/images%5B58%5D.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;چیست؟&lt;br /&gt;زهرا خانم نیز بدون برو برگرد پاسخ داده است: آلودگی هوا و کثافت‌کاری‌های محیط زیستی ربطی به انسان ها ندارد و اصولا انسان‌ها در آن دست ندارند. آفرین به این شیرزن!&lt;br /&gt;راست‌اش این‌که اگر من و تو بیاییم و حرفی بی‌پایه بزنیم... خُب بر ما حرجی نیست ولی معاون رئیس جمهور باید حرف‌اش پخته و سنجیده باشد و گرنه مک‌کین فقط خواب ریاست جمهوری را خواهد دید...&lt;br /&gt;ایشان آمده است گناهان کبیره و صغیره را از بابت آلودگی هوا از دوش انسان‌ها گرفته و بر دوش حیوانات یا نباتات انداخته است، خُب ... ما هم، در مقام انسان از وی سپاسگزاریم و اصولا فکر نکنید در مجموع حرف بدی زده‌است ها ...&lt;br /&gt;اتفاقا دانشمندان آلمانی پس از تحقیقات پُر ثمر و پژوهش های مستمر به این نتیجه رسیده‌اند، که حق با زهرا خانم است و مسبب اصلی و مجرم حقیقی «آلودگی هوا » نه انسان‌ها بل‌حیواناتی هستند که در جوار انسان‌ها زندگی می‌کنند و عین خیال‌شان نیست که چه می‌کنند و چه نمی‌کنند، بویژه گاو‌ها.&lt;br /&gt;آن‌ها، یعنی گاوها، هنگام نشخوار و ایضا پس از نشخوار، دایم و به‌طور مستمر (گلاب به روتون) باد های موذی و بدبو از ماتحت خویش صادر و باعث آلودگی هوا و مسمومیت جّو زمین می‌شوند. برای اثبات این موضوع دو تا دانش‌آموز کلاس نمی‌دانم چندُم، پس‌از تدریس شفاهی در مدرسه و آموزش تئوری در سر کلاس، به تجربه عملی نیز دست زده و همانطور که در این ویدئوکلیپ ملاحظه می‌فرمایید وجود گازهای سمی را با یک فندک معمولی به اثبات رسانیده و رحمت ابدی را نثار جد و آباء خویش نموده‌اند؛ در ضمن زهرا خانم پالینی را هم از هرگونه تهمت و بهتان مبرا ساخته‌اند.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;embed src="http://www.youtube.com/v/5XYiC6n0CCk&amp;amp;hl=" width="230" height="160" type="application/x-shockwave-flash" allowfullscreen="true" fs="1"&gt;&lt;/embed&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10399996-5394508834927887603?l=battan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://battan.blogspot.com/feeds/5394508834927887603/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10399996&amp;postID=5394508834927887603' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/5394508834927887603'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/5394508834927887603'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://battan.blogspot.com/2008/10/blog-post_1592.html' title='سارا پیلین و قضیه آلودگی هوا'/><author><name>&lt;b&gt; H a m i d ... M i d a f &lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12725883238759566740</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_Fzwvt5E52ds/SMjoesQuLWI/AAAAAAAAADE/3rydpRO-rzY/s72-c/images%5B58%5D.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10399996.post-2769228838518656345</id><published>2008-10-04T14:10:00.000+02:00</published><updated>2008-10-04T14:11:55.516+02:00</updated><title type='text'>امروز سارا پالین، فردا هیلاری کلینتون</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;امروز سارا پالین، فردا هیلاری کلینتون&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یکی از آیات عظام و علمای اعلام ساکن جمهوری اسلامی گفته بوده‌است زنان نمی‌توانند رئیس دولت بشوند و استدلال کرده بوده است که: تصور بفرمایید، جلسه مهم دولت تشکیل شده، وزرا و وکلا گوش تا گوش مجلس منتظر نشسته‌اند تا رئیس جمهور یا نخست‌وزیر وارد بشود، که ناگهان خبر می‌رسد خانم، خانم رئیس، عاجز از شرکت در جلسه مهم دولت می‌باشند. خُب چی شده‌س؟ خانوم رفته‌س بیمارستان بزاد، رفتِست وضع‌حمل بکونُد.&lt;br /&gt;وقتی پرسیدند: پس چرا در هند و پاکستان و اندونزی و آلمان و سری‌لانکا، زن‌ها رئیس دولت شدند و می‌شوند؟ گفت و می‌گوید: آن‌ها خانم‌های یائسه هستند و گرنه این این‌جوری نیست که این‌جوری بوده باشد..&lt;img height="270" src="http://i54.photobucket.com/albums/g100/dayglored/Sarah-Palin-Miss-Wasilla-1984.jpg" width="200" align="left" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http:///"&gt;&lt;em&gt;زهرا پالونی قبل از معاونت رئیس جمهوری----&gt;&lt;/em&gt;&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;گویا این تئوری آیت‌الله ایرانی/اسلامی برای خانم سارا پالین یا به‌قول آخوندها «زهرا پالونی» هم صدق می‌کند، که هنگام حاملگی درست وسط جلسه سخنرانی، کیسه صفرایش ... اِه ... کیسه آب‌اش می‌ترکد و ایشان نمی‌داند چه بکند؟ چه نکند؟ سخن‌ را به‌پایان برساند یا به بیمارستان برود؟ دنباله ماجرا را خودتان &lt;a href="http://i33.tinypic.com/10dedm9.jpg"&gt;اینجا [+]&lt;/a&gt; ملاحظه بفرمایید..&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;ولی اصل سخن من این نبود، بَل‌ جان کلام این‌ ‌است، که همه جا سخن از کوبیدن برگ برنده جان مک‌کین بر روی میز انتخاباتی ایالات متحده است که با معرفی خانمی خوش‌تیپ، خوش‌گل، خوش قد و ‌قامت و حاضر جواب، دستِ (مبارک حسین عوباما) را بد جور تو حنا گذاشته و او را در بدمخمصه‌ای گرفتار کرده‌است! زیرا مبارک حسین با عدم گزینش «هیلاری» به سمت معاون خویش، و انتخاب یک مرد نکره گرن‌کلفت «دلیوری» بنام ( &lt;a href="http://ar.wikipedia.org/wiki/Ø¬ÙˆØ²ÙŠÙ_Ø¨Ø§ÙŠØ¯Ù†"&gt;الیوسف‌البایدن[+]،&lt;/a&gt; السیناتور الأمریکی عن الحزب‌الدموقرات فی مجلس‌الشیوخ‌الأمریکی من العیالات ال دیلاوری) رأی زنان آمریکا را به‌نفع « زهرا پالونی» از دست داده است.&lt;br /&gt;هرچند می‌گویند دختر هفده ساله زهرا خانم پنج ماهه حامله‌است. که من نفهمیدم این چه ربطی به توانایی و یا عدم توانایی زهرا خانم در پست معاونت ریاست جمهوری‌اش دارد. مگر حاملگی دخترش «بریستول» تا کنون تأثیری در «گاونر یا گووانور یا Gouverneur» بودن‌اش در آلاسکا داشته است؟&lt;br /&gt;بعضی از نسوان در جمهوری اسلامی خودمان در سن هفده سالگی سه‌تا شکم زاییده‌اند. این دختران بلاد کفر هیچی‌شون مثل مسلمونا نیست؟ مگر دختر باید حتما هژده ساله باشد تا حامله بشود؟&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;من دلم برای مبارک حسین می‌سوزد و توصیه پسندیده‌ای برایش دارم، خصوصا که می‌گویند اصل و نسب‌اش &lt;a href="http://maidaf.blogspot.com/2008/06/blog-post_12.html"&gt;بوشهری و همولایتی&lt;/a&gt; من نیز هست. به همشهری‌ام حسین عوباما توصیه می‌کنم در یکی دو هفته آینده، هنگامی‌که مک‌کینی‌‌ها با دمب‌شان گردو می‌شکنند، ناگهان ترقه‌ای در کند و اعلام بکند « سناتور هیلاری» را به ‌سِمتِ وزیر امور خارجه یا رئیس دیوان عالی‌ی کشور یا قاضی‌القضات ممالک محروسه معرفی می‌کند و این جوری تلافی انتصاب زهرا پالونی را در آورد...&lt;br /&gt;تا رأی زنان آمریکا، نه تنها در نیویورک، محل سناتوری‌ی هیلاری، بل‌که در انکوریج و آلاسکا هم رأی زنان دو دل را از آنِ خود سازد. امتحان‌اش مجانی ست. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گیرم که این «هیلاری» شیطان در پوست خویش نهان دارد و من، منِ میداف، هرگز آرزو نمی‌کردم این زن، عیالِ من باشد، هرچند ده برابر من حقوق می‌گیرد ولی نمی‌دانم هیچ توجه کرده‌اید یا نه؟ هیلاری فقط با لبان‌ا‌ش می‌خندد و نه با چشمان‌اش... و این‌جور زن‌ها خطرناک هستند. من هنوز یادم نرفته چه بر سر شوهر بدبخت‌اش «بیلی» آورد هنگامی‌که برای رفع خستگی از کار روزانه سیگار برگی با «مونیکا لوینسکی» کشیده بود! فکرش را بکنید، اگر عیال من می‌بود، در آآآآن یتیم‌ام می‌کرد... بگذریم...&lt;br /&gt;ولی عوباما که نمی‌خواهد با او سیگار بکشد! عوباما احتیاج به‌آرای طرفداران هیلاری دارد که قرار است زهرا خانم از وی بگیرد...همین... &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10399996-2769228838518656345?l=battan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://battan.blogspot.com/feeds/2769228838518656345/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10399996&amp;postID=2769228838518656345' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/2769228838518656345'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/2769228838518656345'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://battan.blogspot.com/2008/10/blog-post_2941.html' title='امروز سارا پالین، فردا هیلاری کلینتون'/><author><name>&lt;b&gt; H a m i d ... M i d a f &lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12725883238759566740</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10399996.post-2182403353734584932</id><published>2008-10-04T14:08:00.001+02:00</published><updated>2008-10-04T14:09:54.832+02:00</updated><title type='text'>از آتلانتیک شمالی تا شمال قفقاز</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از آتلانتیک شمالی تا شمال قفقاز&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هم‌سن و سالان من بحران موشکی کوبا در آغاز دهه 1960 و در آستانه جنگ اتمی قرار گرفتن جهان را طبعا به یاد می‌آورند. خروش‌چوف، با ساده‌اندیشی و مرد رندی، همان طور که در خُلق و خوی‌اش بود، دست به‌کار شد و بیخ گوش آمریکا، اقدام به‌ ساختن سکوهای پرتاب موشک‌های میان‌برد کرد. در این تصور، که در آن بُرهه از زمان، برخورد سهل و آسانی‌ خواهد داشت با رئیس جمهور جوان و کم‌تجربه آمریکا..!&lt;br /&gt;هم اینک نیز غرب می‌خواهد «پیمان دفاع آتلانتیک شمالی»‌اش را تا فرا مرز‌های قفقاز شمالی، زیر بغل روس‌ و در دو کشور هم‌مرزش، توسعه دهد و به‌دلایلی فکر می‌کند خرس نا آرام، چه سابق چه اکنون، که با عضویت ده کشور بلوک شرق سابق در ناتو، مقداری از سر ناچاری و تحقیر، کمی تا حدی هم در ازای دریافت دلارهای سبز و البته هم‌کاری در توسعه اقتصادی، مدارا کرد، لابد اکنون نیز دست روی دست گذاشته تماشا می‌کنند! &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;غافل از این که – ولادیمیر و شاگردش دیمتری، که حتا در راه‌رفتن نیز تقلید از پوتین می‌کند ـ سرشار از نفرت کور و مثل سگ و گربه هستند با میخاییل ساکاشویلی، که اگر دست‌شان به‌او برسد پرّه گوش‌اش را با دندان می‌جوند و توی دریای سیاه تُف می‌کنند، هرچند برای رسیدن به‌گوش وی باید از پله بالا بروند. من نمی‌دانم آیا میشا ساکاشویلی قبل از یورش به استان جدایی‌طلب‌اش، اوستیای جنوبی، با غرب مشورت کرده بوده است یا نه؟ اگر مشورت کرده و آمریکا چراغ سبز داده‌ است پس زهی خیال باطل، که بس بی‌مطالعه و نابخردانه عمل کرده‌اند، مشاورین بدی بوده‌اند و اکنون نیز باید پای لرزش بنشینند.&lt;br /&gt;و اگر رئیس جمهور گرجستان قبل از لشکرکشی، با دوستان غربی‌اش مشورتی نکرده و به‌تنهایی دست به‌عمل زده است، پس چگونه غرب می‌تواند به‌چنین شخصی که این گونه بی‌گدار به آب می‌زند و دنیا را بی‌مطالعه در آستانه جنگ قرار می‌دهد اعتماد کند و او را به‌عضویت ناتو در آورد؟&lt;br /&gt;دفاع از مرزهای وطن امری‌ست جداگانه. همان‌طور که هیچ مملکتی اجازه جدایی‌طلبی به یکی از اجزاء و به یکی از اقوام تشکیل دهنده‌اش نمی‌دهد، گرجستان نیز حق دفاع از اتحاد خویش را دارد ولی انجام این عمل، در آن گوشه از جهان و در آن موقعیت خاص و در آن زمان نامطلوب، در آستانه انتخابات آمریکا، برنامه‌ریزی، درایت و تفکر بیش‌تر و به‌تری را می‌طلبید.&lt;img height="90" src="http://tbn0.google.com/images?q=tbn:rxvasxHL3Em5KM:http://www.faz.net/m/%257B2FA14F61-4854-499A-AD7E-6CC8895E5ED7%257DFile1_4.jpg" width="140" align="left" /&gt;این‌که روس‌ها برهان بیاورند چون غرب، علی‌رغم میل مسکو، «کسووو» را از صربستان جدا کرده و به‌رسمیت شناخته است پس آن‌ها نیز حق جدا‌یی اوستیا از گرجستان را دارند و جدایی‌اش را به‌رسمیت می‌شناسند نه تنها قیاس مع‌الفارق است، که جایی در جهان عقل و شعور ندارد و اصولا محلی در نظم نوین جهانی برایش ترسیم نیست.&lt;br /&gt;در جمهوری اسلامی نیستیم که قوانین از پیش تعیین‌شده الاهی/ آخوندی/ رهبری برمردم ‌ حکومت کند!&lt;br /&gt;افکار عمومی جهان، اگر این جور تفکر و این طریق استدلال را پذیرا شود ، پس چین نیز حق جداسازی تایوان، هند حق تسلط بر کشمیر و ترکیه حق جداسازی قبرس را خواهد داشت. از جدایی شبه جزیره کریمه از یوکراین، توسط خود روس‌ها، سخن نمی‌گویم...&lt;br /&gt;سیاستی که غرب اینک در بروکسل در مقابله با روس در پیش گرفته است عاقلانه و صحیح است. لجبازی با این دو جوان جاه‌طلب، که در روسیه بر مسند قدرت نشسته‌اند، در دراز مدت بی‌نتیجه و نا مطلوب است. آن دو نیز عاقل‌تر و محتاج‌تر از آن هستند که اخطار غرب را نادیده بگیرند. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10399996-2182403353734584932?l=battan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://battan.blogspot.com/feeds/2182403353734584932/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10399996&amp;postID=2182403353734584932' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/2182403353734584932'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/2182403353734584932'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://battan.blogspot.com/2008/10/blog-post_7259.html' title='از آتلانتیک شمالی تا شمال قفقاز'/><author><name>&lt;b&gt; H a m i d ... M i d a f &lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12725883238759566740</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10399996.post-8092804190851241732</id><published>2008-10-04T14:01:00.000+02:00</published><updated>2008-10-04T14:02:37.139+02:00</updated><title type='text'>گلایه دکترعلی کُردان</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گلایه دکترعلی کُردان&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دکترعلی کُردان در مجلس شورای اسلامی گفت : رُخصت ای جُمله وکیلان وطن، صحبتو آغاز بکنم یا نکنم؟&lt;br /&gt;نمایندگان مجلس شورای اسلامی همه با هم پاسخ دادند: می‌خوای بکن می‌خوای نکن&lt;br /&gt;بهر توجیه سخن چاک دهن وا بکنم یا نکنم؟&lt;br /&gt;می‌خوای بکن می‌خوای نکن&lt;br /&gt;قصه دکتر آکسفوردی‌ام مو شرح بدهم یا ندهم؟&lt;br /&gt;می‌خوای بده می‌خوای نده&lt;br /&gt;.&lt;img height="140" src="http://tbn0.google.com/images?q=tbn:vncEVGek3HQA8M:http://www.naftnews.net/naft_img/modiran/kordan7-b.jpg" width="140" align="left" /&gt;&lt;br /&gt;یک گزارش زغلط‌کاری‌ی دوران جوانی، توی ساری، بدهم یا ندهم؟&lt;br /&gt;می‌خوای بده می‌خوای نده&lt;br /&gt;پرده عصمت آن دختر زانی بدرم یاندرم؟&lt;br /&gt;می‌خوای بدر می‌خوای ندر&lt;br /&gt;شرح زندانی‌ي‌ چند ماهه تو ساواک نصیری بدهم یا ندهم؟&lt;br /&gt;می‌خوای بده می‌خوای نده&lt;br /&gt;شکوه از دهر ستم‌گر بکنم یا نکنم؟&lt;br /&gt;می‌خوای بکن می‌خوای نکن&lt;br /&gt;گله و ناله از این شانس مشعشع بکنم یا نکنم؟&lt;br /&gt;می‌خوای بکن می‌خوای نکن&lt;br /&gt;خاک عالم به‌سر کلّه بی‌مُخ بکنم یا نکنم ؟&lt;br /&gt;می‌خوای بکن می‌خوای نکن&lt;br /&gt;سر دیوانه به‌دیوار توالت بزنم یا نزنم؟&lt;br /&gt;می‌خوای بزن می‌خوای نزن&lt;br /&gt;ریش آخوندی‌ام از ته بزنم یا نزنم؟&lt;br /&gt;می‌خوای بزن می‌خوای نزن&lt;br /&gt;یقه پیرهن‌ از تن بدرم یا ندرم؟&lt;br /&gt;می‌خوای بدر می‌خوای ندر&lt;br /&gt;داد و فریاد توی «مجلس» بزنم یا نزنم؟&lt;br /&gt;می‌خوای بزن می‌خوای نزن&lt;br /&gt;مدرک پروفسوری از رُم و پاریس بخرم یا نخرم؟&lt;br /&gt;می‌خوای بخر می‌خوای نخر&lt;br /&gt;پول مفت بابت آن مدرک باطل بگیرم یا نگیرم؟&lt;br /&gt;می‌خوای بگیر می‌خوای نگیر&lt;br /&gt;حقه و دوز کلک بر سر مردم بزنم یانزنم؟&lt;br /&gt;می‌خوای بزن می‌خوای نزن&lt;br /&gt;وعده‌های سر خرمن توی رخت‌کن بدهم یا ندهم؟&lt;br /&gt;می‌خوای بده می خوای نده&lt;br /&gt;نوکر رهبر شیرین سخن‌ات من بشوم یا نشوم؟&lt;br /&gt;می‌خوای بشو می‌خوای نشو&lt;br /&gt;بوسه بر پاشنه نعلبن سیاه‌اش بزنم یا نزنم؟&lt;br /&gt;می‌خوای بزن می‌خوای نزن&lt;br /&gt;دل دیوونه‌ی عاشق به‌فدایش بکنم یا نکنم؟&lt;br /&gt;می‌خوای بکن می‌خوای نکن&lt;br /&gt;گله از حیله‌ی یک دشمن صهیون بکنم یا نکنم؟&lt;br /&gt;می‌خوای بکن می‌خوای نکن&lt;br /&gt;بابت رأی وزارت زمقام‌اش یه تشکر بکنم یا نکنم؟&lt;br /&gt;می‌خوای بکن می‌خوای نکن&lt;br /&gt;بوسه بر چفیه خط خطی رو دوش‌اش بزنم یا نزنم؟&lt;br /&gt;می‌خوای بزن می‌خوای نزن&lt;br /&gt;شکوه از صاحبِ لامذهب آکسفورد بکنم یا نکنم ؟&lt;br /&gt;می‌خوای بکن می‌خوای نکن&lt;br /&gt;چرخ ماشین ِشو با خنجری پنچر بکنم یا نکنم؟&lt;br /&gt;می‌خوای بکن می‌خوای نکن&lt;br /&gt;مدرک دکتری‌ رو توی توالت بریزم یا نریزم ؟&lt;br /&gt;می‌خوای بریز می‌خوای نریز&lt;br /&gt;گریه‌ها در غم نابودی آن سر بدهم یا ندهم؟&lt;br /&gt;می‌خوای بده می‌خوای نده&lt;br /&gt;توی استخر حماقت ز خجالت بپرم یا نپرم؟&lt;br /&gt;می‌خوای بپر می‌خوای نپر&lt;br /&gt;غصه شغل وزارت بخورم یا نخورم؟&lt;br /&gt;می‌خوای بخور می‌خوای نخور&lt;br /&gt;بنز اهدایی‌‌ی دولت برونم یا نرونم؟&lt;br /&gt;می‌خوای برون می‌خوای نرون&lt;br /&gt;تو اتوبان کرج گاز بدهم یا ندهم؟&lt;br /&gt;می‌خوای بده می‌خوای نده&lt;br /&gt;توی هیلتون، توی مبل، لم بدهم یا ندهم؟&lt;br /&gt;می‌خوای بده می‌خوای نده&lt;br /&gt;توی سالون سر سفره، چلو‌ام را بخورم یا نخورم؟&lt;br /&gt;می‌خوای بخور می‌خوای نخور&lt;br /&gt;مرغ بریانی کینتاکی به‌نیش‌ام بکشم یا نکشم؟&lt;br /&gt;می‌خوای بکش می‌خوای نکش&lt;br /&gt;دو سه عاروق، پس آب‌دوغ، سر امت بزنم یا نزنم؟&lt;br /&gt;می‌خوای بزن می‌خوای نزن&lt;br /&gt;صلواتی به فلانی و به آل‌اش بدهم یا ندهم؟&lt;br /&gt;می‌خوای بده می‌خوای نده&lt;br /&gt;یک شکایت ز«الف» یا ز «توکل» بکنم یا نکنم؟&lt;br /&gt;می‌خوای بکن می‌خوای نکن&lt;br /&gt;می‌خوای بده می‌خوای نده، می‌خوای برو می‌خوای بیا، می‌خوای بزن می‌خوای نزن &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10399996-8092804190851241732?l=battan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://battan.blogspot.com/feeds/8092804190851241732/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10399996&amp;postID=8092804190851241732' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/8092804190851241732'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/8092804190851241732'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://battan.blogspot.com/2008/10/blog-post_840.html' title='گلایه دکترعلی کُردان'/><author><name>&lt;b&gt; H a m i d ... M i d a f &lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12725883238759566740</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10399996.post-8628329702408024624</id><published>2008-10-04T13:57:00.000+02:00</published><updated>2008-10-04T13:58:26.225+02:00</updated><title type='text'>مگر هیتلر چه می‌گفت؟ (بخش دوم و پایانی)</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مگر هیتلر چه می‌گفت؟ (بخش دوم و پایانی)&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_Fzwvt5E52ds/SKRxOGaTuhI/AAAAAAAAACw/CZK9EJR9Ycs/s1600-h/200[1].jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://hamid-midaf.blogspot.com/2008/08/blog-post_10.html"&gt;بخش نخست اینجا[+]&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;هرچند شرح اوضاع و احوال اجتماعی اروپا‌ در اوایل قرن بیست، بویژه تشریح اوضاع اجتماعی‌ی آلمان در آن دوره، بسیار ضروری، مهم، عبرت‌انگیز و حائز اهمیتِ تاریخی‌ست و شرح آن‌‌ بُرهه از تاریخ که سرانجام به شعله‌ور شدن آتش‌ جنگ جهانی‌ی اول انجامید، و به فاجعه ظهور و صعود ناسیونال سوسالیست‌های فاشیست (نازی‌ها) و به‌قدرت رسیدن آدولف هیتلرختم شد و در نهایت به جنگ جهانی دوم منتهی گردید، در روشن‌شدن مطلب یاری می‌رساند و باید در باره‌اش گفت و نوشت، ولی دریغا وقت‌گیر است و در گنجایش فضای این نوشته اینترنتی نیست. هم به احتمال خارج از حوصله شما خوانندگان عزیز.&lt;br /&gt;با این حال، با توجه به‌اهمیت موضوع، اجازه بدهید به‌طور اختصار و به‌صورت تلگرافی و در حاشیه، اوضاع اجتماعی آلمان را در دوران قبل از ظهور فاجعه شرح بدهم و تشریح بکنم وضع زندگی‌ی فلاکت‌بار (بعد از جنگ جهانی I) آلمان‌ها را، که منجر به ظهور هیتلر و آغاز‌گر همه بدبختی‌ها شد.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;آن‌چه در بخش نخست این یاد داشت و اینک در این بخش می‌نویسم ذره‌ای از مسؤلیت هیتلر و از بار جنایات وی بر علیه بشریت نمی‌کاهد. نیز کسانی که در نابودی انسان‌ها به او یاری رساندند به همان اندازه و نه کم‌تر، مسؤل‌ آن قساوت‌ها هستند. چشم بستن بر حقایق و دوری از ذکر آن‌چه گذشته است، دردی دوا نمی‌کند. گفتنی‌ها را باید گفت.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Fzwvt5E52ds/SKRw2-jhxwI/AAAAAAAAACg/CMlirUrm250/s1600-h/images[7].jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5234432756718618370" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Fzwvt5E52ds/SKRw2-jhxwI/AAAAAAAAACg/CMlirUrm250/s320/images%5B7%5D.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;*&lt;br /&gt;آلمان، با وجودی‌که قدرتمند ترین نیرو در اروپا بود، اما بر اثر سهل‌انگاری قیصرش ویلهلم دوم و مشاورین نالایق‌اش و حرف‌شنوی پادشاه از آن‌‌ها و سپردن امور به ارتشیان و دخالت مستقیم ژنرال‌ها در سیاست خارجی‌ی مملکت، کشور وارد جنگی شد ( جنگ جهانی اول) که آن زمان و در آن شرایط هیچ نیازی به آن نبود. کشته شدن ولیعهد اتریش در سارایه وو، بهانه‌ای بیش نبود و در حقیقت چندان ربطی به ویلهلم دوم و آلمان نداشت.&lt;br /&gt;شاید دلیل واقعی‌ی جنگ، هرچند مضحک به‌نظر برسد، رُنسانس صنعت و تکنیک و توسعه سریع و برق‌آسای تکنیک و اختراع ماشین آلات جدید و مدرن و مختلف بود، که قبل از آن، به این‌صورت، وجود نداشتند، بویژه ابزار و آلات جنگی مدرن، کشتی‌های جنگی، زیر دریایی‌های مدرن، که آلمان‌ها در جهان در ساخت آن سرآمد بودند، تانک‌های زرهی، توپ‌های دوربُرد، هواپیما و... و این خیال و توهم، که هرکس قوی‌تر از دیگری‌ست و باید با پیش‌دستی در جنگ، طرف را سر جای‌اش بنشاند و آقایی‌ی اروپا را در دست گیرد. این تصور دستِ‌کم دربین ژنرال‌های آلمانی وجود داشت، که می‌خواستند به فرانسه و روس درس عبرت بدهند....&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;br /&gt;این مطلب را نیز ناگفته نگذارم: هنگامی که پرتقالی‌ها، اسپانیایی‌ها، بویژه انگلیس و فرانسه، هلندی‌ها و بلژیکی‌ها، جهان را بین خود تقسیم می‌کردند، از قاره آفریقا گرفته تا آمریکا، چه شمال، چه مرکز چه جنوب‌اش؛ تا هندوچین، تا خاور نزدیک و میانه و دور و کجا و کجا ... آلمان‌ها خواب بودند!! و زمانی بیدار شدند، که جز صحرای کویر و شن‌زار (نامی‌بیا) و چند جزیره لُخت و پتی، در آنطرف دنیا، در دریای معروف به (دریای جنوب)، پشت استرالیا، چیزی دیگر باقی نمانده بود، که اگر این‌‌ بیابان‌‌ و آن جزایر هم، در آن زمان، ارزشی استراتژیک می‌داشتند، بی‌شک انگلیس و فرانسه و هلند، به امان خدا رهای‌شان نمی‌کردند.&lt;br /&gt;آلمان‌ها کلاه سرشان رفته بود، نه! ببخشید! خواب بودند، چرت می‌زدند! و این در حالی بود که در علم و صنعت، در اختراع و سازندگی، در صنعت و اقتصاد، چیزی از دیگران کم نداشتند. ولی گویا از سال‌ها پیش، آن زمان که « یوزف هایدن»، «لودویک فان بتهوون»، «یوهان سباستیان باخ»، « ریچارد واگنر»، «ولفگانگ آمادیوس موتزارت»، نابغه‌های موسیقی، سمفونی‌های جهانگیر را به دنیا عرضه می‌کردند، سیاست‌مداران آلمان در آوای موسیقی، یا به‌قول آخوند‌ها در آلات لهو و لعب، گُم شده بودند.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;جنگ جهانی اول بیش‌از چهار سال به‌طول انجامید. آدولف هیتلر، داوطلب در جنگ، نخست در سمت سرباز ساده، سپس به عنوان سرجوخه، که رشادت‌هایی از خود نشان داد و مفتخر به دریافت صلیب آهنین درجه 2 شد، شاهد این جنگ فرسایشی در جبهه‌ها و شاهد تسلیم ننگین ارتش آلمان بود. تسلیمی که او به‌شدت مخالف‌اش بود و سوگند یاد کرد که این خیانت، خیانت تسلیم را هرگز به سیاستمداران و مقصرین در وطن‌، نبخشد. چه تجربه تلخ و خانمان‌سوزی!&lt;br /&gt;در این نبرد ننگین و دیوانه، برای نخستین‌بار از سلاح شیمیایی استفاده شد. برای نخستین‌بار حمله از آسمان و بمباران‌های انبوه هوایی صورت گرفت. برای نخستین بار کشتار انسان‌ها در سطحی گسترده رُخ داد، برای نخستین‌بار جبهه‌ها قفل شدند و جنگ سنگر و فرسایشی بر زبان‌ها افتاد. برای نخستین بار در یک زمان چهار امپراتوری و سلطنت مطلقه فرو ریختند: امپراتوری عثمانی، روسیه تزاری، اتریش/مجارستان و آلمان. سلسله پادشاهان معروفی که چند قرن حکومت کرده بودند منقرض شدند: رومانوف‌ها در روسیه‌ی تزاری، عثمانی‌ها در آسیای صغیر، هابسبورگ‌ها در اتریش/مجارستان و «هوهن سولرن‌ها» در آلمان. فرو ریزی این مستبدین سبب‌ساز تحولات جدیدی در اروپا گردید، نه تنها در اروپا، که در جهان.&lt;br /&gt;نظم جهانی دوباره پی‌ریزی شد. ابر قدرت آمریکا «متولد» شد!&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;آلمان در آن جنگ فرسایشی، به معنای کلمه، مفتضحانه شکست خورد و دولت‌های پیروز چنان قرارداد تسلیم خفت‌باری به‌نام (معاهده ورسای) به آلمان‌ها دیکته و تحمیل کردند و آن کشور را محکوم به پرداخت چنان غرامت سنگینی نمودند، که برای گریز از آن، وقوع جنگ دیگری را اجتناب ناپذیر می‌‌ساخت و اصولا نطفه جنگ جهانی دوم در همین معاهده ننگین ورسای بسته شد. قیصر آلمان، پس از جنگ، با فشار آمریکا، استعفا داد و به هلند پناهنده شد. و در آن‌جا مشغول گل‌کاری و باغچه‌داری شد، که چه خوب از عهده‌اش بر می‌آمد. کار هر ُبز نیست خرمن کوفتن....&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;با سر کار آمدن حکومت جمهوری و جولان هرچه بیش‌تر احزاب سیاسی ( که در زمان قیصر هم دل‌اش را خون کرده بودند) و با تسلط سیاستمدارانی اکثرا کم‌مایه بر امور، هرچند وطن‌خواه، چنان وضعیتِ خر تو خری در صحنه سیاسی آلمان به‌وجود آمده بود، و احزاب ( محافظه‌کاران و سوسیالیست‌ها) چنان توی سر هم‌دیگر می‌‌کوبیدند، که مردم در آرزوی کسی، در انتظار منجّی‌ای، مسیحایی نجات دهنده، روز شماری می‌کردند، تا بیاید و تو دهن همه این حراّف‌ها و سیاستمداران بی سیاست بزند و آن‌ها را سر جای‌شان بنشاند.&lt;br /&gt;عده‌ای چشم به‌ شرق داشتند؛ انقلاب اکتبر روسیه محاسبه‌ها را درهم ریخته بود، مارکس و انگلس، تئوریسین‌ها و پیام‌آوران مذهب جدید (کمونیسم) آلمانی بودند. تو این بلبشو و تو این بی‌کسی و در عمق ناتوانی‌ی احزاب موجود، همه چیز برای رشد و نمّوکمونیسم، برای تولد یک ایده تازه، برای یک تحول اجتماعی‌ نوین و ایجاد حکومت و انقلاب پرولتاریا مهیا بود.&lt;br /&gt;به‌همین شدت زمینه برای ظهور و برای پا گرفتن فاشیسم به‌عنوان پادزهر کمونیسم.&lt;br /&gt;چه کسی در این نبرد پیروز می‌شد؟ بودن یا نبودن... مسأله این بود...&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;br /&gt;احزاب مثل قارچ از زمین می‌روییدند. هیتلر و دوستانش که به‌عنوان سربازان شجاع وطن‌پرست از جنگ باز گشته بودند و خفت تسلیم، تا بیخ استخوان‌شان اثر گذاشته بود، آری دیوانه‌شان کرده بود، حزب «نازی» را تشکیل دادند. فاشیست‌ها بی‌هوده و بی‌جهت، گناه شکست و تسلیم آلمان را به گردن یهودیان می‌انداختند و ظهور هر بدبختی را به‌پای کمونیست‌ها می‌نوشتند. ولی یک دشمن لازم بود تا بار گناهان را بر دوش کشد، اگر هم نبود باید اختراع‌اش می‌کردند. پیراهن قهوه‌ای های هیتلر، که فتوکپی‌یی بودند از سیاه‌پوشان فاشیست‌های موسولینی، برنامه تبلیغاتی وسیعی را برای اعاده حیثیت آلمان آغاز کرده بودند. هیتلر در سخنرانی‌هایش از ادا و اطوار‌های «دوچه» تقلید می‌کرد. طنز روزگار ! چند سال بعد همین شاگرد استادِ استادش شد.&lt;br /&gt;هیتلر سعی کرد با کودتا حکومت را در ایالت باواریا به‌دست گیرد. ولی دولت مستعجل هنوز زورکی داشت و خیزش‌ نازی‌ها را به‌شدت سرکوب کرد. هیتلر روش‌اش را تغییر داد و از طریق انتخابات قانونی به قدرت رسید.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;تولدی دیگر&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;او، یعنی «آرچی»، بلا فاصله پس از رسیدن به‌قدرت دست به‌کار شد. کارخانه ها را مجددا راه انداخت، اقتصاد را رونق بخشید. در مدتی کوتاه، که شگفتی همه را بر انگیخت، بی‌کاری را از هفت میلیون نفر به نصف تقلیل داد و به‌مرور از بین برد. نه تنها تورم را مهار کرد، که پیشرفت و توسعه و آقایی مجدد را به آلمان‌ها باز گرداند (احمدی نژاد بخواند). هفته یا ماهی نبود که کارخانه‌ای افتتاح نشود، یا مجتمع از کار افتاده‌ای به‌راه نیافتد، اتوبانی وارد شبکه راه‌های کشور نشود، کشتی‌ای به آب انداخته نشود. آری معجزه صورت گرفته بود.&lt;br /&gt;این همان مسیحایی بود که آلمان‌ها در انتظارش روز شمرده بودند. هرچند مردم شعارهای ضد یهودی او را می‌‌شنیدند ولی مردم عادی آن را به‌عنوان تبلیغات حزبی و قدرت‌طلبی تجزیه و تحلیل کرده و تحویل‌ می‌گرفتند. بارها از آلمان‌ها شنیدم که می‌گفتند روح‌شان از آن‌چه در پس پرده می‌گذشت خبر نداشت و ملت این حرفها را بیشتر «پروپاگاندا» تلقی می‌کرد. و هر گاه اعلام می‌شد رهبر سخن‌رانی‌ای دارد، امت همیشه در صحنه با جان و دل به آن گرد‌همایی، به آن‌جا که قرار بود رهبر عظیم‌الشأن، مسیح نجات‌دهنده حضور یابد، هجوم می‌بردند. و به‌قول، مرحوم پدر زن‌ خوش‌اخلاق و شوخ‌ام، اگر هیتلر داد می‌زد و می‌گفت امروز آن‌قدر پیاز و لوبیا خورده‌ام، که باد‌ش امان از ماتحت‌ام بریده است، ملت همه به‌نشان سلام هیتلری دست به‌آسمان بلند می‌کردند و فریاد می‌زدند: هایل هیتلر...&lt;br /&gt;کسانی که پس از جنگ جان سالم بدر بردند و با هیتلر رفت و آمد داشته‌اند، خصوصا نزدیکان‌اش (کلفت و نوکر و آبدار و ...، که در پست پیشین به آن‌ها اشاره کردم) در مصاحبه‌های تلویزیونی می‌گفتند: هیتلر که در سخن‌رانی‌هایش آن همه شعارهای ضد یهود می‌داد در خانه یا در مجالس خصوصی یا حرفی از آن نمی‌زد یا خیلی عادی از موضوع می‌گذشت! اصلا حوصله گپ زدن در باره آن را نداشت. انگار نه انگار از ناخن پا تا موی سر ضد یهود است! در بیرون برای مردم فریاد می‌کشید، در خلوت بادش در می‌رفت.&lt;br /&gt;احزاب سازمان یافته مردمی نظیرSPD ،CDU ، CSU و هر کوفت و زهر مار دیگر... سال‌ها فقط شعار داده بودند فقط منبر رفته بودند، وراجی کرده بودند، اینک یک اتریشی، هر شهروندان آلمانی را صاحب شغل کرده بود، به رفاه و عزت رسانیده بود. آلمان و آلمانی را ارزش و اعتبار داده بود. آلمان و آلمانی مایه رشک کشورهای اروپایی و کشور‌های جهان شده بودند.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;هیتلر سیستم احزاب کهنه و وارفته را به‌دور ریخت و همه سیاست‌مداران فرسوده و بی‌بخار را خانه‌نشین کرد. بزرگترین هنر وی اما - برخلاف آخوندهای ایران‌زمین - سپردن کارها به اشخاص ورزیده و کاردان بود. این هیتلر نبود که آلمان را از زیر خاکستر جنگ جهانی اول بیرون کشید و مجددا قوی‌ترین کشور اروپا کرد. این هیتلر نبود که اروپا را از غرب تا شرق و از شمال تا جنوب به تصرف آلمان‌ها در آورد این مغزهای متفکر، دیسیپلین آهنین و نظم بی‌نظیر آلمانی بود، که این پیروزی‌ها را نصیب‌شان کرد. هیتلر فقط یک عامل، یک Promoter یک کاتالیزاتور بود و بس، او از خفت‌ای که آلمان در جنگ جهانی اول دیده بود به به‌ترین نحو، با کمک آلمان‌ها، به سود آلمان‌ها استفاده برد و غرور آلمان‌ها را به آن‌ها بازگرداند. کاری کرد که احزاب دیگر از عهده‌اش بر نیامدند. یعنی ملت را منسجم کرد، رهبری کرد. او در جبهه‌های جنگ جرأت و کارآمدی آلمان‌ها را دیده و تجربه کرده بود. او خوب می‌دانست، که آلمانی احتیاج به نیروی محرکه دارد، احتیاج به کسی دارد که دستور بدهد، که راه را نشان‌اش بدهد، بقیه‌اش را خودشان به به‌ترین نحو انجام می‌دهند. همانطور که خود نیز بارها در کشتی‌ام این تجربه را کردم، که گوش به‌فرمان بودند و یاد گرفته بودند اطاعت بکنند، سر خود و بدون دستور کاری نکنند مگر در موارد فورس‌ماژور و حیاتی و ضروری. من از کار آمدی، حرف شنوی و دیسیپلین و نظم آلمان‌ها به به‌ترین نحو به سود خودم و به نفع کشتی‌ام استفاده کردم ... نظم و دیسیپلین در خون آلمانی‌ست ...&lt;br /&gt;این نظم و دیسیپلین را در همسرم هم می‌بینم و در چگونگی تربیت و پرورش فرزندانم نیز به‌دست وی مشاهده کردم.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;هیتلری که آلمان‌ها را با کمک و با زور بازو و با نیروی تفکر خودشان آن‌ها را دوباره به آقایی رسانده بود چرا برایش هورا نکشند؟ چرا اجتماعات چند میلیونی برایش تشکیل ندهند و دست‌ها را به سلام بلند نکنند. آزادی نبود ولی رفاه بود، آقایی و بی‌نیازی بود. مرد آلمانی، بیرون آمده از زیر خرابه‌ها و از زیر خفتِ‌ جنگ و رها‌شده از پرداخت غرامت‌ سنگین‌، رها شده از گرسنگی‌ و بی‌چیزی، از تحقیر و از بی‌درمانی، می‌گفت وقتی من بهداشت نداشته باشم وقتی شکم‌ام گرسنه، لباسم چرکین باشد، بدبخت و تو سری خور باشم، آزادی بیان به چه دردم می‌خورد؟&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;من این‌جا با آلمان‌ها بزرگ شده‌ام و با شناختی که از آن‌ها دارم می‌دانم که در مجموع، کم‌تر از یک در صد از مردم بودند، که با اکراه به این گردهمایی ها می‌رفته‌اند و برای هیتلر هورا می‌کشیده‌اند بقیه همه گوی سبقت از یک‌دیگر می‌ربودند و هنوز که هنوز است تب هیتلر دامن‌شان را رها نکرده است، هرچند به‌ظاهر جرأت گفتن‌اش را ندارند. هنوز به‌یاد آن ایام به‌من می‌گویند: سرقت، تجاوز، زورگویی، قلدری، قرتی‌بازی، در زمان «آرچی» ریشه‌کن شده بود. هنوز بعضی از آلمانها به من می‌گویند: چرا نباید هورا می‌کشیدیم؟ پرچم آلمان همه جا در اروپا، از شمال نروژ تا شمال آفریقا، تا العلمین و دور‌ترها، در اهتزاز بود. ما تا چند هزار کیلومتری در قلب اروپا پیش رفته بودیم، جلو درب خانه‌ی روس‌ها و بلشویک‌ها ایستاده بودیم و رعشه بر اندام‌شان انداخته بودیم. چرا مغرور نباشیم؟&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;آلمان‌ها بارها به‌من گفتند اگر هیتلر، پس از اتحاد با اتریش در سال 1938 به هر دلیل مورد سوء قصد قرار می‌گرفت، یا به مرگ طبیعی می‌مرد، نام‌اش به‌عنوان یکی از مردان بزرگ در تاریخ آلمان به‌ثبت می‌رسید ولی قدرت دیوانه‌اش کرد. قدرت مطلق حماقت مطلق.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;می‌گویند چرا ملت آلمان برای هیتلر هورا کشیدند؟ مگر خود ما ایرانی‌ها ملیون ملیون برای رهبران مان هورا نمی‌کشیم؟ صلوات نمی‌فرستیم؟ مگر برای استقبال از رفسنجانی، و خاتمی و احمدی نژاد و خامنه‌ای به خیابان ها نمی‌ریزیم؟ آلمان‌ها اگر برای هیتلر به خیابان می‌ریختند و هورا می‌کشیدند دستِ‌کم دلیلی داشتند. او آن‌ها را از زباله دانی بیرون کشیده بود، او به آنها مال و مکنت و جاه و مقام داده بود، احمدی نژاد و خامنه‌ای که حتا از عرضه دادن برق و سوخت به‌مردم عاجزند چه چیز به مردم ایران داده‌اند که مردم این چنین در تظاهرات و در استقبال‌های چند صد هزاری شرکت می‌کنند و دنبال خورو‌شان می‌دوند.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;آیا امت، یا به‌قول آخوند‌ها اقشار مردم، در هیچ کشوری، عقل درست و حسابی دارند؟ که ما از امت آلمان ایراد بگیریم و برای آن برهه از زمان، برخورد دیگری از آن‌ها انتظار داشته باشیم ؟&lt;br /&gt;هیتلر زمانی جنگ را باخت و ستاره اقبال‌اش افول کرد که کارها را از کاردان گرفت و خودش شد همه کاره مطلق. خودش شد رهبر و ولی‌ی امر. حرف و نصیحت هیچ‌کس را گوش نمی‌‌داد، خود را دستِ آخر عقل کل می‌پنداشت، خود را تنها و محصور از دشمن می‌دید. پشت هر تپه و تریبون و زیر هر سنگ و صندلی دشمن را پنهان می دید.&lt;br /&gt;دشمن هیتلر، به‌قول خودش کمونیست‌ها و یهودی‌ها بودند و دشمن آخوندها آمریکای جهان‌خوار و البته برای خالی نبودن عریضه کمی تا حدی هم اسراییل!&lt;br /&gt;این تنها هیتلر نبود که باعث مرگ چند و چندین میلیون انسان شد. هزاران آلمانی از کوچک و بزرگ به او یاری رساندند، آنها نیز بودند که جنایت کردند. بدون این‌که مثقالی از مسؤلیت و از جنایاتی که هیتلر مرتکب شده‌است چشم پوشی کنیم.&lt;br /&gt;ولی مگر هیتلر چه می‌گفت که مردم این چنین مایل به شنیدنش بودند؟ اتفاقا «گوبلز» که تحصیل کرده و دکتر در فیلسوف بود، در سخنوری استاد وی ‌می‌شد. و هرچند اکترا بدون استفاده از نوشته سخن می‌گفت، سخنانش از لحاظ انشایی و از جنبه دستور زبان، شاهکار بودند.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;هیتلر، یونی‌فورم خاکی به‌تن، چکمه‌ بلند (رضا شاهی!) به پا، نوار قرمزرنگ صلیب شکسته به بازو؛ به تقلید از معلم‌اش بنیتو موسولینی، پس از یک سکوت معنی‌دار، آهسته و ملایم شروع به صحبت می‌کرد، از پیشرفت‌های مملکت سخن می‌گفت، که درست می‌گفت ... ولی بعد ناگهان بی‌خود و بی‌جهت کنه می‌افتاد تو تنبون‌اش، سرخ می‌شد سیاه می‌شد، زرد می‌شد، سفید می‌شد، فریاد می‌کشید، با انگشت اشاره هوا را می‌شکافت، از سربازان آلمانی سخن می‌گفت که مثل آهن و چدنِ ساختِ کارخانه‌ی "کروپ" محکم و سرسخت هستند، از کارهایی که انجام داده است می‌گفت، بعد هم یک مشت فحش و بد و بیراه نثار دشمنان حاضر و غایب، دیده و ندیده، و نثار کمونیست‌ها و بلشویک‌های بدبخت می‌کرد، بویژه کسانی که هم‌فکر و هم‌عقیده‌اش نبودند، بعد هم می‌زد به صحرای کربلا، که بعله اگر کسی بخواهد جلوی پیشرفت ما را بگیرد و اگر روزی آسمان به زمین فرو افتد تقصیر فقط به‌گردن یهودی‌ها‌ست، در حالی‌که یهودی‌ها فرهیخته‌ترین و مبتکر ترین شهروندان آلمانی محسوب می‌شدند.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;آری مردم برای دیدن هیتلر و کاریسمای‌اش جمع می‌شدند و هورا می‌کشیدند، دیدن کسی که باعث شده بود آن ها را از گرسنگی و بدبختی نجات دهد. هیتلر با ادا و اطوار های خاص خویش خشم نهفته ملت را برمی‌انگیخت، گفته‌هایش محتوا نداشتند ولی آهنگی که با آن سخن می‌گفت شرورت و عصیانتی که در ادای واژه‌های ساده بکار می‌برد، حرکات دست و صورت و بدن، انعکاسی بود از خشم و نفرت پنهان در درون مردمی که پس از جنگ جهانی اول از اوج عزت به حضیض ذلت فرو افتاده بودند.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;چارلی چاپلین در فیلم دیکتاتور به نحوی بسیار زیبا خطابه‌های هیتلر را تقلید کرده است.&lt;br /&gt;چالی چاپلین، با حرکات دست و چشم و صورت فریاد می‌زند: هی..... آختن پاختن شلاختن بوم زیگ زاک شینگ پنگ پونگ اوف پوف هه رینگ... هی... ایش میش پیش شاخ شوخ پخ آختونگ اوم لای تونگ سای تونگ ... هی ... اشتونک فینک اشتینک‌‌تیر زاور کروت آخ شاخ شوخ...&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;لطفا این ویدیوکلیپ‌ها را نیز تماشا کنید. اگرهم به‌زبان آلمانی آشنایی ندارید ایرادی ندارد. به‌حرکات هیتلر هنگام سخنرانی توجه بفرمایید. چون گفته‌هایش در مجموع محتوای چندانی ندارند.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نخستین کلیپ یک «پارودی» است. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=4L5886fEgUM&amp;amp;feature=related"&gt;&lt;strong&gt;http://www.youtube.com/watch?v=4L5886fEgUM&amp;amp;feature=related&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10399996-8628329702408024624?l=battan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://battan.blogspot.com/feeds/8628329702408024624/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10399996&amp;postID=8628329702408024624' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/8628329702408024624'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/8628329702408024624'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://battan.blogspot.com/2008/10/blog-post_4259.html' title='مگر هیتلر چه می‌گفت؟ (بخش دوم و پایانی)'/><author><name>&lt;b&gt; H a m i d ... M i d a f &lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12725883238759566740</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_Fzwvt5E52ds/SKRw2-jhxwI/AAAAAAAAACg/CMlirUrm250/s72-c/images%5B7%5D.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10399996.post-3375663845912841891</id><published>2008-10-04T13:53:00.002+02:00</published><updated>2008-10-04T14:03:57.710+02:00</updated><title type='text'>مگر هیتلر چه می‌گفت؟</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مگر هیتلر چه می‌گفت؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آیا هیتلر در اجتماعات چند صد هزار نفری و در سخنرانی‌های آن‌چنانی‌ و پر شور و هیجان، چه می‌گفت؟ چه سخنانی را بر لب می‌آورد؟ و چه سحر و جادویی به‌کار می‌ُبرد، که با هر جمله‌، آری با هر واژه، آتش به‌جان و کک تو تنبون شنوندگان‌اش می‌انداخت؟ غلیان شور و طغیان احساسات اُمت همیشه در صحنه آلمان را سبب می‌شد، فریاد و هورا-ی میلیون‌ها آلمانی و اتریشی را به آسمان بلند می‌کرد؟ اشک از چشم‌ زنان جاری می‌ساخت، بعضی را در خلسه فرو می‌بُرد؟ مرد و زن دست‌ها را به‌علامت سلام و درود، که به‌سلام هیتلری یا به سلام نازی معروف شد، به آسمان بلند می‌کردند و فریاد می‌زدند: هایل &lt;img height="116" src="http://tbn0.google.com/images?q=tbn:t0hAqg6U72AXFM:http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/f/f3/Adolf_Hitler.png" width="107" align="left" /&gt;هیتلر، هایل ماین فیوهرر! &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;وانگاه حاضر می‌شدند جان فدای‌اش کنند؟&lt;br /&gt;ملت در رهبر گُم می‌شد، آب می‌شد، حل می شد، ذوب می‌شد. راستی چرا؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;br /&gt;اجازه بدهید نخست سری کوتاه به‌صحرای کربلا بزنم و بعد دوباره خدمت برسم...&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;br /&gt;چهل و پنج/ چهل و شش سال پیش، در یک روز آفتابی ماه آوریل، هنگامی‌که برای ادامه تحصیل پا به خاک آلمان بعد از هیتلر گذاشتم، به‌غیر از هوای لطیف بهاری، دختران قد بلندِ زیبا و بلوند، بوی عطر گل یاس و سنبُل؛ دو چیز دیگر نیز به‌مرور بیش از همه توجه مرا به خود جلب کردند. که بعد از انقلاب شکوهمند اسلامی یک بُعد سومی نیز به آن اضافه شد، که برای شروع مطلب، نخست به‌همین بُعد و گزینه سومی می‌پردازم:&lt;br /&gt;آلمان‌ها؛ یا به‌تر بگویم متفقین؛ جنایت‌کاران جنگی را به طناب دار سپردند. یا محکوم به زندان‌های طویل‌المدت کردند.&lt;br /&gt;کلفت‌ها و نوکر‌ها، راننده و نظافتچی، منشی و ماشین‌نویس، تلفنچی‌، آجودان، بادی‌گارد، ندیمه و نعیمه و چه و چهِ‌ی هیتلر و زن‌اش، و این‌جور افراد را رها کردند و کاری به کار آن‌ها نداشتند. چرا داشته باشند؟ آن‌ها کارگر و کارمند بودند و حقوق می‌گرفتند. همین...&lt;br /&gt;فضای بکش بکش جمهوری ناب اسلامی مسلط نبود، که نر و خشک را با هم به‌سوزانند و حجت‌الاسلام والمسلمین خلخالی که حضور نداشت تا برای ضربه‌زدن به طاغوت، و مبارزه با مفسدین فی‌الارض، حتا گربه اشرف پهلوی را نیز اعدام کند. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;او شنیده بود گربه هفت جان دارد پس کنجکاو بود با چشم خویش ببیند چگونه این جان‌های هفت‌گانه از بدن گربه بیرون می‌روند؟ می‌گویند: نخست گربه بی‌نوا را از بام کاخ به پایین پرت کرد، سپس گلویش را فشرد تا خفه‌اش کند، آنگاه چندین‌بار با مشت به فرق و کله‌‌اش کوبید تا به‌خون‌ریزی مغزی دچار شود، آخر سر او را در کیسه‌ای فرو کرد و بارها به در و دیوار کوبید تا استخوان‌هایش نرم شوند و وقتی دید گربه هنوز زنده است و به جای هفت جان، هفتاد جان دارد، او را اعدام انقلابی کرد.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;نوکر و کلفت و منشی‌ی و سرایدار هیتلر نجات پیدا کردند و همین‌ها بودند، که در سال‌های بعد، در یک آلمان آزاد، در مصاحبه‌های مکرر و متعدد، جدا از یکدیگر، از طرز کردار و رفتار، اخلاق و منش و عادات شخصی و خصوصی هیتلر و رفیقه‌اش "اوا براون"، راز‌های ناگفته را بازگو و اسرار زیادی را فاش ساختند. که من تقریبا همه آن‌ گزارش‌ها و مصاحبه‌ها را در سنوات مختلف و در برنامه‌های متعدد، از تلویزیون‌های دولتی و خصوصی‌ی آلمان دیدم‌ و شنیدم. مطالب این یاد داشت و نوشته هم تا حدود زیادی براساس گفتمان‌ها و مصاحبه‌های آن افراد است.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;بر گردم به ابتدای موضوع.&lt;br /&gt;پس از ورود به آلمان، نخست، با وجودی‌که هنوز مدت زیادی از پایان جنگ نمی‌گذشت؛ برخلاف انتظارم اثر چندانی از ویرانه‌ها‌ و خرابی‌های مانده از جنگ‌ ندیدم! از همان جنگ خانمان‌سوزی، که در وصف‌اش کتاب‌ها خوانده و در ذمّ‌‌اش داستان‌ها شنیده بودم. گه‌گاهی این‌جا و آن‌جا کلیسای کهنه‌ی بمب‌خورده‌ای جلب توجه می‌کرد، که می‌گفتند برای عبرت آن‌هایی که ِ جان سالم بدر برده‌اند، همین‌طور بمب خورده و نیمه ویران، نگه‌اش داشته‌اند تا فرزندان آن‌ها در سنوات آینده بنالند و بگویند: آخر ز که نالیم که از ماست که بر ماست. ولی چیزی نگذشت همین آیینه‌های عبرت را نیز، دستِ‌کم اینجا در ولایات و ایالت ما در شمال، به دست نوسازی و تعمیر سپردند.&lt;br /&gt;موسیو «Ernst – Karl - Emil » پدر دوست دخترم، که بعدها پدر بزرگ بچه‌هایم شد، با علاقه مرا به قدم زدن و پیاده روی دعوت می‌کرد، تا دور از چشم مادر، که دایم غُر می‌زد: جنگ تمام شد، بس است دیگه، با نقل‌ها و تعریف‌ها و سخنوری‌هایش به‌عنوان شاهد و کسی که تازه سنگر را ترک کرده و از کابوس خمپاره‌ها نجات پیدا کرده است، حس کنجکاوی مرا سیراب کند. هرگز آن پک‌زدن‌های تندش به سیگار برگ را، وقتی هیجان‌زده می‌شد، فراموش نمی‌کنم. یک‌بار منار کلیسای شهر را، که در فاصله دور، در چند کیلومتری قرار داشت و به‌زحمت بین ساختمان‌های بلند و مدرن و تازه‌ساز دیده می‌شد؛ نشان‌ام داد و گفت از اینجا که ایستاده‌ایم تا پشت کلیسا، تا آن دوردست‌ها، چنان از بمباران‌های شبانه روز متفقین مسطح شده بود، که جز آجر و سنگ چیز دیگری نمی‌دیدی، حتا دیوارهای هم‌کف و پله‌های بیرونی‌ی دراز و بلند کلیسا را می‌توانستی از این‌‌فاصله‌ی دور مشاهده کنی. بعد زیر لب زمزمه می‌کرد: nie wieder Krieg دوباره جنگ؟ هرگز!&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;حدود هفده/ هژده سال بعد از پایان جنگ، که به‌معنای کلمه خانه را بر سر هر آلمانی خراب کرده بود، من اینک به آلمان آمده‌ بودم، و وقتی به اطراف‌ام می‌نگریستم همه جا آباد بود و تمیز بود و زیبا .&lt;br /&gt;با بوشهر من، که از آن‌جا می‌آمدم و جنگی ندیده بود، ولی به‌جبر زمان و به لطف بی‌پولی و فقر، حتا یک خیابان آسفالته هم نداشت و آدم تا زانو توی شُل و گل و لای و لجن فرو می‌رفت، کمی! فرق داشت.&lt;br /&gt;این‌جا آدم حیف‌اش می‌آمد روی خیابان‌های به اون قشنگی راه برود. گلدان‌های بزرگ سنگی پر از گل‌های رنگارنگ! پیاده‌روها و خیابان‌های مَفروش به سنگ و آجر، به‌رنگ‌های متنوع قرمز و توسی و سفید و قهوه‌ای. ویترین‌های شیشه‌ای تمیز در این‌طرف و آن‌طرف، ردیف شده در پیاده‌روها، پر از جنس‌های ُمتلوّن و رنگارنگ، چشم‌های ندید پدید مرا خیره کرده بودند!&lt;br /&gt;مردم چه آرام و چه ساکت، چه قشنگ و چه زیبا مثل مانکن‌ روی «کت واک»، تو خیابان‌ها می‌خرامیدند!&lt;br /&gt;حتا سگ‌های‌شان هم با تکیر و تفرعن و با کرشمه و ناز، سرها بلند، عاقل و مؤدب، مثل بچه آدم، پا به پای خانم یا آقای‌شان، راه می‌رفتند!&lt;br /&gt;هیچ شباهت به بوشهر من نداشت، آن‌جا که مردم، بلانسبت شما، خَر و بز و گاو مرغ و خروس تو خیابان‌ها جلو و دنبال خود می‌کشیدند. و بوی حیوانات اهلی، که ما «مال» می‌نامیدیم، از هر طرف مشام را نوازش می‌داد، نه ... فضا را اشباع کرده بود. چه بوی گندِ آشنایی!&lt;br /&gt;اگر توله‌سگ‌هایی را هم می‌دیدی که در میان دست و پای آدم‌‌ها و خر‌ها و گاو و بزها، وول می‌خوردند، از جنس همان سگ‌های ولگردی بودند که حق‌شان بود طبق شرع مبین کثیف و نجس خوانده شوند. آن‌ سگ‌‌های شکم به‌کمر چسبیده هم مثل آدم‌ها، کج و کوله و توسری‌خورده، راه می‌رفتند.&lt;br /&gt;و جوان‌های ولگرد؟ جوان‌های بُلکُم و گِمپل‌های شَرشنی(قلدُرها)، از زور بی‌کاری، سینه جلو، گشاد گشاد راه می‌رفتند و آخ و تُف کنان، از بیخ گلو اِهم اِهم و سُرفه می‌کردند و نفس‌کش می‌طلبیدند. و بی‌پول‌ها و بدبخت‌ها مثل آدم‌های تو سری خورده، خمیده و لِجمار (لاغر و زردنبو)، هیکل ریقوی خویش را با بی‌اعتنایی و پوست‌کلفتی به‌زور به‌جلو می‌کشیدند. و با پای پتی یا تو گیوه‌های گشادِ پاره پوره‌شان توی گِل و لای گیر می‌کردند. جوراب نشانه بورژوازی بود و حیف پول که آدم بابت‌اش ‌هدر دهد؟&lt;br /&gt;جوان‌های عاقل مدرسه‌ دیده‌ی تازه سبیل‌در‌آورده، مثل من، کتاب زیر بغل، دم دروازه شهر می‌ایستادیم تا شاید دختری چادری با مادرش در فاصله دور از آن‌جا بگذرد و دزدکی نیم‌نگاهی به ما بیاندازد و با آهی عمیق آرزوهای خفته را در دل‌ مان بیدار کند.&lt;br /&gt;و بعد ها در آلمان، که جامعه‌ای آزاد داشت، وقتی دختری مرا می‌بوسید تا بناگوش سرخ می‌شدم و اطراف را می پاییدم مبادا برادر غیرتی‌اش از پشت به‌من حمله کند! و برای حفظ آبروی خواهر، مجبورم کند سر جا با او ازدواج کنم. و من که بلد نبودم حتا دخترک را، که با موهای زردش مثل پَنگ دمیت(خوشه درخت خرما) می‌ماند، آرام تو بغل بگیرم! و او را یک‌وقت با «بَل» خرما عوضی نگیرم. و او که ناشیگری و بی یار و یاوری مرا می‌دید، خود دست مرا می‌گرفت و با مهربانی دور کمرش حلقه می‌زد و با زمزمه جمله (so macht man das ) آتش به‌جان من و جد و پدرجدم می‌انداخت و من که دوباره سرخ می‌شدمl، سفید می‌شدم و از کم‌رویی و از دست‌پاچگی به تته پته می‌افتادم... بی‌چاره خودم...&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;آری این‌جا در آلمان حتا ماشین‌ها هم آرام و ساکت و بدون بوق و بدون فحش و ناسزا به عابرین، راه‌شان را طی می‌کردند. هیچ‌کس داد نمی‌زد و کسی رفیق‌اش را با عربده و فریاد، درحالی‌که خایه‌ها‌یش را در ملأ عام می‌مالید، صدا نمی‌کرد.&lt;br /&gt;دوغ‌فروشی‌ای نبود که فریاد بزند آی... دوغ خنک داریم... محصول بزهای خودُمونن ها...! آهای خارکِ تنگک و رطب برچمقون و هلیله داریم. آهای سمرون، کبکاب، زینی رسیده داریم، بیو (بیا) که هندونه شرط کارد داریم...&lt;br /&gt;کسی بساط ماهی فروشی و سبزی فروشی و خرت و پرت فروشی‌اش را توی جاده یا توی پیاده رو پهن نکرده بود. همه خوش‌اخلاق بودند و به هم لبخند می‌زدند. گویا غم و غصه‌ای ندارند. آخی ... کاشکی مو هم اینجا به دنیا اومده بیدُم.&lt;br /&gt;هیچ جا وطن نمی‌شود. ولی چه‌کنم که این‌ها واقعیت‌هایی بودند در پنجاه/شصت سال پیش، زمانی که نوجوان بودم و دست روزگار مرا از بوشهر پس‌مانده و فقیر، به‌قعر اروپای مترقی و ثروتمند پَرت کرده بود.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;این یکی‌ش؛ دو دیگر این‌که خیلی دلم می‌خواست بفهمم این هیتلر معروف که سبیل‌ و چهره‌‌اش خیلی شبیه سبیل و رخسار معلم ادبی ما آقای سید هدایت‌الله جهرمی بود، هم‌او که آرزو داشت ما دانش‌آموزان به ملک‌الشعرای بهار تشبیه‌اش کنیم، و ایضا آن هیتلری که سبیل‌اش شباهت عجیبی هم به سبیل سلمانی دوره گرد ولایت‌مان «عامو غلومسَین دّلاک» داشت، همانی که من و برادرم و هفت هشت بچه دیگه را در کودکی، در ازاء پرداخت دو سه کله قند، دوتا مرغ زنده و چند تومن پول، بدون آمپول بی‌حسی! فقط با هارت و پورت و زور و تهدید، ختنه کرده بود. آری دلم می‌خواست بفهمم این مرد، این هیتلر، تو سخنرانی‌هاش مگه چی می‌گفت؟ که ملتِ غیور و روشنفکر آلمان را، آن چنان مجذوب خطبه‌های خویش می‌ساخته است؟ او چه چیز بر زبان می‌آورده و سخنانش چه محتوایی داشته‌اند؟ که مثل اُنوره دو میرابو و دیگر خطیب‌های معروف جهان ملت را آن‌جور مسحور خویش می‌کرده است؟&lt;br /&gt;برای درک این معما باید به‌زبان آلمانی تسلط پیدا می‌کردم و این مهم نه آسان بود و نه قابل دسترسی در زمانی کوتاه، ولی چاره‌ چیست؟&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;گاهی از دوست دخترم، که هم‌سن و سال خودم بود، گاهی از مادر و عمه و خاله‌اش می‌پرسیدم: آخه مگر «آرچی» چی می‌گفت که شما مردم آلمان آن‌جور مثل جن‌زده‌ها برایش هورا می‌کشیدید؟ آن‌‌ها اما با بی‌حوصله‌گی دست تو هوا تکان می‌داند و می‌گفتند ای بابا او یک دیوونه بود...می‌گفتم: می‌دانم دیوانه بود ولی شما چرا دیوانه‌ی یک دیوانه شده بودید؟ دریغا ... اصلا موضوع برای آن‌ها خاتمه یافته بود... ولی برای من ...تازه اول ماجرا بود. من تو معدن حوادث بودم باید می‌فهمیدم. بابای «شاتسی»، یعنی بابا بزرگ بعدی بچه‌هام، دردم را می‌فهمید و به کنجکاوی بی‌حدم پی برده بود. دور و اطراف‌اش را می‌پایید و آهسته می‌گفت: او به‌تنهایی مقصر نبود، همه ما به‌نحوی بار گناه را بر دوش می‌کشیم. ولی پسرم! یک چیز را از من باور کن. ما آدم‌های معمولی هیچ از پشت پرده و کشتار‌ها و آدم‌سوزی‌ها خبر نداشتیم،. تازه اگر هم آن زمان کسی حقیقت را به‌ما می‌گفت باور نمی‌کردیم! مگر ممکن است آدم همین‌جوری انسان‌های دیگر را زنده زنده توی کوره آتش‌ بیاندازد و به‌سوزاند؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;کی باور می‌کرد آرچی، این نجات دهنده، این رهبر و مسیح آلمان، یک آدم‌سوز باشد؟ او و آدم‌سوزی؟ نمی‌گویم بی‌گناه و فرشته بود، ولی او که همه قدرت در دست‌اش بود! می‌توانست دشمنان‌اش را اعدام کند. چرا این‌جنین فجیع؟&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;سر انجام، پس از مدتی، به زبان قلُنبه سُلنبه آلمانی تسلط پیدا کردم و شگفت‌زده و با کمال تعجب خواندم و مشاهده کردم که این جناب هیتلر هیچ چیز غیرعادی نمی‌گفته است! حرف مهمی نمی‌زده‌، که ملت را این‌جوری هیستریک و از خود بی‌خود بکند! او ضمن این‌که با لهجه اتریشی‌اش حرف «ر» را به‌صورت «رررر» می‌کشید، در واقع محتوای سخن‌اش حرف‌های عادی بودند و مطالبی را که ایراد می‌کرد چندان بار و محتوای مهم سیاسی، اقتصادی و اجتماعی نداشتند؟&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;اُرگاسم هیتلری&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;...&lt;br /&gt;هیتلر از هیچ به‌همه جا رسیده بود. زندگی فلاکت‌بارش در ایام جوانی در وین پایتخت اتریش، که شبها مجبور بود در آسایشگاه فقیران و بی‌چیزان بخوابد را همه خوانده‌ایم. آن زندگی سخت، او را سنگ خارا کرده بود، درس دروغ‌گویی، دماگوگی و عوام‌فریبی یادش داده بود. یاد گرفته بود برای پیش‌بُرد مقاصدش، از روی نعش بگذرد. او به به‌ترین نحو می‌توانست جملات و کلمات ساده و پیش‌پاافتاده را با لحنی خشن و کوبنده و با فریادهای خشم‌آلود و با ادا و اطوار و حرکات دست و آرنج و سر و صورت، چنان بر فرق مستمعین‌اش فرود آورد که همه را به غلیان در آورده خشم و نفرت‌های چند ساله‌ی خفته در قفسه سینه‌شان را بیدار کند. خشم از شکست در جنگ، از تحقیر و از ننگ معاهده ورسای، خشم از تحمل غرامت سنگین و در نتیجه گرسنگی، گدایی، بدبختی... هیتلر اینک آقایی و سروری، غرور و افتخار را به قوم ژرمن، که خود را از هر جهت سزاوار می‌دانستند، باز گردانده بود. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;او یک اتریشی بود، که به تبعیت آلمان در آمده بود، ولی عشق به آلمان و وطن‌پرستی بی‌چون وچرایش به این وطن جدید، تمام وجودش را می‌سوزانید، تا آن حد که می‌خواست آلمان و او با هم نابود شوند...&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;در بالا از مصاحبه‌های مستخدمین‌ هیتلر سخن گفتم. همین نوکران و مستخدمین و افراد محرم، در مصاحبه‌های تلویزیونی می‌گفتند: هر چند هیتلر و حوا «اوا براون» شب‌ها در یک رختخواب می‌خوابیدند ولی صبح‌گاهان که ما ملافه‌ها را تعویض و رختخواب را منظم می‌کردیم، هیچ‌گاه آثاری از هم‌خوابگی و نزدیکی بین آن‌ها ندیدیم. گویا خواهر برادری در یک رختخواب خوابیده بوده‌اند.&lt;br /&gt;آیا هیتلر در همین سخنان آتشین و جوش و خروش‌هایی که در حین خطابه او را از خود بی‌خود می‌کرد و به‌لرزه در می‌آورد، به اُرگاسم‌ مورد نیازش می‌رسید؟&lt;br /&gt;.&lt;img height="290" src="http://ecx.images-amazon.com/images/I/51EXQ56WMWL.jpg" width="250" align="left" /&gt;اُرگاسم به‌معنای اوج لذت جسمی در نزدیکی جسمی بین دو انسان یا بین دو حیوان تعبیر می‌شود ولی آیا این تعبیر درستی است؟ آیا انسان نمی‌تواند در صرف غذایی لذیذ، در شنیدن ساز و آهنگی دل‌نواز، در خواندن و یا گوش دادن آوازی دل‌انگیز، در هنگام رقصی دل‌نشین به ارگاسم خاص غذا، اُرگاسم موسیقی و یا اُرگاسم رقص برسد؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;حتا در آدم‌کشی، در شکنجه و در اعدام؟ نیز به اُرگاسم آدم‌کشی برسد؟ اُرگاسمی سوا از اُرگاسم هم‌خوابگی؟ اُرگاسمی که به‌معنای اوج لذت است؟ حالا هر لذتی می‌خواهد باشد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http:///"&gt;&lt;em&gt;هیتلر: ای خدا این میداف دیگه آبرویی برای من باقی نگذاشت -----&gt;&lt;/em&gt;&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چرا راه دور برویم؟ آیا بسیاری از آخوندهای خودمان، از کوچک و بزرگ ، با مقام و بی‌مقام‌اش، با توهین به اجداد و نیاکان و با تحقیر آثار باستانی ما، به اُرگاسم مطلوب‌ خویش نمی‌رسند؟ و گرنه چگونه توجیه می‌کنند این کینه و نفرت را نسبت به تاریخ و فرهنگ ایران‌زمین؟ آیا آن‌ها در شکنجه دادن، در شلاق‌زدن، در سنگسار، در اعدام‌های جرثقیلی، در تحقیر ایران و ایرانی، در جمع‌آوری مال و منال، در توهین به آداب و رسوم ملت ایران، به اُرگاسم مطلوب و شیطانی خویش نمی‌رسند؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آیا در کشتن و سوزاندن تر و خشک در اوایل انقلاب؟ در اعدام‌های فله‌ای و دسته‌جمعی‌ی سالهای پیش و پس از جنگ، به اُرگاسم نرسیدند؟&lt;br /&gt;شیخ خزعلی وقتی می‌گوید عید غدیر را باید جایگزین نوروز کرد... شیخ مکارم شیرازی که دین و حیثیت‌اش را به‌شیطان فروخته، تمام ورود و وصول قند و شکر مملکت را در دست گرفته است؟ واعظ طبسی که شاه خراسان شده‌ و هیچ نیرویی جلودارش نیست؟ رفسنجانی که خودش هم نمی‌داند چند میلیارد دلار ثروت دارد؟ آیا هر یک به‌نحوی ارضا نمی شوند؟ به اُرگاسم خویش نمی‌رسند؟&lt;br /&gt;پس چرا هیتلر، پس از یک‌سخنرانی آتشین، به اُرگاسم شیطانی‌‌ی خویش نرسد؟&lt;br /&gt;او دستِ‌کم در اوایل، کاری برای ملت آلمان کرد، آبروی رفته را به‌ آن‌ها باز گرداند، چرخ‌های اقتصاد را به‌حرکت درآورد، خود اهل دزدی و چپاول نبود، کار را به افراد کاردان می‌سپرد، ثروت مملکت‌اش را به گروه‌های تروریستی ریز و درشت جهان نمی‌بخشید. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و وقتی جنگ را باخت آن‌قدر عُرضه و شهامت داشت که بجای متوسل‌شدن به عوام‌فریبی مجدد، یک گلوله در مغز خویش شلیک و وجودش، که مایه آن همه بدبختی برای بشریت شده بود، از زمین پاک کند. *&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;بخش دوم اینجا: &lt;a href="http://hamid-midaf.blogspot.com/2008/08/blog-post_14.html"&gt;http://hamid-midaf.blogspot.com/2008/08/blog-post_14.html&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10399996-3375663845912841891?l=battan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://battan.blogspot.com/feeds/3375663845912841891/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10399996&amp;postID=3375663845912841891' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/3375663845912841891'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/3375663845912841891'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://battan.blogspot.com/2008/10/blog-post_3899.html' title='مگر هیتلر چه می‌گفت؟'/><author><name>&lt;b&gt; H a m i d ... M i d a f &lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12725883238759566740</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10399996.post-3633274890433077618</id><published>2008-10-04T13:51:00.001+02:00</published><updated>2008-10-04T14:04:23.097+02:00</updated><title type='text'>روانکاوی مگس</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;روانکاوی مگس&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مگس متمدن، مگس لومپن. مگس احمق، مگس هوشمند. مگس اروپایی، مگس آسیایی. .&lt;br /&gt;*&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ما دریانوردها، با توجه به سفرهای دور و دراز مان به‌دور دنیا، چه بخواهیم چه نخواهیم، تجربیاتی کسب می‌کنیم، که سبکباران ساحل‌ها، فیض کسب‌ آن‌ها را ندارند؛ یا اگر داشته باشند کم‌‌تر از ما مرغانِ دریا به آن توجه مبذول می‌دارند و در آن غَور می‌کنند. یکی از این تجربه‌ها، تفکر در رفتار انسان‌ها و اندیشه در کردار حیوانات کره زمین است. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;برای نمونه ما دریانوردها کشف کرده‌ایم، که روان‌شناسی‌ و اعمال «مگس»‌ و طریق برخوردش با انسان‌ها‌ در کشورهای مختلف، تناسب مستقیم دارد با آب و هوای محیط؛ و رفتار و سلوک مردم آن خطه!&lt;br /&gt;یعنی ‌محیطی که مگس‌ها در آن رشد و نّمو می‌کنند، سر از تُخم بیرون می‌آورند، بال و پر می‌‌گشایند، پرواز را تجربه می‌کنند و در اِعمال تولید مثل و تکثر و تکثیر، موجب مزاحمت‌های عدیده برای انسان‌ها می‌شوند، در آن‌جا، در آن محیط،، چگونگی حالت جوی و عادت‌های اجتماعی‌ اثر مستقیم دارند بر رفتار مگس‌ها، به‌عبارت دیگر برخورد مگس‌ها با انسان‌ انعکاسی‌ست از محیط اجتماعی و جوی که در آن پا می‌گیرند ...به‌بخشید در آن بال می‌گیرند.&lt;img height="80" src="http://tbn0.google.com/images?q=tbn:VxeRtfDeyAn_dM:http://tinypic.com/fut7v9.jpg" width="140" align="left" /&gt; مثلا مگس‌های اروپای شمالی، کانادایی و ایالت‌های شمالی آمریکا، یعنی آن‌جا، که هم‌مرز با کانادا هستند، در مقایسه با هم‌کیشان خود در کشورهای استوایی، رفتاری نسبتا ملایم‌، حتا می‌توانیم بگوییم مؤدبانه‌ و متمدنانه دارند و هر چه به قطب شمال نزدیک‌تر می‌‌شویم، این خصلت مثبت را فزون‌تر می‌بینیم. یعنی اگر مگسی در فرانسه، در آلمان، در نروژ، در انکوریج یا در مورمانسک، به غذای شما یا به خود شما نزدیک شود می‌توانید یکبار، یا حد اکثر دو بار دستی حواله‌ کنید یا روزنامه‌ای در هوا تکان دهید و عدم علاقه خویش مبنی برهم‌نشینی با وی را، به‌ این صورت یا به‌هرصورت که مایل باشید، آشکار سازید و آن حشره موذی، اگر نه به‌فوریت، که پس از حرکت دوم یا سوم دست، مثل بچه آدم، گور‌َش را گم می‌کند و سعی می‌کند حتی‌المقدور دیگر موی دماغ شما نشود و عطای لیسیدن مربای چسبیده به‌بشقاب‌‌ را به لقای تماس، نه‌چندان نرم، با مگس‌کُش می‌بخشد.&lt;br /&gt;آن حشره، آن مگس، نا‌خود آگاه و از روی غریزه و در اثر هم‌نشینی با افراد متمدن، تفهیم می‌شود که این‌جا( در حاشیه بشقاب) جای نشستن برای او نیست و در صورت اصرار، به‌مصداق آیه‌ی شریفه‌ی انا للله و انا الیه راجعون، اگر حلق‌آویز نشود، دست‌ِ‌کم روی زمین پهن، یا روی میز ولو می‌شود.&lt;img height="80" src="http://tbn0.google.com/images?q=tbn:VKqXZsrTcJV4iM:http://saeediex.persiangig.ir/FunPic/Bahman1386/382.jpg" width="150" align="left" /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;a href="http:///"&gt;&lt;em&gt;مگس هندی در حال دوچرخه سواری&lt;/em&gt;&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مگس‌های کشور‌های غیر متمدن یا کم‌تر متمدن اما ( حالا نمی‌خواهم اینجا اسم ببرم!) به شیوه‌ی رفتار مردم همان ناحیه و همان حاشیه و همان محل‌‌ها، زمخت‌اند، کله‌شق‌اند، اصولا کله‌شقی‌‌ را به‌ارث برده‌اند و بد جور بی‌شرم، قبیح و سمج‌ بار آمده‌اند. ده ‌بار هم با دست پس‌شان بزنید باز بر‌می‌گردند و نه تنها بشقاب و فنجان، که لب و لوچه و چشم و بینی شما را هم تصرف کرده و خون‌تان را چنان به‌جوش می‌آورند، که، زبانم لال، با یک سکته‌ی کامل یا با یک انفارکت ناقص دست به‌گریبان می شوید و راه دیگری جز قتل و کشت و کشتار، ترجیحا با مگس‌کش، برای‌تان باقی نمی‌گذارند.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;با دست نمی‌توانید آن‌‌ها را بکشید، چون مگس‌ها حرکت دست شما را به‌صورت " سلو موشن" می‌بینند و همیشه فرصت فرار دارند.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;از مگس‌های بدعنق در کشورهای مختلف سخن گفتم. می‌پرسید کدام کشورها؟ نمونه بیاورم؟ خُب...مثلا کشورهای عربی، که مگس‌های‌شان هم مثل خودشان سماجت خاصی دارند و زبان سرشان نمی شود یا اصولا اهل هیچ‌گونه صلح و معامله‌ای نیستند، بیشترین مگس‌های انتحاری هم متعلق به همین ممالک و همین بلاد است. عرض کنم ... اممم ...دیگر اینکه کشورهای آفریقایی، یا آمریکای مرکزی و بعضی از کشورهای آمریکای جنوبی، یا مثلا بنگلادش، پاکستان (چه اسم بامسمایی!)، و از همه بد‌تر هندوستان، آخ و امان از دست مگس‌های هندی، که اگر دست و پا داشتند با لگد و سیلی به‌ جان شما می‌افتادند و اگر زبان داشتند می‌گفتند: هام چان تامارا هی کُرتانی مانتا چکری کنتا جانتا هی ... یعنی: جرأت می‌کنی مگس‌کش به‌طرف من پرت می‌کنی؟ باش تا حسابت را برسم!!...&lt;img height="120" src="http://tbn0.google.com/images?q=tbn:3Qx0xh-bRd3yjM:http://vizviznameh.blogfa.com/Photo/v/vizviznameh.jpg" width="120" align="left" /&gt; &lt;div align="left"&gt;&lt;a href="http:///"&gt;&lt;em&gt;مگس آخوندی بدون عمامه&lt;/em&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;از همه‌جا گفتم از کشور آخوند‌زده خودمان هم بگویم. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چند سال پیش که برای دید و بازدید به‌وطن رفته بودم، هرجا، چه در رستوران‌ها چه در جیگرکی‌ها یا آب میوه فروشی‌ها و همچنین در منازلی که به‌مهمانی دعوت می‌شدم، مگس‌های وطنی امان از من می‌بریدند و شگفتا از این همه صبر و شکیبایی هموطنان و اقوام و فامیل که به‌واقع تسلیم محض این موذیان نفس‌بُر شده بودند! وقتی علت را جویا می‌شدم و می‌پرسیدم: شما این همه انسان‌های فرهیخته چرا حریف این دویست/سیصد مگس موذی نمی‌شوید؟ می‌گفتند: والله در زمان اون خدابیامرز؛ ما این‌همه مگس نداشتیم، و آنهایی را هم که داشتیم این جور سمج و بی‌حیا نبودند، زمانه عوض شده دیگه، چبکنیم؟!&lt;br /&gt;بار دوم که به ایران رفتم، چون بار اول نوار چسبنده مگس‌گیر را در میهن اسلامی ندیده بودم، تعدادی از آن‌‌ها را با خود به سوغات بردم و به دوستان و به اقوام و فامیل هدیه دادم با کلی تعریف و تمجید از چسبندگی و لزجی این نوارهای ( Made in Germany )، که مگس‌ها را مثل آهن‌ربا به خود جذب می‌کند و تا مست و بی‌هوش‌شان نکرده ول‌شان نمی‌کند و چه و چه...&lt;br /&gt;نشان به‌این نشان، در روزهای بعد، که اقوام و فامیل مرا به چلو مرغ و آبگوشت و ماهی‌پلو دعوت کرده بودند با چشم خود دیدم تنها یکی دو مگس کور و کچل و علیل و بیمار به نوارهای اهدایی چسبیده‌ و کلی مارا جلوی فک و فامیل شرمنده کرده‌اند.....&lt;img height="120" src="http://tbn0.google.com/images?q=tbn:01ZOpEyHwhoSbM:http://www.boriszatko.com/wp-content/uploads/2007/11/Fliege2.jpg" width="200" align="left" /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;a href="http:///"&gt;&lt;em&gt;مگس آلمانی مشغول چت در اینترنت&lt;/em&gt;&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مدت زیادی طول نکشید تا فهمیدم با مگس‌های وطنی طرفم و از این نوارهای چسبنده‌ی ساختِ آلمان و ساختِ ژاپن و ساختِ روس و کره شمالی و کجا و کجا، تا دلتان بخواد فت‌و فراوون در آنجا، یعنی در میهن اسلامی یافت می‌شوند ولی مگس‌ها، هم‌رنگ جماعت شده و تحت تأثیر تربیت و آموزش اسلامی و تقلید از آخوند‌ها، بدجور مرد رند و موذی شده‌ و جاخالی می‌دهند. این‌جا بود که ملتفت کنایه و ایما و اشاره اقوام و فامیل شدم.&lt;br /&gt;شبی خواب دیدم آسمان تیره و تار شده و سیل مگس‌ها تعقیب‌ام می‌کنند و من دوان دوان رو به‌سمت آلمان فرار می‌کنم ولی پاهایم کشش ندارند و یاری نمی‌‌رسانند. مگس‌ها گوشم را احاطه کرده بودند، وزوزوزوز کنان تو گوش‌ام فریاد می‌‌زدند: شما هفتاد میلیون نفوس آریایی حریف 250 هزار آخوند بی‌سواد نمی‌شوید و تو دهن یکی مثل شیخ خزعلی نمی‌زنید که می‌خواهد نوروزتان را به‌زباله‌دان تاریخ بسپارد و سیفونش را بکشد آن‌وقت نوار و دام چسبنده‌ی آلمانی سر راه ما مگس‌های ریقو می‌گسترانید؟ زورتان به‌‌آن‌ها نمی‌رسد حساب مارا می‌رسید؟ دیواری از دیوار ما کوتاه‌تر ندیده‌اید؟ هه ...؟ یکی‌شان رفت تو گوشم و باکمال پر رویی عربده کشید: حالا سوقات از آلمان با خودت می‌آوری؟&lt;br /&gt;سپس همه یک‌صدا فریاد زدند: « ما همه سرباز توییم خزعلی... گوش به‌فرمان توییم جنتی ... وای به‌روزی که مسلح شویم... نوکر محمودی و رهبر شویم! وای اگر حکم جهادم دهند... ششلیک و یک جوجه کبابم دهند...»..&lt;img height="130" src="http://tbn0.google.com/images?q=tbn:4mlQX_N529KbnM:http://www.jankube.de/images/20071114231411_fliege.jpg" width="80" align="left" /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;a href="http:///"&gt;&lt;em&gt;مگس سوئدی در حین رقص باله&lt;/em&gt;&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نفهمیدم این ارقام و این اعداد و این حرف‌های بودار را از کجا آورده بودند و چه کسی یادشان داده بود؟ خدا را شکر در همان حیص و بیص به‌علت فشار گوش بر بالش، بیدارشدم و نفس راحتی کشیدم. این همه در توصیف مگس‌ها‌ و شیوه‌‌ی مبارزه با آنها گفتم و نوشتم و در توجیه اعمال‌شان داستان سرودم تا کمی هم مقایسه کرده باشم رفتار آن‌ موذیان بی‌زبان را با کردار هزل‌‌نویسان سمج اینترنتی که مثل کنه به‌آدم می‌چسبند و تا با مگس‌‌کُش سراغ‌شان نروی ول‌اَت نمی‌کنند.&lt;br /&gt;البته با این تفاوت که اگر مگس‌ها عیان ظاهر می‌شوند و آشکارا تو هوا بال و پر می‌زنند، این هرز‌ه‌گردها و هرزه‌گوهای بی‌پرنسیپ، در خفا، در پشت نقاب (Anonymous ) یا در پوشش اسم مستعار ِ تقی و نقی یا کبرا و صغرا به راستی به «ارگاسم Orgasmus» هرزه‌گویی و هرزه درایی می‌رسند، که با اجازه شما در پستی دیگر به شرح آن می‌پردازم.... یا الله. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10399996-3633274890433077618?l=battan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://battan.blogspot.com/feeds/3633274890433077618/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10399996&amp;postID=3633274890433077618' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/3633274890433077618'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/3633274890433077618'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://battan.blogspot.com/2008/10/blog-post_5881.html' title='روانکاوی مگس'/><author><name>&lt;b&gt; H a m i d ... M i d a f &lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12725883238759566740</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10399996.post-4502500408978872546</id><published>2008-10-04T13:49:00.001+02:00</published><updated>2008-10-04T14:04:49.414+02:00</updated><title type='text'>بحر طویل</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بحر طویل&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آن شنیدم که سپاه آمده در دشت و دمن توی کویر، پُشت دو تا تپه شن‌ریز کهن، دست بیالوده به یک کار خفن، دود به پا کرده، شلوغ کرده، توکل به خدا کرده در شیشه جادویی را وا کرده سه تا موشک 10 متری هوا کرده که تا لرزه فتد بر بدن بوش لعین، یا که پرد برق سه فاز از ته و ماتحت پلیدش توی اون کاخ سفیدش و پرد از سر و از کله ( رایس) هوش و کند خیس ز ترس جهش‌ و غرّش و توپ و تشر موشک ما چین جبین را.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نیز از غرش توپ و تشر موشک ما رعشه فتد بر تن و اندام اولی‌مرت، به‌شود مات و انگشت به‌دهان توی تل‌آویو، جروزالم و حیفا.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;لیک گویا که یکی موشک بد‌طینت صهیونیستی‌ی روسی به‌نمودست الم شنگه نداده‌ست به فرمان شلیک گوش روی تخت و سکو مانده و لم داده به پهنای بیابان، نه تّرقی نه تروّقی و نه دودی نه ورودی نه خروجی نه فرودی که نه انگارتو گویی که یکی موشک فرهیخته ساخت وطن هست. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;الغرض خُفته بُده موشک خاموش سیه‌پوش، در اون خاک و بیابون شده بوده‌است بسی موجب شرمندگی و خجلت ما امت اسلام، بخصوص رهبر ناکام، که با موشک و با بمب اتم میل به ویرانی‌ی صهیون و یهود دارد و نابودی ایرا ن پس و بعدش. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;این چنین بود که دادند خبر خدمت رهبر که یکی موشک ما جام شده خام شده صنعتِ موشک‌زنی ناکام شده وای به‌خندند به ریش من و تو مردم دنیا بخصوص مرکل و اولمرت و مبارک حسنی، چینی و بوش نیز شهنشاه سعودی همه اقشار مسلمان و یهودی.&lt;br /&gt;گفت رهبر که منم &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Guru"&gt;&lt;strong&gt;گوروی [+]&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; اکبر، نسَب‌ام سبت پیامبر که به‌سایم سر و عمامه‌ی گردم به ثریا و به اختر به‌گمانم که طلسم کرده کسی موشک ما را و به جادو و به‌جنبل نگذاشته‌ست که تا شیهه کشد، سوت زند، بوق زند، فوت کند دود کند، گرد و غباری بفرستد به‌هوا مست کند توی فضا موشک پژمرده و مظلوم مسلمان‌‌شده‌ی ما.&lt;br /&gt;زود اعزام نمایید دو آخوند شکم گنده عقب مانده و وامانده به آن خطه که تا روضه بخوانند سر تپه عزایم به‌نشینند و کنند زمزمه صد ورد و دعا را. بنمایند قرائت ز مفاتیح جنان، ورد کمیل، ذات معاد، سوره‌ی عاد فتح و حجر، کوثر و نجم و بقره را.&lt;br /&gt;این چنین بود که دو آخوند شکم گنده‌ی مفلوک، متخصص تو غنی کردن موشک و اتم شقه نمودن، به‌رسیدند به آن خطه جنگی و قدم رنجه نمودند روی تپه نشستند دو عاروق تو هوا ول به‌نمودند و به‌خواندند دو صد ورد و دعا را و به‌گفتند که ای حضرت قائم تو کمک کرده‌ای دائم، مددی تا که به دلدار رسم لطف بفرما و یکی انگولک‌ای قلقلک‌ای موشک بی‌عرضه‌ی ما دوست ندارد که کند میل جهیدن به‌فضا را. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;لطف کن چوب بزن توی سرش ورنه که ما خیط شویم بین ملل، خاصه که گویند چه شد آن‌همه نذر ورد و دعا روز و شب از مسجد و از تَکیه و بتخانه، چه شد رونق اسلام؟&lt;img height="120" src="http://news.gooya.com/society/archives/images/shahab1.jpg" width="200" align="left" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;a href="http://www.blogger.com/"&gt;یا مهدی موعود رحمی به‌حال ما کن موشک ما را هوا کن&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;ناگهان کلّه صبح دود بپا شد، هوا تیره و تار معجزه برخاست و دو صد موشک اسلامی و مونتاژ کُره، نی که جنوبی، که شمالی، شق و رق راست به پا خاست نمودند فضا تیره و تاریک. همه گفتند که به به و چه چه و زدند خنده به قهقه که ببینید کنون رهبر اسلام، دو آخوند فرستاده به صحرا و چه جور مشکل موشک شده حل، صل علی نور علی نور به اسلام و به آن امت در صحنه که ذوب است توی خصلت رهبر. وَه که از موشک مرده و فقط صرف دعا خواندن و نُدبه بفرستند دویست موشک ورزیده هوا را، به‌شگفتی به‌نشانند خدا را.&lt;br /&gt;&lt;img height="120" src="http://news.gooya.com/society/archives/images/shahab2.jpg" width="200" align="left" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;a href="http://www.blogger.com/"&gt;یا ابالفضل&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;img height="120" src="http://news.gooya.com/society/archives/images/shahab3.jpg" width="130" align="left" /&gt;&lt;img height="120" src="http://tbn0.google.com/images?q=tbn:izrxwXNrkpeaBM:http://www.iran-newspaper.com/1384/840619/html/227481.jpg" width="200" align="right" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;a href="http://www.blogger.com/"&gt;اکبری، عجب کلکی زدیم به‌دنیا ها...&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10399996-4502500408978872546?l=battan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://battan.blogspot.com/feeds/4502500408978872546/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10399996&amp;postID=4502500408978872546' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/4502500408978872546'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/4502500408978872546'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://battan.blogspot.com/2008/10/10.html' title='بحر طویل'/><author><name>&lt;b&gt; H a m i d ... M i d a f &lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12725883238759566740</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10399996.post-6985616179018125053</id><published>2008-10-04T13:47:00.001+02:00</published><updated>2008-12-10T18:44:06.545+01:00</updated><title type='text'>از اعدام فرعون تا گفتگوی ادیان آقای ابطحی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از اعدام فرعون تا گفتگوی ادیان آقای ابطحی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;پرده نخست&lt;/em&gt;:&lt;br /&gt;جمهوری اسلامی ایران، در رابطه با ترور شادروان انور سادات، فیلمی ساخته‌است بنام &lt;a href="http://tabnak.ir/pages/?cid=13819"&gt;«اعدام فرعون»&lt;/a&gt;، که حاصل مونتاژ و وصله پینه چند فیلم کوتاه از اینجا و آنجا‌ست. مصری‌ها نیز به‌تلافی این مهر ورزی آخوندی / اسلامی، فیلمی درست کرده‌اند بنام «امام خون»، این به آن در.&lt;br /&gt;شادروان انور سادات - برخلاف گمال عبدالناصر - « من آن‌زمان در مصر بودم و به‌چشم خویش می‌دیدم» - که فقط های و هوی‌اش گوش فلک را کر می‌کرد و گرد و خاک عربده‌‌‌هایش تنها از پشت میکروفون هوا را آلوده می‌ساخت، مردی بود واقع‌بین. او می‌دانست دم از نابودی اسراییل زدن و شعار یهودیان را به‌دریا ریختن، شعارهایی هستند پوک، بی‌هوده، بی‌پایه، شاید مفید در عالم تخیّل، ‌که در به‌ترین وجه‌اش می‌توانست خوراک تبلیغاتی برای عربده‌کشان و لومپن‌های خیابان‌های قاهره، ریاض، دمشق و امان‌، پایتخت اردن شود. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;او فهمیده بود حقیقت صورت دیگری دارد و با شجاعت با اسراییل آشتی کرد و پایه گذار روند میمون صلح بین اعراب و اسراییل در خاورمیانه شد - هرچند تا رسیدن به‌صلح کامل هنوز راهی در پیش است - ولی مبارک آغازی‌ست.&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_Fzwvt5E52ds/SIeAhbLZddI/AAAAAAAAABQ/KHSfaSy7CAQ/s1600-h/images[6].jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5226287204306351570" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Fzwvt5E52ds/SIeAhbLZddI/AAAAAAAAABQ/KHSfaSy7CAQ/s200/images%5B6%5D.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;فراموش نمی‌کنم این سخن سادات را در مصاحبه یا یک خبرنگار، که خطاب به منتقدین و مخالفین‌اش می‌گفت: &lt;em&gt;&lt;strong&gt;«من صد سال جلو تر از شماها فکر می‌کنم»&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;. و چه درست می‌گفت این وطن‌پرست. اینک هنوز سال و زمان به سی، پس از وی هم نرسیده‌است و کشورهای عرب یکی پس از دیگری به صلح با اسراییل ترغیب‌تر و نزدیک‌تر می‌شوند. در این میان آخوند های ایران هستند که کاسه از آش داغ‌ترند، که این‌‌ قوم، حتا با مردم ایران هم در ستیزند؛ چه رسد به‌ آرزوی صلح و همزیستی برای ‌بیگانگان.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;em&gt;پرده دوم&lt;/em&gt;:&lt;br /&gt;چند روز پیش فیلم مستندی را از فلسطینی‌های ساکن نوار غزه و جنوب بیروت و ساحل غربی رود اردن، در تلویزیون آلمان، تماشا می‌کردم. از جمله نشان می‌دادند و گفتگو می‌کردند با نونهالان کودکستانی و با دانش‌آموزان مدارس ابتدایی. در حالی‌که دوربین به نوبت روی صورت کودکان معصوم زوم می‌شد، صدای خانم معلم، بیرون از تصویر، به‌گوش می‌رسید، که از یک دختر بچه می‌پرسید: اسراییل یعنی چه؟ و آن بچه با صدای ظریفِ کودکانه‌اش، کمی خجلت‌زده، کمی ترسو، پاسخ می‌داد: یعنی کلب. (سگ)&lt;br /&gt;خانم معلم همین سؤال را از کودک دیگری ‌‌کرد و آن کودک پاسخ داد: اسراییل یعنی خنزیر. (خوک)&lt;br /&gt;و هریک از کودکان در پاسخ به‌سوال خانم معلم فرهیخته و متمدن، یک اصطلاح زننده‌، یک توهین، که بیش‌تر از زبان بزرگسالان شنیده می شود، نثار اسراییل و یهودیان می‌‌کردند.&lt;br /&gt;و سپس همه با هم با صدای بلند: الموت اسراییل...&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;br /&gt;من مات و حیرت‌زده، ناباورانه به این صحنه نگاه می‌کردم. دهانم باز مانده بود! آدم چه بگوید به این‌همه حماقت؟ به این‌همه نفرت‌زدگی، به‌این‌همه بی‌فرهنگی؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;کو؟ کجاست؟ آن فرهنگ غنی‌ی! عربی، که مبلغین‌اش در تعریف‌اش سر بر آسمان می‌سایند؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شنیده‌ام در مدارس فلسطینی هنگام تدریس علم حساب به کودکان یاد می‌دهند: اگر هفت تا اسراییلی داشته باشیم، پنج‌تای آن‌ها را بکشیم، چند تا یهودی دیگر باقی می‌مانند؟ !&lt;br /&gt;هیچ نمی‌دانند این آموزش و پرورش دهندگان، که این کودکان روزی خسته بشوند از نفرت، از کینه...؟ و خسته بشوند از مرگ بر این و بر آن گفتن و بخواهند در صلح و آرامش زندگی کنند با همسایه شان اسراییل؟ این معلمین، این پدر و مادرها، به چه حقی آینده این کودکان را مثل گذشته نفرت‌انگیز خویش، تیره می‌کنند. خود به کجا رسیدید؟ این همه سال با این‌همه نفرت و نفاق‌پروری؟ اسراییل چهار نعل بسوی پیشرفت و تمدن و مدرنیته می‌تازد و شما هنوز در خم کوچه‌ی مرگ بر این و الموت بر آن سر گردانید، هی تقصیرها را بگذارید به‌گردن من و امثال من، که حقایق را بازگو می‌کنیم. حق‌تان است توی سرتان می‌زنند.&lt;br /&gt;در این فیلم مستند کودکان اسراییلی را نیز نشان دادند. چه تمیز پوشیده بودند! چه شیرین و از صمیم قلب می‌خندیدند، چه پاسخ‌های شایسته‌ای به خبرنگاران می‌دادند، چه خون‌گرم، چه مؤدب، چه امیدوار!&lt;br /&gt;آری آینده متعلق به فرهیختگان است ... این‌ها هستند که پایدار خواهند ماند؛ نه نفرت‌زدگان فلسطینی و نه جن‌زده‌های اسلامی، که لابد فردا می‌آیند و می‌گویند خبرنگاران آلمانی به‌عمد از کودکان فرهیخته اسراییلی فیلم گرفتند ...&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;em&gt;پرده سوم&lt;/em&gt;:&lt;br /&gt;در رابطه با فیلم «اعدام فرعون»، محمدعلی ابطحی &lt;a href="http://www.webneveshteha.com/weblog/?id=2146309573"&gt;مطلبی نوشته‌است&lt;/a&gt; که آن‌را در بلاگ نیوز لینک داده بودم&lt;br /&gt;او می‌نویسد: « &lt;em&gt;مصر و ایران اگر با یکدیگر همکاری کنند، مشکلات زیادی برای اسرائیل و آمریکا درست میکند و بحران های فراوانی را از سر مردم مسلمان دور می نماید&lt;/em&gt;. »&lt;br /&gt;آری «&lt;em&gt;مشکلات زیادی برای اسراییل و آمریکا درست می‌کند&lt;/em&gt;» ولی چه نفع سیاسی و اقتصادی برای دو کشور- ایران و مصر - در بر خواهد داشت؟ و چه منفعتی این دو مملکت از این هم‌کاری خواهند برد؟ آیا این مسأله مهمی نیست؟ مهم ایجاد مشکل برای آمریکا و اسراییل است؟ خُب ... مشکلاتی را که تاکنون برای آمریکا و اسراییل و اصولا برای کل خاورمیانه به‌وجود آورده‌اید چه نفعی برای شما در بر داشته‌است و چه نکته مثبتی نصیب وطن کرده‌است؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;br /&gt;وقتی یک سیاست‌مدار ایرانی، معاون سابق رئیس جمهور یک مملکت بزرگ، مبلّغ گفتگوی ادیان و تمدّن‌ها، این چنین استدلال کند و افق فکری‌اش این گونه باشد، که در تمنای ایجاد مشکل برای دیگران و برای خود شیرینی و تملق‌گویی نزد مقام معظم رهبری، شاید هم از بیم گزند اقتدارگرایان و تمامیت‌خواهان، این‌گونه قلم بر کاغذ برد، چه انتظار و توقع‌ای داریم از کودکان فلسطینی ساکن غزه؟ و دانش‌اموزان ساحل غربی رود اردن؟ و چه انتظاری می‌توانیم داشته باشیم از شیعه‌نشینان تفنگ به‌دست بیروت؟ و از لومپن‌های عربده‌کش خیابان‌های تهران؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;که هنگامی که در رابطه با نتیجه مسابقه فوتبال بین دو تیم مملکت از آن‌ها سؤالی می‌شود، قبل از پاسخ، نخست بسم‌الله گویان، با خونسردی و طبق عادت همیشگی مرگ بر اسراییل و مرگ بر آمریکا را زمزمه می‌کنند، سپس در باره ورزش یا دررابطه با گرانی‌ی گوجه‌فرنگی و پیاز سخن می‌گویند؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نه تنها اقتصاد مملکت، که فرهنگ ما را نیز زیر و زبر کرده‌اند و هر کس، در هر مقامی، مبلغ این فرهنگ انسان‌ستیز است. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10399996-6985616179018125053?l=battan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://battan.blogspot.com/feeds/6985616179018125053/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10399996&amp;postID=6985616179018125053' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/6985616179018125053'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/6985616179018125053'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://battan.blogspot.com/2008/10/blog-post_4332.html' title='از اعدام فرعون تا گفتگوی ادیان آقای ابطحی'/><author><name>&lt;b&gt; H a m i d ... M i d a f &lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12725883238759566740</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_Fzwvt5E52ds/SIeAhbLZddI/AAAAAAAAABQ/KHSfaSy7CAQ/s72-c/images%5B6%5D.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10399996.post-2925675600722301691</id><published>2008-10-04T13:45:00.002+02:00</published><updated>2008-12-10T18:44:06.816+01:00</updated><title type='text'>فرش‌بافی در نشست ژنو</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;فرش‌بافی در نشست ژنو&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گفت: جمهوری اسلامی با ساز و دهل و تفسیر و تحلیل و با تبلیغ از پیروزی در نشست چند روز پیش ژنو حرف می‌زند. اروپایی‌ها اما می‌گویند ما با وجودی‌که از جمهوری اسلامی خواسته بودیم بدون دوز و کلک با یک برنامه مشخص در ژنو حاضر شوند و یک جواب قاطع و قانع‌کننده به پیشنهاد‌های ما بدهند ولی ساکت و سامت و صّم بکُم نشستند و غیر از احوال‌پرسی و حال شما چطوره؟ و حال شما که اینشالله خوبه و نشان دادن دندان‌های سفیدشان در میان انبوهی از ریش، چیز دیگری به‌ما نگفتند، ندادند! پرسید: حالا حق با کی‌ست؟&lt;br /&gt;گفتم: حق با هر دو است. اروپایی‌ها به‌این دلیل، که واقعا هیچ‌ پاسخی از آقای جلیلی نگرفتند، ایشان، یعنی آقای جلیلی، نه دیپلمات است، نه‌بلد است مذاکره کند و نه، طبق دستور تصمیم‌گیرندگان در تهران، اجازه داشت حرفی بزند. او دستور داشت، وظیفه داشت کاری بکند، یا به‌تر بگویم کاری نکند، تا آقایون در تهران هر جور خود دل‌شان خواست این نشست را تفسیر و تحلیل بکنند. این از اروپا...&lt;br /&gt;جمهوری اسلامی نیز به‌آن دلیل حق دارد، چون به‌خیال خودشان باز‌هم توانسته‌اند با زرنگی آخوندی سر سولانا و مولاناها را کلاه بگذارند و باز وقت بخرند و مسأله را کمی بیش‌تر کش بدهند، همینطور... گربه و موش ... تا یواش یواش دوره‌ی جورج بوش به پایان برسد و آمریکا مشغول و درگیر انتخابات جدید گردد، بعدش هم خدا کریم است.&lt;br /&gt;اگر «اوباما» پرزیدنت شد که نور علا نور. اگر هم مک‌کین شد... خُب ما حالا چرا سر خودمان را برای 8 – 10 ماه دیگر درد بیاوریم، وقت‌اش که رسید بالاخره یک فکری به‌ذهنمان خواهد رسید.&lt;br /&gt;گفت: ولی این که طریق دیپلماسی و بحث و گفتگو و به‌نتیجه‌رسیدن نشد! آن‌هم بر سر مسأله‌ای با چنین اهمیتی که می‌تواند به جنگ یا به تحریم های شدید و کمر شکن علیه مردم ایران منتهی شود؟ مگر آخوندها خوابند؟ مگر احمقند؟ مگر نمی‌دانند چه خبر است؟&lt;br /&gt;گفتم: خوب هم می‌دانند! از من و تو هم به‌تر می‌دانند. ولی فراموش نکن تو باز هم داری اروپایی فکر می‌کنی... اینجا، در اروپا، سیاستمداران از ترس مردم و از بیم بازخواست ملت جرأت نمی‌کنند با منافع مردم بازی بکنند، ریسک بکنند! ولی توی ایران کی به کی؟ رسانه‌های آزاد داریم که خطر را گوشزد بکنند؟ نه... رادیو تلویزیون مردمی داریم که بگویند آقایون این راه که شما می‌روید به ترکستان ختم می‌شود؟ نه... مردم خود مستقیم حق نفس‌کشیدن دارند؟ نه ...&lt;br /&gt;ملاها خودشان می‌بُرند و می‌دوزند ... گور بابای ملت، که آخر سر باید چوب اشتباهات آنها را بخورند.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مگر تو جنگ هشت ساله همین‌جوری نبود؟ چقدر خیرخواهان و وطن‌پرستان، پس از فتح خرمشهر، توصیه کردند، التماس کردند که دیگه بس است؟ لاکن آقای خمینی می‌گفت: من تو دهن اونهایی می‌زنم که صلح صدامی می‌خواهند! می‌گفت راه نجات و تصرف قدس از کربلا می‌گذرد! سرانجام به بصره هم نرسید! تو همان مرداب‌های هور الهویزه زمین‌‌گیرش کردند. جنگ را باختیم تقاص‌اش را هم دادیم.&lt;br /&gt;گفت: آقای جلیلی گفته من و سولانا فرش ایرانی بافته‌ایم. گفته فرش‌بافی اونهم ایرانی‌اش وقت می‌برد، ریزه‌کاری‌هایی دارد. ولی وقتی تمام شد یک فرش خوشگل مامانی می‌شود.&lt;br /&gt;گفتم: چی چی فرش بافته! این آقا بلد نیست حرف بزند، هیچی نگفته، هیچ بحث و جدلی نکرده‌است! اصلا اجازه حرف‌زدن نداشته‌است! گلیم هم نبافته است، چه رسد به فرش...&lt;br /&gt;گفت: نتیجه؟ این‌جوری که نمیشه این‌ها که نمی‌توانند با منافع ملت، با منابع مملکت، با احتمال خطر تجزیه وطن و با سرنوشت یک ملت بازی بکنند؟&lt;br /&gt;گفتم: چرا نمی‌توانند؟ تو می‌خواهی جلوشان را بگیری؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اصلا چرا از من می‌پرسی؟ مگر من رئیس دیپلماسی (جیم الف) هستم؟ برو از خودشان بپرس!&lt;br /&gt;گفت: اگر از خودشان بپرسم اول زندانم می‌کنند بعد شکنجه‌ام می‌کنند، بعد هم سنگسار...&lt;br /&gt;گفتم: برو خدا را شکر کن که خایه‌هایت را از پس نمی‌کشند...&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Fzwvt5E52ds/SIhk7PcAvtI/AAAAAAAAABY/Wx6GkkR7uC8/s1600-h/images[40].jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5226538336482541266" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Fzwvt5E52ds/SIhk7PcAvtI/AAAAAAAAABY/Wx6GkkR7uC8/s200/images%5B40%5D.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;a href="http://www.blogger.com/"&gt;«مراسم خایه‌کشی در قرون وسطا»&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10399996-2925675600722301691?l=battan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://battan.blogspot.com/feeds/2925675600722301691/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10399996&amp;postID=2925675600722301691' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/2925675600722301691'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/2925675600722301691'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://battan.blogspot.com/2008/10/blog-post_7238.html' title='فرش‌بافی در نشست ژنو'/><author><name>&lt;b&gt; H a m i d ... M i d a f &lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12725883238759566740</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_Fzwvt5E52ds/SIhk7PcAvtI/AAAAAAAAABY/Wx6GkkR7uC8/s72-c/images%5B40%5D.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10399996.post-8192696720469383157</id><published>2008-10-04T13:42:00.001+02:00</published><updated>2008-10-04T14:06:12.608+02:00</updated><title type='text'>بسته پیشنهادی + تضمین امنیت رژیم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بسته پیشنهادی + تضمین امنیت رژیم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="PostTextBody" align="right"&gt;محمد رضا شاه اگر در ایام سلطنت‌، بویژه در سال‌های آخرین، به ملت‌اش تکیه کرده و چشم‌انتظار اوامر و راهنمایی سفیران آمریکا و انگلیس ننشسته بود، بی‌شک تاج و تخت‌اش به این سهل و سادگی فرو نمی‌ریخت، هم خود آواره و گور یه‌گور نمی‌شد؛ هم ملت‌اش گرفتار حکومت متحجر اسلامی نمی‌گردید.&lt;br /&gt;دریغا که دولتمردان اسلامی هم‌ اینک در همان راه گام می‌نهند و همان اشتباه را تکرار می‌کنند.&lt;br /&gt;فواره چه بلند شود سرنگون ‌گردد.&lt;br /&gt;حکومت اسلامی، که پشت خود را در میان ملت خالی می‌بیند، در بحبوحه داد و ستد بسته‌ی مشوق‌های تجاری، &lt;em&gt;&lt;span style="COLOR: rgb(204,0,0)"&gt;تضمین امنیتی&lt;/span&gt;&lt;/em&gt; از غرب، یویژه از آمریکا می‌طلبد. جنگ زرگری بر سر غنی‌سازی او رانیوم و دستیابی، به‌هر قیمت، به‌یک یمب اتمی‌ی ذغالی یا گازاویلی در همین راستا‌ست. جکومت اسلامی برای پذیرش این بسته مخالفتی ندارد! منتها به‌جز تأمین اورانیوم غنی شده و کمک‌های اقتصادی و مالی، چه تضمینی وجود دارد، که همین غرب و در رأس آن آمریکا پس از حل مشکل هسته‌ای، دولت ایران را بابت عدم رعایت حقوق بشر در تنگنا قرار ندهند؟ و لغو اعدام‌های فله‌ای، برقراری انتخابات آزاد، آزادی زنان و لغو شکنجه، تحت فشار مضاعف قرار ندهند؟&lt;br /&gt;چه تضمینی وجود دارد که آمریکا اپوزیسیون ایران را در فروپاشی رزیم اُلیگاریشی، حمایت مالی و معنوی نکند؟ و روحانیون را به سرنوشت صدام دچار نسازد؟ می‌گویند آمریکا هیچ غلطی نمی‌تواند بکند. و لی خود به‌تر می‌دانند که این شیطان بزرگ چه غلط‌هایی می‌تواند بکند؟ اگر آیت‌الله خمینی می‌گفت: آمریکا اونطرف دنیا، ما این طرف دنیا! چه‌کار با ما دارد؟ ولی جانشینان‌اش خوب می‌دانند دنیا چه کوچک شده؟&lt;br /&gt;سؤال این‌است آیا همان‌طور که شاه فقید معتقد بود شالوده تاج و تخت‌اش در لندن و واشنگتن پایه‌ریزی شده‌است، همان‌گونه هم آیت‌الله‌ها معتقدند بدون حمایت آمریکا و غرب، برای همیشه، دوام نخواهند آورد؟ و در مقابل پذیرش «بسته» اجباری (آش خاله) تضمین می‌طلبند؟&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;آخوندها بر سر دو راهی قرار گرفته‌اند. اگر بسته‌ی پیشنهادی غرب را رد بکنند؛ در برنامه مجازات و تحریم‌های شدید قرار می‌گیرند. یا با بمباران احتمالی آمریکا و اسراییل مواجه می‌شوند و زیربنای مملکت و آنچه را که در راه توسعه اقتصادی، بویژه در تأسیسات هسته‌ای و برپایی نیروگاه‌ها، یا در کارخانه‌های اسلحه‌سازی، هزینه و سرمایه‌گذاری کرده‌اند با خاک یکسان می‌شوند. گیرم آخوند‌ها موفق شوند چند شهاب دو- و سه- و چهار به &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Negev"&gt;( عباس پالیزدار)&lt;/a&gt;)&lt;br /&gt;آخوندها بارها از حس وطن‌پرستی و آزادی‌خواهی مردم، به‌سود منافع خویش، سوء استفاده کرده‌اند. مردم دیگر اعتمادی به‌آن‌ها ندارند. مشکل اینک همین است. آن‌ها اگر تکیه بر ملت داشتند چه نیازی به‌بمب هسته‌ای‌ ‌بود. بمب هسته‌ای بر علیه چه کسی؟ در مقابل کدام دشمن؟&lt;br /&gt;اگر ملت پشتی‌بان دولت بود، اگر دولت به‌خواست‌ها و نیاز‌های مردم توجه داشت، آمریکا و شیطان‌های بزرگ و کوچک چگونه‌می‌توانستند در ملت نفوذ کنند؟ &lt;/div&gt;&lt;div class="PostTextBody" align="right"&gt;اصولا چه بهانه‌ای برای نفوذ وجود می‌داشت؟ نفوذ و دخالت برای برقراری تساوی حقوق همه شهروندان؟ برای رعایت حقوق بشر؟ برای آزادی اقوام و مذاهب؟ لغو احکام عصر حجر، لغو سنگسار و شکنجه؟ زندان، اعدام‌‌های جرثقیلی؟ ریشه‌کنی تبعیض و فساد؟&lt;br /&gt;حکومت در داد و ستد بسته پیشنهادی غرب &lt;span style="COLOR: rgb(204,0,0)"&gt;تضمین امنیتی&lt;/span&gt; می‌طلبد! از غرب! نه از ملت ایران! &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10399996-8192696720469383157?l=battan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://battan.blogspot.com/feeds/8192696720469383157/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10399996&amp;postID=8192696720469383157' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/8192696720469383157'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/8192696720469383157'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://battan.blogspot.com/2008/10/blog-post_6165.html' title='بسته پیشنهادی + تضمین امنیت رژیم'/><author><name>&lt;b&gt; H a m i d ... M i d a f &lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12725883238759566740</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10399996.post-7890755487600371865</id><published>2008-10-04T13:40:00.002+02:00</published><updated>2008-10-04T14:06:35.103+02:00</updated><title type='text'>تهنیت آیت‌الله میداف به شیخ حسن نصرالله</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تهنیت آیت‌الله میداف به شیخ حسن نصرالله&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در چند روز گذشته چنان سیل تلگرافات، حامل تحیت و تهنیت و شادباش‌ از جانب آیات عظام و علمای اعلام و حجج اسلام در ام‌القرائ ایران، به‌سوی بیروت پایتخت لبنان، به‌حضور ذیجود شیخ المعظم السید الحسن النصرالله، سلام‌الله علیه و آباءهو و اجدادهو و اولادهو اجمعین، در رابطه با پیروزی بر صهیونیسم جّرار و پیروزی در تبادل اسرای اسلام، سرازیر شده‌است که ناظران بین‌الملل تا کنون کم‌تر نظیرش را دیده‌اند.&lt;br /&gt;حضرت شیخ، در دو دقیقه‌ای که برای در آغوش گرفتن سمیر قنطار، قاتل کودکان دوساله و چهارساله یهودی، جرأت کرده بوده از پناهگاه امن‌اش بیرون بیاید، جایی که وی از ترس موش کوچولوهای صهیونیست‌ها، معروف به (موشک)، دایم در پناهش به‌سر می‌برد، ٱری در همان دو دقیقه خروج و توقف در هوای آزاد، در حالی‌که دو چشم‌اش دایم دزدکی به آسمان خیره بوده است، چنان کمر صهیونیسم بین‌الملل و استکبار جهانی را شکسته بوده‌است، که هیهات دوباره جان گیرند، که همین امرسبب‌ساز تهنیت‌های بی‌شمار آیات عظام مقیم ایران شده است.&lt;br /&gt;رویتر از بیروت گزارش می‌دهد تبادل اسیران شامل بوده است از 199 تابوت به‌انضمام چهار قهرمان زنده مبارز قاچاق‌چی مواد مخدر و یک آدم گردن کلفت دختر بچه‌کش شهیر و جان‌فشان، که در زندان اسراییل به خرج یهودی‌ها سواد خواندن و نوشتن را آموخته و از دانشگاه آزاد تل آویو لیسانس و تخصص گرفته‌است. ایشان قول داده‌است بزودی دو باره در لباس رزم به سرزمین یهودیان یا فلسطین اشغالی مراجعت کند و با قنداق تفنگ‌ سر چند کودک دیگر اسراییلی را له و لورده نماید. اسیران از طریق صلیب سرخ جهانی، به حزب‌الله لبنان تحویل داده شدند. در مقابل اجساد متلاشی‌شده دو سرباز جوان بی‌گناه اسراییلی، که در حین خدمت نظام و پاسداری از مرزهای وطن به‌شهادت رسیده بوده‌اند، به اسراییل تحویل داده شده است.&lt;br /&gt;با خبر شدیم آیت‌الله العظمی العبدالحمید المیداف، دام عُمره العالی، نیز تیریک و تهنیتی خدمت آیت‌الله شیخ &lt;span style="color:#000000;"&gt;حسن نصرالله ارسال فرموده‌اند،که متن پیام به‌شرح ذیل است:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;em&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;a name="other204"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;em&gt;سماحه حجت الاسلام والمسلمين، السيدحسن نصرالله، نصره الله و نصيرا و عزيزا و دائما و مزيدا و چه و چه وچه...&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;em&gt;السلام عليكم و رحمه الله&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;em&gt;بسم الله الرحمن الرحي&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;em&gt;م&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;em&gt;اذا جاءنصرالله والفتح و رأيت الناس، که از دولتی رفتار و کردار شما و ما يخرجون في دين الله افواجا، فسبح بحمد ربك واستغفره انه كان تواب&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;em&gt;ا&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;em&gt;التسبيح والحمد علي ما اولاكم من النعمه و فتح لكم فتحا مبينا و جعلكم قدوه و معياراللعظمه و عزه الاسلام وامناء علي حراسه دينه و اعوانا للأمام المنتظر ارواحنا لتراب مقدمه الفداء والاستغفار مما كان البعض يستبطؤون لوعدالله و يقولون متي نصرالله و الله يقول الاان نصرالله قريب، و لاکن عگر عین صهیونیست‌ها بگذارند...&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;em&gt;.والسلام والتحيات علي الاخوه الاعزه حزب الله و الجمیع الچماقداران الاسلامیه فی‌البلاد الاسلام والتوابع ... &lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;em&gt;نحمدالله و نشكره علي ان احسن بهم اذ اخرجهم من السجن و جاء بهم من البدو من بعدان نزغ الشيطان بيننا و بينهم ان ربي لطيف لما يشاء انه هوالعليم الحكيم&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;. ان‌الله یحب‌الچماقین&lt;/span&gt;.&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برادر عزیز و مهربان شیخ حسن نصرالله، یا اخی!&lt;br /&gt;دو سال پیش، در همان زمان که شما دو سرباز اسراییلی صهیونیستی را، با غافل‌گیری در مرز لبنان و عزراییل به گروگان گرفته، آنها را ذبح اسلامی و تیکه پاره کردید و از همان موقع که طیاره‌های دشمن به تلافی این شبیخون تقریبا خانه‌ای را در بیروت آباد نگذاشتند، علی‌الخصوص که مبارزان دلیر حزب‌الهی موشک‌های خود را از پشت بام مدرسه‌ها و بیمارستان‌ها و از زیر خشتک پهن و گشاد نسوان شلیک می‌کردند، فلذا طیاره‌های دشمن ده ها هزار برادر و خواهر حزب‌الهی را، به‌زور به‌نوشیدن شربت شهادت مجبور کردند، آری من از همان زمان به مدیریت و درایت و جنگجویی و استواری قدم و قدرت دیپلماسی و قهرمانی و شهرت جهانی حضرتعالی پی بردم...&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ایکاش شما به عنوان مشاور دیپلماسی و سیاسی و جنگی دولت احمدی‌نژاد به ایران می‌آمدید وهمان‌طور که بیروت را بر سر خودتان خراب کردید، طهران را نیز بر سر ما خراب و ویران می‌کردید، که خداوند یک در این دنیا و صد در آخرت، مضاف به پولی که میلیون ملیون در اختیارشما قرار می‌دهیم، به‌شما اجر دهد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*.&lt;img height="120" src="http://tbn0.google.com/images?q=tbn:HTyphvKkM-908M:http://xs218.xs.to/xs218/07336/Naser_Iran.jpg" width="130" align="left" /&gt;&lt;br /&gt;اگر درباز سازی بیروت، ما با پول مفت نفت به هر کدام از شما 25 هزار دلار دادیم و خانه‌هایتان را باز‌سازی کردیم و حقوق و مقرری‌تان را برای سالها تأمین نمودیم، در عوض توقع داریم آن زمان که عامریکاعی‌ها و صهیونیست‌ها مراکز اتمی و پاسگاههای بسیجی و پاسداری و شاید هم پناهگاه‌های خود ما را بر سرمان خراب می‌کنند، شما هم به خیابان‌های بیروت بریزید و فریاد بزنید: حزب فقط حزب‌الله، رهبر فقط نصرالله ...&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;br /&gt;من توقع ندارم شما خودتان را برای ما مجوس‌ها به آب و آتش بزنید، که نمی‌زنید و برای دفاع از ما به پشت بام مدرسه‌ها هجوم ببرید و یا توی حیاط خانه سالمندان جبهه بگیرید و از آن مکان‌ها و یا از زیر خشتک خواهران عفیفه‌ی طیبه‌ي معظمه‌ی مسلمه، موشک هوا کنید و عزراییلی‌ها را ناچار سازید باز هم مثل دو سال قبل و شاید بد تر از آن بیروت و میروت‌تان را زیر و زبر سازند و خاکش را به‌توبره بکشند نع... نع ... لا وُلک...&lt;br /&gt;لا وُلک، ولی تو قع داریم دست‌ِ‌کم شعاری معاری به‌نفع ما بدهید تا دهان این امت همیشه در صحنه ما بسته شود که هی داد می‌زنند و می‌گویند:&lt;br /&gt;حرام‌تان باد پول ما را که مفت می‌برید و می‌خورید و تو سواحل سن تروپه و کان و نیس و تو پلاژهای بیروت هدر می‌دهید و با آن‌ها چه عشق‌ها می‌کنید و با پول ما بچه‌هایتان را به هاروارد و کمبریج می‌فرستید...&lt;br /&gt;و ما خودمان به کلیه فروشی مشغولیم و در بازار‌های دوبی برای شیوخ تن فروشی می‌‌کنیم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زادكم الله توفيقا و تسديدا &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;فی البرج الرجب و الشوال و الشعبان المعظمه فی سنه 1429 &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10399996-7890755487600371865?l=battan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://battan.blogspot.com/feeds/7890755487600371865/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10399996&amp;postID=7890755487600371865' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/7890755487600371865'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/7890755487600371865'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://battan.blogspot.com/2008/10/blog-post_9729.html' title='تهنیت آیت‌الله میداف به شیخ حسن نصرالله'/><author><name>&lt;b&gt; H a m i d ... M i d a f &lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12725883238759566740</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10399996.post-168895898661001800</id><published>2008-10-04T13:37:00.001+02:00</published><updated>2008-10-04T14:07:00.361+02:00</updated><title type='text'>از رهبر بی‌تدبیر تا شیخ کینه‌توز</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از رهبر بی‌تدبیر تا شیخ کینه‌توز&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;در قانون اساسی جمهوری اسلامی آمده است رهبر باید مدیر و مدبر باشد.&lt;br /&gt;سال‌ها بر طبل دشمنی با آمریکا و عدم مذاکره با شیطان کوبیدند. چوب‌اش را در همه زمین‌ها، بویزه در عرصه اقتصاد خوردیم. از جنگ و تلفات انسانی و خسارت‌های مالی‌اش چیزی نمی‌نویسم، که همه برکت خدا بودند. یک نفر بجای هفتاد میلیون فکر می‌کرد و فکر می‌کند، مصلحت‌ ملتی را آن‌جور که خود می‌طلبد تشخیص می‌دهد و تصمیم‌ می‌گیرد. نمی‌گوید هر گاه ملت، بل‌ هر وقت « من » مصلحت دیدم، باب گفتگو را با شیطان‌های کوچک و بزرگ باز می‌کنم. هیچ‌کس را یارای نقد و انتقاد نبوده و نیست.&lt;img height="95" src="http://gdb.rferl.org/37568C5A-585A-4EB8-B036-E6DCDDF6F8CD_w82_h62.jpg" width="130" align="left" /&gt;&lt;br /&gt;اینک که دوره ریاست جمهوری بوش به آخر رسیده است و این گاوچران کله‌شق تکزاسی قصد تلافی‌جویی از آن‌همه بی آبرویی‌ها و چوب لای چرخ گذاشتن‌ها را دارد و انتقام خون سربازان آمریکایی کشته‌شده در عراق و افغانستان را می‌طلبد، از طرف دیگر اسراییل تصمیم‌اش به پایان دادن به غنی‌‌سازی و اتم‌بازی آخوندی‌ست، ناگهان رهبر از بیم جان و از ترس جدایی اجباری با قدرت‌خانم، مدیر و مدبر می‌شود، راضی می‌شود برای مذاکره با هر شیطانی، که اگر مملکت صاحب داشت و سؤال و جوابی در کار بود، مردم می‌پرسیدند: چرا با این‌همه تأخیر؟ چرا با این‌همه فرصت‌سوزی؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هر کس دیروز سخنان رهبر عظیم‌الشأن را در توجیه مذاکره با آمریکا شنیده باشد نزد خود فکر می‌کند چه استادند این آخوندها در سفسطه و عوام‌فریبی! در شعبده‌بازی و حّرافی و دروغ‌گویی! و بی‌چاره ملت ایران که هرچند در قاموس آخوندی پشیزی ارزش ندارد و لی عجیب، وقت و بی‌وقت، دست‌مایه شارلاتان بازی‌های شان قرار می‌گیرد و عزیز و محترم می‌شود. به‌نامش سخن می‌گویند و برایش تصمیم می‌گیرند و در صورت اعتراض به‌مسلسل بسته می شوند.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;br /&gt;و بی‌چاره احمدی‌نژاد! طفلک با همه هارت و پورت‌هایش در مجموع آدم ساده‌ای‌ست. خمینی جام زهر را دست‌ِکم خود شخصا سر کشید، مبادا کس انتقاد کند چرا این همه دیر؟.&lt;br /&gt;این سیدعلی حسینی خامنه‌ای اما جام‌اش را در کف دست دکتر محمود احمدی‌نژاد گذاشته‌است تا وقت‌اش که رسید بنوشدش و دست بکشد از &lt;strong&gt;&lt;em&gt;اهم اهم&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; هایش. ( &lt;span style="COLOR: rgb(204,0,0)"&gt;ا&lt;/span&gt;نرژی &lt;span style="COLOR: rgb(204,0,0)"&gt;ه&lt;/span&gt;سته‌ای حق مسلم &lt;span style="COLOR: rgb(204,0,0)"&gt;م&lt;/span&gt;ا‌ست).&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;شیخ نصرالله یا نصر الشیطان؟&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;هر زمان هیکل و اداهای سید حسن نصرالله، این عوام‌فریب خود شیفته‌ی مفت‌خور را می‌بینم، چنین می‌اندیشم: مرد خدا و این همه نفرت؟ پیشوای مذهبی و این‌همه کینه و عداوت؟ حتا تا لحظه آخر چنین مانور داد که یک روزنه امیدی برای زنده بودن دستِ‌کم یک سرباز اسراییلی وجود دارد. نه به این دلیل که دل سنگ‌اش برای سوز دل مادر، خواهر، و یا همسر سربازی می‌سوخت! بل به این‌جهت که داغ ‌شان را در لحظه آخر تازه تر و امید شان را بیش‌تر به یأس مبدل سازد. تُف به این بی شرمی و قساوت. او می‌گفت روز تحویل اسرا ما جشن خواهیم گرفت و آن‌ها عزا. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در استقبالی که از تروریست و آدم‌کش حرفه‌ای سمیر قنطار، و چهار همراه‌اش در بیروت به‌عمل آوردند، که این یک دستش به خون پنج‌نفر از جمله دو کودک بی‌گناه اسراییلی آلوده‌است و آن چهار در شرارت و قاچاق مواد مخدر شهره‌‌اند، افراد و اعضاء حزب‌الله لبنان، دست‌شان را به علامت سلام هیتلری بالا برده بودند. این مسلمانان نا مسلمان، در صدر آن‌ها شیخ نصرالله، از هیچ عملی و هیچ کلامی که داغ دل بستگان دو سرباز کشته شده را جریحه دار تر کند، فرو گزار نکردند. اوج وحشیگری و سبعیت اسلامی.&lt;br /&gt;این قومِ آکنده از شر و نفرت، پیکر دو سرباز جوان را چنان لت و پار کرده بودند که مسؤلین فقط از طریق (دی ان آ) توانسته‌اند هویت‌ آنها را تشخیص دهند.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;br /&gt;تحویل یک آدمکش و چهار قاچاقجی مواد مخدر، همچنین استرداد حدود 199 لاشه تروریست‌های اسلامی به لبنان در مقابل تحویل جسد فقط دو سرباز، همچنین رفتار و کردار متمدنانه اسراییلی‌ها در این داد و ستد، نشان از اوج فرهنگ، ادب، عزت و آقا منشی یهودیان داشت. یاد بگیرند آخوندهای اسلامی، چه در تهران چه در بیروت چه در غزه! &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در مقابل هلهله و شادی و جشن و سرور و رفتار و کردار مسلمانان متعصب و گُر گرفته در استقبال از چند تروریست، نشان از حضیض ذلت و خواری داشت بود...&lt;br /&gt;آن کجا؟ و این کجا؟ &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10399996-168895898661001800?l=battan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://battan.blogspot.com/feeds/168895898661001800/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10399996&amp;postID=168895898661001800' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/168895898661001800'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/168895898661001800'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://battan.blogspot.com/2008/10/blog-post_5919.html' title='از رهبر بی‌تدبیر تا شیخ کینه‌توز'/><author><name>&lt;b&gt; H a m i d ... M i d a f &lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12725883238759566740</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10399996.post-3991954226290036443</id><published>2008-10-04T13:33:00.002+02:00</published><updated>2008-10-04T14:07:28.984+02:00</updated><title type='text'>خدا حافظ ایران متحد؟</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خدا حافظ ایران متحد؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آتش‌افروزی‌های اخیر، تهدیدهای مداوم و هل من مبارز طلبی‌ی آخوند‌ها‌، که تریبون جهانی را با منبر روضه‌خوانی عوضی گرفته‌اند، سر انجام نه تنها کار دست خودشان خواهد داد، بل باعث ویرانی زیربنای کشور و از همه مهم‌تر، مسبب از هم‌پاشیدگی ایران خواهند شد. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ایران هرگز مثل امروز آماده تجزیه و از هم‌پاشیدگی نبوده است! &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پیوند اقوام متعدد ایرانی، در طول تاریخ، نه از سر مهر و اتحاد‌طلبی، که با ضرب توپ و تفنگِ حکومتِ قدرتمند مرکزی بوده است. در دوره نادر و قاجار به همین نحو و در زمان پهلوی‌ها به‌همچنین.&lt;br /&gt;اگرنادر و آقا‌محمد‌خان بنا را بر تبعیض قومی ‌می‌گذاشتند، حکومت آخوندی شالوده‌اش بر اساس تبعیض دینی و جدایی مذاهب است. اقلیت‌های قومی را با اقلیت‌های مذهبی عجین کرده است. به‌ویژه ارجحیت شهروندان شیعی بر دیگران. پانزده میلیون سُنی را نه در مقامات کشوری جایی هست و نه در مقامات لشکری مکانی. نه حتا اجازه داشتن مسجدی برای نیایش دارند. از تبعیض‌های متعدد برای شهروندان زردشتی، که صاحبان اصلی خانه‌اند، از بهائیان، مسیحیان و از یهودیان حرفی نمی‌زنم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;br /&gt;خواه آمریکا تأسیسات هسته‌ای ایران را به بهانه پاسداری از صلح جهانی بمباران کند، خواه اسراییل از ترس جان و برای حفظ موجودیت خویش، چیزی که پیش‌بینی‌اش آسان است، در همان مراحل نخست تکلیف جنگ معلوم خواهد شد. آخوندها تلاشی مذبوحانه برای ویران کردن هرچیز و هر جا، خواهند کرد ولی چون سُنبه پر زور است، هر یک به سوراخی خواهند خزید.&lt;br /&gt;چه دولت آمریکا و چه اسراییل، هر دو کشور عاقل‌تر از آنند که صدمه‌ای به شهروندان ایرانی برسانند. اسراییل در محاصره دشمنان عرب است. ملت ایران نیز همانند ترکیه با اسراییل سر جنگ ندارد، سهل است، انس و اُلفتی دیرینه و پیوندهای فرهنگی و تاریخی آن‌ها را به‌هم جوش می‌دهد. بسیاری از مقامات کشوری و لشکری اسراییل ایرانی‌زاده‌اند و مام وطن، زادگاه خویش را، بسا دوست‌تر دارند تا آخوندهایی، که ایران را برای پر کردن جیب گشاد خویش می‌طلبند.&lt;br /&gt;دعوای آخوندهای مقیم ایران با اسراییل و قوم یهود، چون خود در اصل عرب‌زاده‌اند‌ و ریشه در جزیرةالعرب دارند، حمایت از پسر عمو های خویش، نظیر خالد مشعل، اسماعیل هانیه و حسن نصرالله و غیره است و این ربطی به ایران و مصالح ایران ندارد. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نه اسراییل و نه آمریکا طالب نابودی ایران نیستند. منافع‌شان نیز چنین ایجاب نمی‌کند. اگر هم حمله‌ای صورت گیرد اهداف، تأسیسات اتمی خواهند بود و بس. ولی چنان‌چه آخوندی‌های عقل‌ربوده، منافع آمریکا را در منطقه به‌خطر بیاندازند یا به کشورهای همسایه عرب تجاوز بکنند، خود عرب‌ها، که از قدرت هوایی زیادی برخوردارند، با کمک یا بدون یاری آمریکا، همه تأسیسات نفتی و اقتصادی ایران را ویران خواهند کرد. قدرت‌اش را هم دارند.&lt;br /&gt;آلتورناتیو چیست وراه کدام است؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آخوندها در طول مدت سی سال حکومت‌شان اقتصاد مملکت را ویران، جیب و حساب‌های بانکی خویش را مملو و قبرستان‌ها را آباد کرده‌اند. خود با پای خویش نیز از این مملکت نخواهند رفت، هرگز! ما هم که عرضه مبارزه و پس‌زدن آنها را نداریم و سی سال است درجا می‌زنیم. یا باید بگذاریم سی سال دیگر و بیش‌تر ما را خوار و زبون‌تر کنند و مملکت مان را بیش‌تر بچاپند، یا باید منتظر بنشینیم تا دیگران شر این هیولا را از سر مان کم کنند، خجالت هم ندارد، حقیقت است.&lt;br /&gt;تا بر روی ویرانه‌های باقی مانده، با پول نفت بشکه‌ای دویست دلار، نطیر آلمان پس از جنگ، ایرانی دیگر بسازیم، منتها نه در شکل و شمایل فعلی.&lt;br /&gt;&lt;img height="110" src="http://tbn0.google.com/images?q=tbn:v8GRz-DzNL_7QM:http://www.freewebs.com/hamidu/IRAN%252002.jpg" width="200" align="left" /&gt;&lt;br /&gt;به‌محض فروپاشی قدرت مرکزی سنگ روی سنگ بند نخواهد شد. کردستان، بلوچستان، آذربایجان، خوزستان و اقوام دیگر هر کدام استقلال خود را اعلام خواهند کرد. همانطور که شاه اجازه نداد اپوزیسیون سالمی در مملکت جان گیرد و کار به تسلط آخوند کشید، هم اکنون نیز آخوندها، که درد وطن ندارند، سینه هرکس را که دل‌اش برای ایران بطپد، با گلوله سوراخ می‌کنند و کاری می‌کنند که نه از تاک نشانی ماند و نه از تاک‌نشان.&lt;br /&gt;به‌قول آلمانها: بعد از من توفان نوح &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ولی قبل از وزش توفان، خود هرکدام به‌گوشه‌ای، ترجیحا به خارج از ایران، فرار خواهند کرد. از هم اکنون همه چیز برنامه‌ریزی شده است.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دوستانی که معتقدند آخوند‌ها را نمی‌بایستی اعدام کرد، بل باید بیایند و مثل دولت‌مردان آفریقای جنوبی، از مردم پوزش به‌طلبند، باید بگردند اول آخوندی پیدا کنند. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بعد از فروپاشی حکومت‌ اسلامی، حتا یک آخوند به درد بخور نیز نخواهید یافت که سرش به‌تن‌اش بیارزد و قابل محکمه و دادگاهی‌شدن باشد. اگر هم روزی روزگاری خامنه‌ای، رفسنجانی، واعظ طبسی یا شاهرودی و امثالهم را، مثل صدام، از سوراخی بیرون بکشید، باورمی‌کنید آن‌ها واقعا می‌آیند و از ملت ایران پوزش می‌طلبند؟ پوزش برای چی...؟ &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10399996-3991954226290036443?l=battan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://battan.blogspot.com/feeds/3991954226290036443/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10399996&amp;postID=3991954226290036443' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/3991954226290036443'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/3991954226290036443'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://battan.blogspot.com/2008/10/blog-post_04.html' title='خدا حافظ ایران متحد؟'/><author><name>&lt;b&gt; H a m i d ... M i d a f &lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12725883238759566740</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10399996.post-6009038584931543687</id><published>2008-10-04T13:29:00.001+02:00</published><updated>2008-10-04T13:32:36.846+02:00</updated><title type='text'>مه پاره</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مه پاره&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;" شعر آهنگ از &lt;a href="http://mastan-homay.com/"&gt;همای&lt;/a&gt; "&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;" مه پاره "&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شیرین لبی شیرین تبار&lt;br /&gt;مست و می آلود و خمار&lt;br /&gt;مه پاره ای بی بند و بار&lt;br /&gt;با عشوه های بی شمار&lt;br /&gt;هم کرده یاران را ملول&lt;br /&gt;هم برده از دلها قرار&lt;br /&gt;مجموع مه رویان کنار&lt;br /&gt;تو یار بی همتا کنار&lt;br /&gt;زلفت چو افشان میکنی&lt;br /&gt;ما را پریشان میکنی&lt;br /&gt;آخر من از گیسوی تو&lt;br /&gt;خود را بیاویزم به دار&lt;br /&gt;یاران هوار مردم هوار&lt;br /&gt;از دست این بی بند و بار&lt;br /&gt;از کف بدادم اعتبار&lt;br /&gt;می میزنم جام پیاپی میزنم&lt;br /&gt;هی میزنم هی میزنم بی اختیار&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://video.google.com/videoplay?docid=2391726756793493354"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;http://video.google.com/videoplay?docid=2391726756793493354&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10399996-6009038584931543687?l=battan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://battan.blogspot.com/feeds/6009038584931543687/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10399996&amp;postID=6009038584931543687' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/6009038584931543687'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/6009038584931543687'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://battan.blogspot.com/2008/10/blog-post.html' title='مه پاره'/><author><name>&lt;b&gt; H a m i d ... M i d a f &lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12725883238759566740</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10399996.post-2186845912065958538</id><published>2008-07-04T11:36:00.000+02:00</published><updated>2008-07-04T11:37:08.398+02:00</updated><title type='text'>آخوند‌ها چگونه مذاکره می‌کنند؟</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آخوند‌ها چگونه مذاکره می‌کنند؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تلفن زنگ می‌زند، «گونی» ست، با جناق را می‌گویم. شوهر‌خواهر شاتسی.&lt;br /&gt;من نفهمیدم این اصطلاح با جناق از کجا گرفته شده و مشتق از چیست؟ چه کسی بی‌جناق است؟ که شوهر‌خواهرعیال می‌شود با جناق؟ خدا رفتگان ما ایرانی‌ها را بیامرزد، اگر از باجناق و بی‌جناق بگذریم، دستِ‌کم برای قوم و خویش اصطلاح و توضیحات روشن داریم. مثلا به خواهر پدر می‌گوییم عمه. به‌برادر پدر، عمو. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;به‌خواهر مادر می‌گوییم خاله و به برادرش، دایی. همچنین پسر عمو، دختر خاله ... این‌جوری فوری مشخص می‌شود کی، ‌کی‌ست و هرکس چه‌کس‌ا‌ست و چه نسبت فامیلی با ما دارد؟ یا ندارد؟&lt;br /&gt;این اروپایی‌ها اما فقط یک واژه یا یک اصطلاح دارند، که هم عمه می‌شود هم خاله. و واژه دیگری، که هم دایی و خالو می‌شود و هم عمو. "کازن" هم پسرعموست، هم پسرعمه، هم پسر خاله هست، هم پسر دایی... بقیه فامیل نیز به همچنین...&lt;br /&gt;*&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بعله، گونی بود زنگ می‌زد. اسم حقیقی‌اش "گونتر Günter " است. ما بوشهر‌ی‌ها اما برای تسهیل در گفتار اسم‌ها را کوتاه می‌کنیم.&lt;br /&gt;مثلا محمد می‌شود "منو"، ‌غلامرضا را می‌گوییم " غلو" ، "غلامعلی" را می‌گوییم "غُلملی" سکینه می‌شود "سکو"، شهربانو "شهرو"، رمضان "رمو" الا آخر... گونی" نیز مثل من یک دریانورد بازنشسته است و از موج‌‌ و توفان‌ رها شده.&lt;br /&gt;او با عیال‌اش، به‌انضمام فرزندان و نوه‌‌ها، در فاصله دویست کیلومتری شهرما زندگی می‌کنند.&lt;br /&gt;گونی می‌‌پرسد: هفته‌ی دیگه که می‌آیی؟&lt;br /&gt;خوشم می‌آید از این آلمانی‌های بی‌شیله پیله. به‌جای اینکه ‌ربع‌ساعت حال و احوال من و چگونگی کیف و مزاج جد و آباء‌ و فک و فامیل‌ام را بپرسد، صاف و ساده، پس از یک خوش و بش مختصر و مفید، می‌رود سر اصل مطلب.&lt;br /&gt;می‌گوید: از جمله شرکت کنندگان در جشن،(تولدش)، دوستانی هم دعوت شده‌اند، که تو آنها را نمی‌شناسی ولی در فاز و فرکانس خودت در حرکت‌اند و در مجموع از هم‌صحبتی با آنها لذت خواهی برد. آن‌ها نیز مشتاق دیدار و آشنایی با تو هستند.&lt;br /&gt;با توجه به دوری راه و گرفتاری‌های روزمره و کمی هم بی‌حوصله‌گی، یه‌خورده هم تنبلی، سعی می‌کنم بهانه و عذری به‌تراشم. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;می‌گویم: لیبر گونی، گونی عزیز، به دو دلیل مرا معذور بدار. نخست این‌‌که توی این جور مراسم‌، سور و ساط و بند و بساطی رو براه است، که معصیت‌پذیرند و جهنم‌مکان می‌کنند آدم را، که چندان باب طبع من پرهیزکار نیست.&lt;br /&gt;نفهمید منظورم چیست؟ ساکت ماند. آخه ما ایرانی‌ها، برخلافِ فرنگی‌ها، به‌جای این‌که برویم سر اصل مطلب، نخست زیگ زاگ، حاشیه می رویم. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ادامه دادم: منظورم بساط مشروب و رقص و آواز است و همانطور که می‌دانی من مسلمانم، حاشا، به‌دور از این طیف معصیت‌های صغیره و کبیره، خصوصا که این ام‌الخبائث در ولایت شما خاج‌پرست‌ها، عجیب طعم و مزه هوش‌ربا و آخوندپسندی دارد و آدم را وسوسه می‌کند... تو را به حضرت عیسای مسیح‌ات و به‌ روح مادر روحانی« ننه تره زا»ی معصوم‌ات سوگند می‌دهم، ما را خسرالدنیا والآخره مکن!&lt;br /&gt;حرفم تمام نشده بود که زد زیر خنده... صدای قه قه‌اش، که از ته دل می‌آمد ، گوشم را کر کرد. نمی‌دانم چه‌قدر طول کشید تا آرام گرفت.&lt;br /&gt;عطای بیان دلیل دوم‌ام را، به لقایش بخشیدم.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;قانع‌ام کرد و قرار شد با عیال برویم. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هرچند رانندگی عیال خوب است، خیلی هم خوب است، ولی باب طبع من دریانورد نیست. با این‌حال توانست قانع‌ام کند خودش رانندگی کند. می‌ترسد آقا، می‌ترسد، از سبک رانندگی من می‌ترسد. می‌گوید ماشین، کِشتی نیست، خیابان‌های صاف و صوف و آسفالته هم موج دریا نیستند. می‌خوای به‌جنگی، برو روی کشتی‌ات به‌جنگ!&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;br /&gt;خدا عزت‌اش را زیاد و عمرش را دراز فرماید. از اون آلمانی‌های صد درصدی‌ست، که اگر توفان نوح هم به‌‌وزَد، کاری خلاف قانون انجام نمی‌دهد. اگر رئیس پلیس فدرال، در معیت حضرت رئیس جمهور نیز از وی تقاضا کنند از چراغ سرخ بگذرد، محال است از چراغ قرمز عبور کند. اگر مأمور پلیس‌ با گچ، خط سفیدی روی آسفالت بکشد و بگوید از این لحظه عبور از این خط ممنوع است، غیر ممکن است دست از پا خطا کند و لاستیک ماشین‌اش را آن‌ور خط بگذارد. تا کنون چند بار تصادف داشته است. در یکی دو مورد‌اش می‌دانم که اگر پا روی گاز (نه‌ترمز) می‌‌زد و سرعت را، همان لحظه، از 60 به 100 یا به 120 کیلومتر می‌رسانید، به احتمال یقین آن تصادف صورت نمی‌گرفت. ولی لعنت به این مقرراتِ دست و پا گیر! و فریاد از دست این آلمانی‌های مقرراتی. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;قانون، قانون است! روی تابلو نوشته شده: حد اکثر سرعت 60 کیلو‌متر و نه بیشتر. مقصر اون یکی‌ست که حکم تابلوی " گردش به‌چپ ممنوع" را رعایت نکرده است. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من خود بارها ایرانی فکر کرده‌ام، یعنی اگر کسی حق تقدم را، بر خلاف قانون، از من گرفته‌است، بزرگواری کرده به‌روی خود نیاورده‌ام، اجازه داده‌ام رد شود. برود، چه ایرادی دارد؟ آسمون که به‌زمین نمی‌رسد! شاید عجله دارد، شاید بچه‌اش مریض است، شاید با زن‌اش دعوایش شده اوقاتش تلخ است، تا زمانی که خطر جانی برای من به‌وجود نیاورده است گاز بدهد، برود. ولی این آلمانی‌ها می‌زنند پدر ماشین‌ات را در می‌آورند. می‌گویند حق تقدم با من بوده است.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;br /&gt;بگذریم، عیال مقرراتی طول راه را به‌جای یک‌‌ساعت معمول، تقریبا دو برابر طی می‌کند و در صورت غُر زدن من این ضرب‌المثل را تحویل‌ام می‌دهد که: «دیر رسیدن به‌تر از هرگز نرسیدن است».&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;مجلس گرم است، همه می‌گویند و می‌خندند و از زندگی و از زنده بودن لذت می‌برند. نه کسی از مأمورین امر به‌معروف و نهی از منکر می‌ترسد و نه باکی‌ست از جندالله و نه ترسی‌ست از خواهران زینب. فراموش نمی‌کنم حرف یک هم‌کار، یک کاپیتان آلمانی را، که در یکی از بنادر آفریقایی هم‌صحبت شدیم. او با اشاره به‌بدبختی‌های موجود در قاره آفریقا و نارسایی‌ها و تنگناهای فراوان در کشورهای آسیایی، دایم تکرار می‌کرد: خدای را شکر در آلمان به‌دنیا آمده‌ام. و من با شرکت در مجامع شاد و آزاد و زندگی در آلمان، در دل می‌گویم خدای را شکر، هم‌اینک در ایران بلازده زیر سلطه آخوندها نیستم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در جمع میهمان‌ها فردی (آلمانی)، با موی جوگندمی، باب صحبت را با من باز می‌کند. عجیب به‌تاریخ گذشته و حال ایران مسلط است! خوشحال می‌شوم کسی هم‌صحبت‌ام شده، که می‌فهمد چه می‌گویم. ولی گذاشتم بیش‌تر او به‌سخن آید. می‌گفت دوستی یا آشنایی یا فامیلی دارد ( یادم رفته کدامش)، که عضو هیأت اروپایی شرکت‌کننده در جلسات مذاکره غنی‌سازی اورانیوم و مسأله کنترل آژانس بین‌المللی بر برنامه‌های هسته‌ای (جیم الف) است.&lt;br /&gt;وی از قول دوست یا فامیل‌اش از شیرین‌کاری‌های هیأت اعزامی کشور گل و بلبل در اروپا نقل قول‌هایی می‌کرد، که خاطره اعمال سفیران و فرستادگان و دیپلمات‌های یکی دو قرن پیش دوران قاجار را در ذهن‌ زنده می‌کرد.&lt;br /&gt;می‌‌گفت: هیأت ایرانی بجای حضور در وقت مقرر، همیشه با تأخیر فراوان و دیرتر از موعد مقرر سر میز مذاکره حاضر می‌شدند و هیچ متوجه نبودند کار ناشایستی انجام می‌دهند، یا متوجه بودند ولی عنایتی به‌آن نداشتند. اصولا ارزشی برای وقت و زمان قایل نبودند. چه بسا سعی داشتند با تأخیر در حضور به‌موقع، ارزش وجودی خویش را بالا ببرند. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;متوجه شدم علی‌رغم آشنایی با ایران و ایرانی و مطالعه در تاریخ وطن‌ام، چیز زیادی از کلک آخوندی حالی‌اش نیست. نه خودش، نه فامیل‌اش، که سرگرم نقل‌قول از وی بود. و من این را به‌حساب زرنگی آخوندها می‌گذارم، که سر شیطان بدبخت هم کلاه می‌گذارند، چه رسد به‌آلمانی‌های زودباور!.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;br /&gt;نقل می‌کرد از فامیل‌اش که: هر چند همین دیروز، مفصل، با هیأت ایرانی مذاکره کرده بودیم ولی در روز بعد و در ادامه نشست، گویا یک سال است همدیگر را ندیده‌ایم! با آن ریش و پشم نتراشیده‌شان ما را بغل می‌کردند و ملچ ملوچ بوسه‌های آب‌دار از گونه‌های ما می‌ربودند و بی‌وقفه از تک تک ما می‌پرسیدند: حال شما خوبه؟ ای‌شالا سلامت هستین؟ حال شما که الحمدوری‌‌لله خوبه! بچه ها هم که خدا را شکر همه سالم و سر حال هستند؟ ملالی ندارند؟&lt;br /&gt;می‌گفت: لابد چون زن‌ در جمهوری اسلامی آدم محسوب نمی‌شود، در احوال‌پرسی هم جایش خالی‌ بود. از همه اقوام و فامیل ذکور حال می‌پرسیدند جز از مؤنثین.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;این اروپایی‌های بی‌نوا‌ نمی‌دانند منظور از «بچه‌ها »، ضعیفه‌ي محقّره، مکرّمه، معفّفه، یعنی مادر بچه‌ها نیز شامل است و جزو ابواب‌جمعی محسوب شده است. نمی‌دانند در "اورینت" امری‌ست ناپسند، آدم عیالِ طرف را، به‌نام بر زبان بیاورد و حال و احوالش را جویا شود. این عیب است، زشت‌است. در قبایل بدوی مملکت یمن، یا در بیابان‌های داغ عربستان، حتا ممکن‌است سراغ زن طرف را گرفتن، خون بپا کند.&lt;br /&gt;در کشورهای مسلمان از کسی نمی‌پرسند: زن‌ات حالش چطوراست؟ سر حال است؟ چاق و چله است؟&lt;br /&gt;و این هیأت ایرانی هم نا سلامتی مسلمان‌اند، حجب و حیا دارند و با توجه به تربیت اسلامی، آخوندی، نمی‌آیند با چشمکی از یک آلمانی بپرسند : «چگونه به خانم شما می‌رود؟»&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;آلمان‌ها وقتی می‌خواهند حال کسی را بپرسند می‌گویند:? Wie geht es Ihnen&lt;br /&gt;کسانی که با زبان آلمانی آشنا هستند می‌دانند که ترجمه‌ی لغوی این جمله هست: چطور به شما می‌رود؟&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;میهمان با جناق می‌گفت: در پاسخ به سؤال، در باب دلیل تأخیر حضور بر سر میز مذاکره، اعضای هیأت می‌گفتند: میستر جان! ما مسلمانیم، صبح سحر برای ادای نماز بلند می‌شویم و بعد از دعا و نیایش دوباره می‌خوابیم. ما مثل شما نیستیم که به فکر قیامت و آخرت‌‌مان نباشیم! آدم وقتی آخرت‌اش را از دست بدهد دیگر سانتری‌فوژ و نوترون و پروتون و الکترون به‌چه دردش می‌خورد؟&lt;br /&gt;می‌گفت: پس از تأخیر فراوان، سر انجام که مذاکرات شروع می‌شد نخست نیم‌ساعت تا یکساعت به مطالعه و مرور آن‌چه تا آن زمان گذشته بود می‌پرداختند یا به تهران تلفن می‌زدند و کسب تکلیف می‌کردند و آن گاه موقع نهار و نماز ظهر می‌رسید. در نتیجه هر روز همین‌طور بی‌ثمر می‌گذشت و معلوم بود که به عناوین مختلف سعی در کشتن وقت و کش‌دادن جلسات دارند.&lt;br /&gt;می‌گفت: ما تحقیق کردیم و دانستیم مسلمان‌ها در روز پنج‌بار نماز می‌گذارند که بخشی از آن دیر وقت بعد از ظهر و یا در شام‌گاهان است که ارتباطی با جلسات ما ندارد ولی هیأت ایرانی اصرار داشتند که ما با مسلمان‌های دیگر فرق داریم و به نمازهای پنج‌‌گانه بسنده نمی‌کنیم ما نمازهای دیگر هم داریم مثل نماز زلزله و نماز بارش باران و نماز وحشت و نماز میت و نماز کافله.&lt;br /&gt;لاکن تا آنجا که من می‌دانم ما نمازی به نام نماز قافله یا کافله در اسلام نداریم. احتمالا منظورش نماز "نافله" بوده است .&lt;img height="80" src="http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2007/11/316847_orig.jpg" width="120" align="left" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک آخوند در حال غنی‌سازی پلوتونیوم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به هر حال آقای آلمانی از قول فامیل می‌گفت: ما به آن‌ها، به ایرانی‌ها، دل‌داری می‌دادیم که شماها نترسید! ما اینجا، در شمال اروپا، گسل‌های زلزله خیز نداریم یا اگر داشته باشیم به‌دلایل ژئو‌لوژی و با توجه به علم‌الارض، خفیف و بی‌خطر هستند! هم‌چنین لازم نیست از چیزی و از کسی وحشت داشته باشید! ما از شما حفاظت می‌کنیم. باران هم تا دل‌تان بخواهد اینجا به‌حد اشباع می‌بارد به‌نحوی که اکثرا با جاری شدن سیل همراه است، کسی هم تا حالا در بین ما نمرده که شما نماز میت برایش بخوانید.&lt;br /&gt;آنچه را هم که شما در رابطه با غسل‌های متعدده یومیه می‌فرمایید، خوب می‌توانید صبح زود که بیدار می‌شوید مثل ما دوش بگیرید، همه گونه وسایل و امکانات بهداشتی در هتل موجود و رایگان در اختیار شما هست.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;یکی از حضار، که به‌حرف ما گوش می‌داد رو به‌من گفت: فلانی می‌دانی چیه؟ پیش خودمان بماند، من حدس می‌زنم این آخوند‌های ایرانی‌ کلک می‌زده‌اند و بهانه‌تراشی می‌کرده‌اند، می‌خواسته‌اند تا دست‌رسی به بمب‌ هسته‌ای زمان بخرند.&lt;br /&gt;و من با دهان باز شگفت زده ‌گفتم: نه ؟!؟ عجیب دُم‌بریده‌هایی هستند این آخوندها !!!&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10399996-2186845912065958538?l=battan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://battan.blogspot.com/feeds/2186845912065958538/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10399996&amp;postID=2186845912065958538' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/2186845912065958538'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/2186845912065958538'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://battan.blogspot.com/2008/07/blog-post_7624.html' title='آخوند‌ها چگونه مذاکره می‌کنند؟'/><author><name>&lt;b&gt; H a m i d ... M i d a f &lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12725883238759566740</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10399996.post-7035162725584690017</id><published>2008-07-04T11:33:00.001+02:00</published><updated>2008-07-04T11:34:50.946+02:00</updated><title type='text'>آیا سناتور اوباما همشهری‌ست؟</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آیا سناتور اوباما همشهری‌ست؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مطلب نسبتا مفصلی در رابطه با « بارک حسین او باما»، کاندیدای ریاست جمهوری دموکرات‌ها، نوشته بودم، که ناگهان، حین جستجو در اینترنت، برای کسب اطلاعات بیش‌‌تر، به آدرسی برخوردم که مدعی‌ست بارک اوباما ایرانی‌الاصل و بوشهری‌ست.&lt;br /&gt;خودتان می‌توانید حدس بزنید این خبر برای من، که زاده‌ی بوشهر هستم، چگونه مثل بمب در گوش‌ام ترکید. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ما در بوشهر هم‌شهری و هم‌وطن سیاه‌پوست کم نداریم. می‌گویند دریانوردان و بازرگانان بوشهری در اوایل دوران قاجار و حتا پیش‌تر، آن‌ها را از جزیره &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Zanzibar"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;« زنگبار ++ »&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;،&lt;/a&gt; که در 30کیلومتری شرق آفریقا، در امتداد ساحل کشور «تانزانیا»، قرار گرفته‌است، با خود به بوشهر آورده‌اند. نخست به‌عنوان برده، سپس در محیط و اجتماع حل شده‌ و مسلمان شیعه شده‌اند. من خود همسایگان و همکلاسی‌های سیاه‌پوست داشتم، که زندگی و دوستی با آن‌‌ها چنان برایم عادی بود، که هرگز رنگ پوست‌شان توجه‌ام را جلب نمی‌کرد و آن‌ها هم، خیلی عادی، یکی از ما بودند.&lt;img height="110" src="http://www.kenya-advisor.com/images/barack-obama-in-west-kenya.jpg" width="140" align="left" /&gt;&lt;br /&gt;ما بوشهری‌ها به«آب» می‌گوییم «اَو». او با ما، یعنی: آب با ما است.&lt;br /&gt;یک تیم از مؤسسه تحقیقات تاریخی دانشگاه ام-آی-تی آمریکا مدعی‌ست اجداد (اوباما) بوشهری و شیعه بوده‌اند.&lt;br /&gt;می‌گویند: جد بزرگ وی میرحسین خان اوبامایی از میرآب های معروف بوشهر بوده‌است، که پس از یک نزاع خونین با سّقاباشی ناصرالدین‌شاه قاجار از بوشهر فرار کرده و پس از سالها دربدری در سرحدات عثمانی، سر از حلب در آورده و در همان جا فوت می‌کند. پسرش علی‌اصغر اوباما، به‌خاطر ضدیت اهالی عثمانی با شیعیان ایرانی، با خانواده‌اش به‌سمت طرابلس کوچ می‌کنند و بعدها، یعنی اندکی قبل از جنگ دوم جهانی، به شرق آفریقا مهاجرت می‌نمایند. پدر بزرگ اوباما در آنجا، یعنی در آفریقا برای امرار معاش تن‌پوش‌هایی از پشم شتر می‌بافته است، که به‌شدت مورد علاقه مردم قرار می‌گیرد. اسم آن تن‌پوش «برک» یا به‌قول فرنگی‌ها "باراک" بوده است، که یک اسم و اصطلاح ایرانی است. بقیه داستان را خودتان در لینکی که در پایین می‌گذارم دنبال کنید.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;br /&gt;ولی می‌خواهم بگویم: حالا می‌فهمم چرا و به‌چه دلیل مقامات جمهوری اسلامی، به‌ویژه دکتر محمود احمدی‌نژاد، قصد تماس و اصرار به مذاکره با این همشهری پیشین من دارند و هی تکرار می‌کنند که « اوباماست».&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان، تا آن‌جا که مأمورین مخفی «سیا» و «موساد» یواشکی به‌من اطلاع داده‌اند، گویا مشاورین‌ «اوباما» تو گوش‌اش پچ پچ کرده‌اند و گفته‌اند: تو که می‌گویی: "&lt;span style="color:#000099;"&gt;همان‌طور که جان اف کندی و رونالد ریگان در بحبوحه جنگ سرد با اتحاد جماهیر شوروی مذاکره کردند؛ من نیز با جمهوری اسلامی و با پرزیدنت احمدی‌نژاد، بر سر اختلاف‌های دو کشور، وارد مذاکره خواهم شد"&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;باید بدانی که شوری‌ها کمونیست بودند؛ کافر بودند، ملحد بودند، خدا و دین و مذهب را باور نداشتند.&lt;br /&gt;لاکن این‌ها، این آخوندها، این‌ها مسلمان‌ هستند!&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مسلمان‌ها دروغ می‌گویند، کلک می‌زنند، دورویی می‌کنند، تقیه می‌کنند، شیطان را گول می‌زنند؛ نمک می‌خورند و نمک‌دان را می‌شکنند، برج‌های دو قلو و سه‌قلو را منفجر می‌کنند، کمربند انتحاری به کمرشان می‌بندند.‌ با هرگونه مذاکره صلح و گفتمان مهر و دوستی مخالفت می‌ورزند.&lt;br /&gt;این‌ها، این آخوندها، پیروان مسیح و یهودیان و اصولا پیروان مذاهب دیگر را جزو آدم حساب نمی‌کنند و معتقدند دروغ گفتن و کلک زدن به‌آن‌ها، چه اروپا‌یی باشند چه آسیا‌یی، چه آفریقایی باشند چه آمریکایی، چه سیاه باشند چه سفید، نه تنها مستحب، که یک واجب شرعی‌ست.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;می‌گویند کلاه‌گذاشتن سر امت عیسا و دشمنی با قوم موسا خیر و برکت و ثواب دنیوی و آخروی در پی دارد. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مشاورین به « بارک اوباما» گفته‌اند: پنج سال آزگار است اروپایی‌ها سر معامله غنی‌سازی با آخوندها چونه می‌زنند، به‌کجا رسیده‌اند؟ چه نتیجه‌ای گرفته‌اند، که تو می‌خواهی در مذاکره‌ات با آن‌ها به آن برسی؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گفته‌اند هر روز یک بمبولی سوار می‌کنند این‌ها... و این اروپایی‌ها ساده‌لوح هستند که هی باور می‌کنند قول و قرار آن‌ها را.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هی وعده سر خرمن می‌دهند این عمامه به‌سرها... تا فصلی دیگر، تا سالی دیگر و هی امروز و فردا می‌کنند... تا سر انجام به بمب اتم دست‌یابند، هم ما و هم دنیا را در حالت کیش/مات قرار دهند.می‌گویند: مبارک حسین پس از شنیدن این حرف‌ها نیم‌ساعت گوش‌اش سوت می‌کشیده است. نه تنها گوش‌اش، که کله‌اش هم سوت می‌کشیده و ساعت‌ها نفس در سینه حبس، از شگفتی بیرون نیامده است. سپس نفس عمیقی کشیده گفته‌است: نمی‌دانستم هم‌‌وطنان سابق‌ا‌م چنین اعجوبه‌هایی هستند، سپس علامت صلیب بر سینه‌اش نقش کرده و گفته‌است: پناه می‌برم به گاد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;br /&gt;من شخصا نامه‌ای به زبان بوشهری تهیه دیده بودم و می‌خواستم برای مبارک حسین پست کنم. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در آن تأکید کرده بودم که: &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;عامو مو سیت میگُم دریغ(دروغ) اینا نخوری‌یا... گولِت نزنن‌نا ... حواست بشه عامو - اینا کین خر نر میلن عاموها...&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;*&lt;br /&gt;ولی همان‌طور که عرض کردم پس از تماس «سیا» و «موساد» و شرح چگونگی ماجرا، من نیز از ارسال نامه منصرف شدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این هم لینک مطلب:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.persianhub.org/off-topic-free-talk-published/156613-1575-1608-1576-1575-1605-1575-1575-1740-1585-1575-1606-1740-1575-1587-1578-a.html"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;http://www.persianhub.org/off-topic-free-talk-published/156613-1575-1608-1576-1575-1605-1575-1575-1740-1585-1575-1606-1740-1575-1587-1578-a.html&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;.......................&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پی‌نوشت&lt;/strong&gt;:&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;حالا این یک طنز بود یا نه؟&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10399996-7035162725584690017?l=battan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://battan.blogspot.com/feeds/7035162725584690017/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10399996&amp;postID=7035162725584690017' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/7035162725584690017'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/7035162725584690017'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://battan.blogspot.com/2008/07/blog-post_6401.html' title='آیا سناتور اوباما همشهری‌ست؟'/><author><name>&lt;b&gt; H a m i d ... M i d a f &lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12725883238759566740</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10399996.post-1533025610205261737</id><published>2008-07-04T11:31:00.001+02:00</published><updated>2008-12-10T18:44:06.894+01:00</updated><title type='text'>تعبیر آخوند از بشر و حقوق‌اش</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تعبیر آخوند از بشر و حقوق‌اش&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;واقعت‌ها با گذشت زمان نه کهنه می‌شوند نه منسوخ. حقوق بشر و شرف انسانی بخشی از این واقعیت‌ها هستند.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چه کس معین می‌کند بشر کیست و حقوق‌اش کدام است؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;br /&gt;آیت‌الله منتظری اخیرا در پاسخ به استفتایی در باره بهائیان گفته‌ است: « این فرقه جزو کفار محسوب می‌شوند، اما کافر حربی نیستند، کافر ذمی هم نیستند، چون نه توراتی هستند، نه انجیلی و نه زبوری. لاکن کافرانی هستند در عهد و در امان حکومت اسلامی و مادامی که فعالیتی علیه حاکمیت اسلامی انجام ندهند از حقوق شهروندی برخوردارند چون به‌هر حال حق آب و گل دارند، مالیات می پردازند و غیره....» نقل به‌مضمون.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;به ملانصرالدین گفتند ناف زمین کجاست؟ گفت همانجا که میخ‌طویله الاغ من کوفته شده است.&lt;br /&gt;از یک ژاپنی پرسیدند خاور دور کجاست؟ گفت اروپا. ( اگر دنیا را در امتداد شرق دور بزنید به اروپا می‌رسید).&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;من وقتی می‌گویم در برداشت و تفکر بین آخوند و ملا و حجت‌الاسلام و آیت‌الله و روحانی بلند پایه و دون پایه تفاوتی موجود نیست، وقتی می‌گویم آن‌ها، کم‌، با هیچ آشنایی با تاریخ و جغرافی ندارند و اصولا تاریخ را نه آنطور که بوده است، بل به‌سودِ منافع خویش تجزیه و تحلیل و برداشت می‌کنند، می‌گویم جغرافیا را تا آن حد می‌فهمند، که نمی‌دانند مسلمانان «تیمور» چه کسانی هستند و در کجا زندگی‌می‌کنند و بر این تصور‌اند که این قوم مشتق از طایفه تیمور لنگ‌ هستند و یک جایی بین ازبکستان و افغانستان لانه کرده‌اند، وقتی می‌گویم این‌ها در چنبره افکار دُگم و حق به‌جانب خویش غرق هستند، ذوب‌ هستند، که دنیای حقیقی را از مجازی تشخیص نمی‌دهند، که منطق، برای شان تا زمانی کاربُرد دارد، که منافع‌ شخصی‌شان در خطر نیافتد، سخن به‌گزاف نگفته‌ام.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;این قوم، نمی‌توانند بفهمند، یعنی قدرت درک این امر بدیهی را ندارند، که هر انسانی، هر بشری، سوا از رنگ پست و جدا از دین و مسلک و نژاد‌، نخست یک آدم است، یک انسان است، یک بشر است، که هم نزد خدا و هم نزد بنده خدا، حق و حقوقی دارد.&lt;br /&gt;اگر به معاهده‌های جهانی احترام قائل بودند، که نیستند، اگر ‌بشر و حقوق خدادادی‌اش را به رسمیت می‌شناختند، که نمی‌شناسند، آنگاه می‌فهمیدند و قبول می‌کردند، تفاوتی بین یک شهروند بهایی، با یک یهودی، یک بودایی و یک مسلمان نیست. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مشکل همین‌ جا است! قدرت درک ندارند. چه بسا این گفته‌ها را کفر می‌پندارند. یعنی افق فکری‌شان اجازه گذر از یک خط یا یک دایره معین را نمی‌دهد. تا مبادا کسی با عنوان کردن این«تابو» ها، تلنگری به ذهن متحجر شان بزند، دگراندیش را کافر حربی و مهدورالدم می‌نامند و با هر وسیله ممکن، از بریدن گلو در پوشش میهمان، تا شکافتن سینه در حریم خانه شخصی، تا آدم‌ربایی و قتل در بیابان‌ها، زیر پُل‌ها، در اتوبان‌ها، تا پرت کردن از پنجره، سعی در کشیدن دیواری بین افکار پس‌مانده و دُگم خویش و آزاد‌نگری و نو اندیشی دیگران دارند.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آن‌ها تعیین می‌کنند بشر کیست و حقوق‌اش کدام است؟&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;آن چه را آقای منتظری، با تعریف و تفسیر از یک اقلیت مذهبی، خواسته یا ناخواسته، سعی در تحمیق جامعه می‌کند، شاید در خور حوزه‌های علمیه و در آن‌جا‌ها خریدارانی داشته باشد و کفایت بچه آخوند‌های تازه ریش سبیل در آورده را بکند. ولی راه چاره و حلال مشکلات و رهنمای یک جامعه پویا و زنده، در قرن بیست و یکم نیست. از منطق حرفی نمی‌زنم.&lt;br /&gt;آیت‌الله منتظری می‌گوید: بهائیان کافر محسوب می‌شوند!&lt;br /&gt;کافر از نظر چه کسی؟ آیا شما حق دارید به‌خاطر حفظ منافع و برای اقناع باورهای خویش گروهی آرام و اقلیتی صلح‌جو را، کافر و محارب و منافق و مخالف بنامید؟ آیا حق دارید آن‌ها را از زندگی و از آزادی محروم کنید؟ آیا اجازه دارید این کینه‌جویی و این تصورغلط را در جامعه بسط دهید؟ آیا پیروان یک مذهب، که در جامعه‌ای در اکثریت‌اند، به‌صرف اینکه از نظر عددی در اکثریت قرار دارند یا بدین دلیل که برای مدتی معین بر موکب قدرت سوار‌اند، حق دارند پیروان مذاهب دیگر را کافر بنامند؟ آزادی از آنام سلب کنند؟ آیا جایی که مسیحیان، یهودیان، بودائیان اکثریت عددی دارند حق دارند مسلمانانی را که در اقلیت قرار دارند، کافر بنامند؟ خداوند کی و کجا به‌شما اجازه داده‌است این‌گونه در باره بندگان‌اش قضاوت کنید؟&lt;br /&gt;آیا این فتوای شما با علم منطق منطبق است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img height="100" src="http://tbn0.google.com/images?q=tbn:BqZGLdvyG22BFM:http://www.henryk-broder.de/r2/content/tagebuch/images/karikaturisten01_ariail.jpg" width="180" align="left" /&gt;&lt;br /&gt;آیت‌الله منتظری می‌گوید بهائیان هرچند کافر‌اند، منتها در عهد و در امان حکومت اسلامی هستند! یعنی این حکومت اسلامی‌است که حق حیات و ممات و مقدار حقوق انسانی کس را تعیین می‌کند، نه پروردگار خالق!&lt;br /&gt;یعنی بهائیان جهان نه از خدا، بل باید از آیت‌الله منتظری و حکومت اسلامی‌ی مسلط بر ایران سپاسگزار باشند، که حق نفس‌کشیدن دارند.&lt;br /&gt;گیرم به‌زعم آیت‌الله چنین باشد آیا تا کنون دستِ‌کم به همین امرهم عمل شده‌است؟ آیا آن‌‌ها درعمل، در تعهد و در امان حکومت اسلامی بوده‌اند؟ آیا حکومت اسلامی اصولا خود را بدهکار این حرف‌ها و این فتواها می‌داند؟&lt;br /&gt;فقیه عالی‌قدر می‌گوید: مادامی که بهائیان فعالیت‌ای علیه حکومت اسلامی انجام ندهند از حقوق شهروندی برخوردارند. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بهایی‌های ایران! سر به‌سجده فرود آرید، که دستِ‌کم شما را در سخن به‌عنوان گوسفندهای رام قبول دارند.&lt;br /&gt;فکر نکنید این تنها بهایی‌ها هستند، که اگر خواهان تعویض حکومت شدند از حقوق شهروندی محروم و مهدورالدم می‌شوند؟ هر ایرانی که جر‌أت کند و بگوید حکومت اسلامی حکومت مطلوب من نیست و سرنوشتی را که پدران ما یک یا دو نسل پیش برای ما ورق زدند کفایت جامعه امروزی ما را نمی‌کند مهدورالدم می‌شود. هر کس بگوید ما با نظارت بین‌الملل خواهان رفراندوم و یک همه پرسی هستیم تا خود، که صاحب مملکت‌ایم، در ساختمان حکومت‌ و در روش زندگی مان، برای حال و آینده تصمیم بگیریم، به همان شیوه که در دنیای متمدن مرسوم است؛ آیا این نوع تفکر و عمل، طبق فتوای آقای منتظری، حرکتی علیه حکومت اسلامی است، طرف از حقوق شهروندی محروم و سزایش مرگ است؟‌&lt;br /&gt;&lt;img height="100" src="http://tbn0.google.com/images?q=tbn:_L3dIj44EbYPEM:http://www.henryk-broder.de/r2/content/tagebuch/images/karikaturisten02_branch.jpg" width="180" align="left" /&gt;&lt;br /&gt;آقای فقیه عالی‌قدر! شما به‌مصداق کدام قانون الاهی یا غیر الاهی معتقدید مخالفت با حکومت اسلامی/ آخوندی ایران، که خود فغان‌تان از دست‌اش به آسمان بلند است، یک شهروند ایرانی را ، اعم از بهایی یا یهودی یا مسلمان، از حق شهروندی‌ا‌ش محروم می‌کند؟ وی را از حقوق انسانی‌اش سلب می‌کند؟ آیا ما حق نداریم بگوییم آخوندها، در هر رتبه و مقام، متعلق به‌عصر حجر هستند؟ صلاحیت و توانایی اداره یک اجتماع را ندارند؟ بشر و حقوق‌اش را تا زمانی که آن بشر سر سپرده آن‌ها‌ست و منافع‌ آخوندی را به‌خطر نمی‌اندازد، قبول دارند و به‌رسمیت می‌شناسند؟ آیا شما که بر خلاف‌کاری‌های ایران‌سوز و اسلام برباد ده این حکومت آگاهی دارید حاضرید به‌عنوان یک شهروند ایرانی ، مثل من و امثال من، در یک انتخابات آزاد رأی بر براندازی این حکومتِ از هر جهت ناتوان بدهید؟ آیا حق با من نیست اگر بگویم منافع آخوندی شما و دیگر روحانیون، بر براندازی این حکومت فاسد برتری دارد؟ هرچند اکنون هم به‌نحوی فتوا صادر می‌کنید که صدمه‌ای به قد و قواره حکومت وارد نشود؟ و هر گاه که متوجه شدید اظهار نظر شما ممکن است موجب تضعیف سیستم ‌شود، لب فرو می بندید، ملت و میهن را رها می‌کنید؟ آیا هیچ به آینده فکر کرده‌اید که چه بر سر اسلام و چه بر سر روحانیت در ایران خواهد آمد؟ اعمالی مرتکب می‌شوند گوئیا از پس امروز دیگر فردایی نیست. آیا این خود شما نبودید که گفتید مأمورین این سیستم روی ساواک شاه را سفید کرده‌اند؟&lt;br /&gt;&lt;img height="100" src="http://tbn0.google.com/images?q=tbn:z4bd8JuSUJXYcM:http://4.bp.blogspot.com/_KcHEX9iYbRQ/Ryx02gMPYQI/AAAAAAAAAHw/iVPfCze3KdA/s400/a657beb3d5e8ccd5c22d42db7a0e75e7.jpg" width="180" align="left" /&gt;&lt;br /&gt;آیا در کسوت یک مصلح اجتماعی، باید این‌جور در باره اقلیت‌های مذهبی یک کشور فکر کرد؟ و این چنین با چنگ و دندان از موجودیت یک حکومت نحس و نکبت دفاع نمود؟ کجای همین حرف نیم‌بند شما مطابق میل از ما به‌تران نبود که به رئیس دفتر تان دستور دادید روز بعد با دستپاچگی گفته‌های شما را جور دیگری تجزیه و تحلیل و تفسیر کند؟ و آن‌چه را که رشته بودید پنبه کند؟ آیا حکومتی‌ها تهدید‌تان کرده بودند حصر خانگی را دوباره از سر خواهند گرفت؟&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;عده‌ای از هموطنان، به‌مصداق کفش کهنه در بیابان نعمتی‌ست، همین حرف یکی به‌نعل یکی به میخ آقای منتظری را ملاک آزادی‌خواهی وی قرار دادند و داد و فریاد بر آوردند بطن فلک "سلیمان" دیگری زایید. و روز بعد که رئیس دفتر ایشان، با دست‌پاچگی شروع به اتو کردن فتوای فقیه عالی‌قدر کرد، همه کاسه کوزه‌ها را سر او شکستند، یعنی آقای منتظری تسلطی بر دفتر و بر رئیس دفتر خویش ندارد و هرچه او فتوا دهد رئیس دفتر نخست آن‌ را در ماشین رخت‌شویی می ریزد و چرک‌گیری می‌کند.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;-- آقای منتظری نخست در فکر نجات نظام است، سپس اقلیت‌های مذهبی می‌توانند به‌عنوان شهروندان کافر، که مالیات می‌دهند و حق آب و خاک دارند، مطرح شوند.&lt;br /&gt;-- برای آقای خاتمی مصلحت نظام و پایداری حکومت آخوندی در اولویت قرار دارد، عمل قاتلین قتل‌های زنجیره‌ای و حلقه‌ای‌ و کاربرد شیاف زهر آلود و اعمال انواع شکنجه‌های اسلامی، بدمستی و لگد پرانی خواهران زینب و چماق به‌دستان خیابانی، هدف را توجیه می‌کند.&lt;br /&gt;-- رهبر عظیم‌الشأن دون‌‌شأن خویش می‌داند برای افتتاح مجلس شورای آخوندی در مجلس حضور یابد و بدین وسیله به سبک خویش به‌مردم و به نمایندگان‌شان! ادای احترام می‌کند.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;او که محمدرضا شاه نیست، که با لباس مبدل، دستِ‌کم احترامی برای گشایش مجلس قایل شود.&lt;br /&gt;-- او از آسمان افتاده‌است و بوی چفیه‌اش نابینایان را بدون اشعه لیزر شفا می‌دهد. این وکلای منتصب از شورای نگهبان هستند، که باید به‌حضور رهبر شرفیاب شوند و مثل بچه آدم چهار زانو بنشینند، اظهار بندگی و عبودیت کنند.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;حرف آخر این‌که: مگر ما چه می‌گوییم؟&lt;br /&gt;ما می‌گوییم آقای آخوند، آقای ملا، آقای روحانی! آقای حجةالله و آیة‌الله ! تو را چه به حکومت کردن و تو را چه به مملکت‌داری؟ تو اصولا برای این‌کار ساخته نشده‌ای! ما می‌گوییم آخوند باید به همان ‌وظیفه‌ای که به عهده‌اش گذاشته شده است و در همان رشته‌ که آموزش دیده است عمل کند. ما می‌گوییم جای آخوند و ملا در مسجد و محراب است. ما می‌گوییم منافع و غرایز شخصی و قدرت‌طلبی کورکورانه‌، باعث می‌شوند، خصلت مسالمت و بی‌گزندبودن، روند مساوات و برابری، درک بی‌طرفی و عدم تبعیض و اعمال قضاوت عادلانه، از آخوند گرفته شوند.&lt;br /&gt;ما می‌گوییم آخوند صلاحیت ندارد! چون انحصار طلب‌است.&lt;br /&gt;ما می‌گوییم او حس احترام به وطن و کشش به آب و خاک ندارد، چون اگر قرار باشد بین موجودیت وطن و تداوم حکومت آخوندی، یکی را انتخاب کند، بی‌محابا وطن را بر باد می‌دهد. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;طبق فتوای امام راحل، حکومت اسلامی مقدم بر احکام ثانویه است.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;br /&gt;آخوند به اکراه و به‌حیله می‌گوید من وطن‌ام و تاریخ‌اش را دوست دارم ولی وطن را برای قدرت و تاریخ‌اش را برای منافع شخصی می‌طلبد.&lt;br /&gt;آخوند فکر می‌کند اگر قرار باشد به جایی فرستاده شود که تا قبل از انقلاب، جا و مکان‌اش بود، پس همان به، که وطن بر باد رود تا چنین نشود.&lt;br /&gt;جهان‌وطنی یعنی همین.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;نگویید ما منتقدین بغض داریم نسبت به‌ طایفه آخوند.&lt;br /&gt;این ما نیستیم که شما را از اوج عزت به حضیض ذلت فرود آوردیم. این قدرت‌طلبان و انحصار جویان طایفه خودتان بودند و هستند که چنین کردند با شما. ما مخالفت‌ای با شرکت شما در امور مملکت نداریم! این شمایید که باید ثابت کنید در خور و سزاوار چنین مقامی هستید و دگراندیشان را گلو نمی‌برید، سینه نمی‌شکافید! حلق‌آویز نمی‌کنید، شکنجه نمی‌کنید! ایران و ایرانی را، آن‌طور که اجداد تان کردند، مجوس و دشمن نمی‌‌شمارید و فقط از طیف ‌بهره‌وری مادی و قدرت‌طلبی مطلق، به این مملکت و به مردم‌اش نمی‌نگرید. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10399996-1533025610205261737?l=battan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://battan.blogspot.com/feeds/1533025610205261737/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10399996&amp;postID=1533025610205261737' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/1533025610205261737'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/1533025610205261737'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://battan.blogspot.com/2008/07/blog-post_463.html' title='تعبیر آخوند از بشر و حقوق‌اش'/><author><name>&lt;b&gt; H a m i d ... M i d a f &lt;/b&gt;</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12725883238759566740</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10399996.post-809567344215275910</id><published>2008-07-04T11:29:00.001+02:00</published><updated>2008-07-04T11:30:44.760+02:00</updated><title type='text'>ارتباط چاقی با خرفتی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ارتباط چاقی با خرفتی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دیدم توی پارک شهر به تنهایی گام می‌زند. چند قدم راه می رود، می‌ایستد و باز لنگان لنگان راه می رود و با سینه و شکم‌ خودش ور می‌رود. به او که رسیدم نگاهی عاقل اندر سفیه به وی انداختم و پرسیدم: حالت خوبه؟ کسالتی نداری؟ چیزیت نشده؟ ببینم دل‌درد داری؟ اسهال گرفته‌ای؟ باز سبزی و میوه نشُسته خورده‌ای؟ چند بار بهت گفتم این فرنگی‌ها، زن و مرد شان، طهارت نمی‌گیرند؟ گفتم مواظب خودت باش؟ گفتم به آنها دست نده! گفتم خیلی‌هاشون دست‌شون را هم پس از رفتن به توالت نمی‌شورند. کاغدی به ماتحت‌شان می‌کشند و همین‌جوری با دستِ نشُسته می‌آیند به ‌تو دست می‌دهند، توی میوه فروشی‌ها، میوه‌ها را (دست‌پلکو) می‌کنند؟ اسکناس و پول خُردی که توی سوپرمارکت‌ها، پای صندوق‌ها، به تو می‌دهند از ماتحتِ سگ هم آلوده تر است؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;br /&gt;با دیدن من ناگهان جا خورد. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;به دست‌هایش خیره شد، گفت: دست؟ اسکناس؟ آلوده؟ اسهال؟ مردک حواس‌اش کلا پرت بود.&lt;br /&gt;دست روی شکم‌اش گذاشت گفت: آقا شما فکر می‌کنید شکم من گنده شده‌ست؟&lt;br /&gt;گفتم چی؟&lt;br /&gt;گفت: مگر شما آخرین گزارش کارشناسی اطبا و پزشکان را ندیده‌اید؟ نخوانده‌اید؟&lt;br /&gt;گفتم: کدام گزارش؟ کدام کارشناس؟&lt;br /&gt;از توی جیب‌اش بریده روزنامه‌ای بیرون آورد و به‌دستم داد. عین جمله‌ای را که توی آن بریده خواندم اینجا نقل می‌کنم:&lt;br /&gt;« &lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;کارشناسان پزشکی اعلام کردند بین قطر شکم و کند ذهنی و خرفتی در دوران پیری رابطه وجود دارد و هر چه قطر شکم بیشتر باشد فرد در دوران سال‌خوردگی خرفت‌تر می‌شود&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;».&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;br /&gt;شستم خبردار شد. دیدم می‌خواهد به من کنایه بزند. گفتم: تو که چاق نیستی، تو که شکم نداری! نکنه می‌خواهی از قطر شکم من ایراد بگیری؟ نکنه می‌خواهی بگویی من کند ذهن و خرفت ...؟&lt;br /&gt;دست‌پاچه شد، گفت: آقا استغفرالله، این چه حرفی‌یه شما می‌زنید؟ شما ماشالله گردنتون تبر نمی‌زنه.&lt;br /&gt;گفتم: گردن من چه ربطی به تند ذهنی یا کند ذهنی داره؟&lt;br /&gt;شنیدم زیر لبی گفت: سؤال هم نمیشه ازش کرد، عجب گرفتار شدیم ها...&lt;br /&gt;گفتم: شنُفتم چی گفتی ها... تو فکر کردی من خرفت‌ام؟&lt;br /&gt;در حالی‌که قسم می‌خورد و آیه می‌آورد و از تفسیرها و تحلیل‌هایم در وبلاگ برای بی‌گناهی خود شاهد و گواه می‌آورد، من خود تو فکر فرو رفتم، که ای دل غافل... پیر شدیم ها... ولی خرفت؟ نع نع نع ... نع!&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;یادم آمد همین دیروز بود که عیال باز غُر ‌می‌زد و می‌‌گفت قطر شکم‌ات از 140 سانت تجاوز کرده‌است. تا دو سه ماه پیش عجیب لاغر کرده بودی!&lt;br /&gt;گفت: سرانجام سکته می‌کنی ها... انفارکت می‌کنی ها... یتیم‌ام می‌کنی ها...&lt;br /&gt;گفتم: جراحی چشم نگذاشت به ورزش ادامه دهم...&lt;br /&gt;حرف‌ام را قطع کرد و گفت: گیرم دکتر، ورزش را موقتا ممنوع کرده بود ولی آیا گفته بود باید در عوض روزی این قدر شیرینی و بستنی و کاپوچینو بخوری؟ توی باغ زیر درخت مو بنشینی و هی ودکالایم بیاشامی؟&lt;br /&gt;گفتم: خانم رسوا مون کردی توی اینترنت! &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گفتم نگاهی به چپ و راست‌ات بیانداز. همسایه‌های مون دارند گُر گُر می‌میرند، مثل برگ خشک درخت در فصل خزان می‌افتند!&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;"روبرت" در 68 سالگی سکته کرد و مرد. "هربرت" در هفتاد سالگی رفت. "کارل" و "رودُلف" یکی پس از دیگری در سنین متوسط رفتند.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مگر من چند سال دیگر عمر می‌کنم؟ که حتا یک بستنی نخورم؟ که حتا یک جین‌تونیک یا ودکالایم در سایه درخت انگور ننوشم؟ که حتا ...&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;از اقوام و فامیل در ایران کم‌تر کسی به هفتاد رسید... خانم جان بگذار این چند صباحی که باقی‌ست آن‌جور زندگی کنم که خودم دلم می‌خواد.&lt;br /&gt;لا الاهِ الی‌الله ... خدا آدم را گرفتار زن ایرادگیر نکند، خصوصا این فرنگی‌های زبون‌نفهم!&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;br /&gt;گفتم «حکیم عمرخیام» را که می‌شناسی؟&lt;br /&gt;گفت کی؟ کیّام؟ تازه با او آشنا شدی؟ دعوت‌اش کردی؟&lt;br /&gt;ناهار میمونه؟ غذا چی درست کنم؟ فیله مینیون؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;img height="100" src="http://tbn0.google.com/images?q=tbn:MXLTnPhU0B7LpM:http://www.iranchef.com/learning/_/02052007_steak-photo.jpg" width="180" align="left" /&gt;&lt;img height="100" src="http://tbn0.google.com/images?q=tbn:k3XpMuPJpbs9NM:http://www.lequasar.net/poesie/images/khayyam2.bmp" width="120" align="center" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند سال پیش بود، کتاب رباعیات خیام را، ترجمه به چند زبان، از جمله زبان آلمانی، به او&lt;br /&gt;کادو داده بودم و چه قدر از خواندن‌اش لذت برده بود. حالا همه چیز یادش رفته. او هم مثل خودم پیر شده است...&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;a href="http://youtube.com/watch?v=DO5mAsHzR94"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست [+]&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;حالا که صحبت از گندگی شکم شد اجازه بدهید داستانی از «ایدی آمین» برای‌تان تعریف کنم:&lt;br /&gt;هنگامی که کشور زئیر، کنگوی سابق، دچار قحط‌سالی شده بود و مردم نان در سفره نداشتند، ایدی آمین، دیکتاتور اوگاندا، یک هواپیما پر از آبجو برای مبارزه با گرسنگی به کنگو فرستاد و وقتی به او گفتند «موبوتو سه‌سه‌کو»، از حیرت مات‌اش برده است، ایدی آمین از خنده غش کرده بود. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;br /&gt;اسدالله علم در خاطرات‌اش می‌نویسد ایدی آمین که با پیام صلح و آشتی و برای میانجی‌گری بین ایران و عراق به تهران آمده و خدمت شاهنشاه شرفیاب شده بود، وقتی اعلی‌حضرت توضیحات قانع کننده مبنی بر حقانیت ایران بر اروند رود به سمع‌اش رسانید، ایدی آمین رو به اعلیحضرت کرد و گفت: مژستی! چرا چند تا هوا پیما به بغدادنمی‌فرستید و دهان این صدام را سرویس نمی‌‌کنید؟&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;آقا کی گفته هر کس شکم‌اش گنده است خرفت است؟&lt;br /&gt;همین رفیق نازنین و نادیده‌ام ممدلی ابطحی را ببینید. گیرم شکم‌اش به گندگی شکم من نیست ولی مگر او خدای ناخواسته خرفت است؟ به‌عکس، نوشته‌های سنحیده و پخته و سنگین‌اش میلیون‌ها خواننده دارند.&lt;br /&gt;حیف که با پوست و گوشت و استخوان از این سیستم دیکتاتوری آخوندی، که بر ایران حاکم است دفاع می‌کند، و زیاد برایش مایه می‌گذارد. که البته ما که طرفدار آزادی بیان هستیم حرفی نداریم، دفاع بکند! اگر او نکند کی بکند؟ بالاخره آخوندی گفته‌اند، ملایی گفته‌اند...&lt;br /&gt;دستِ‌کم من یکی می‌دانم که ممدلی پیش خود فکر می‌کند اگر این رژیم نبود او کجا به مقام و منزلتی می‌رسید؟ و اگر این سیستم فرو بپاشد او کجا دیگر جایگاهی این چنین، هرچند خارج از گود حکومت، خواهد داشت؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چه بسا انقلابیون بعدی حقوق‌ و مواجب‌اش را هم قطع بکنند، که اگر من تا اون موقع زنده بودم نخواهم گذاشت چنین کنند.&lt;br /&gt;*&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بی‌ باده گلرنگ نمی‌باید زیست ...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10399996-809567344215275910?l=battan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://battan.blogspot.com/feeds/809567344215275910/comments/default' title='Kommentare zum Post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10399996&amp;postID=809567344215275910' title='0 Kommentare'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/809567344215275910'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10399996/posts/default/809567344215275910'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://battan.blogspot.co
